میخواهم دست به قلم بشوم اما تمام واژه ها از ذهنم فرار کرده اند
میخواهم از تو بنویسم اما جوهر این خودکار روانه کاغذ نمیشود.
طبق معمول دست بسته و خیره مینشینم به تمام کتاب های که تا نصفه خواندم و رها کردم نگاه میکنم، انگار طلسم شده اند و با یک جور اشتیاق خاصی، گوشهای برای زجر دادن من نشسته اند؛
عزیزم، کاش من هم سهمی از سفرهی لغات و واژگان داشتم، اما ندارم، عاجزم؛ بیشتر از نمیتوانم بنویسم! سخت است اما یک راهی برایش پیدا میکنم.
" بامداد ۰۱/۹/۴ - اصفهان "