
"ن" عزیزم، امروز عزم جزم کردم که دوباره شروع کنم به نوشتن. نوشتن روزمره ها. امروز کمی کتاب خواندم، کمی آهنگ گوش دادم، کمی فیلم دیدم، فیلمی که چندسال پیش دیده بودم را دوباره دیدم. حالا پیشول آمده توی تراس، کمی نازش کردم، کمی بهش غذا دادهام، حالا خوابید بر روی سنگ های تراس. تو گوشم هندزفری گذاشتم، پلی لیست Impressionism و پلی کردم، از داخل تراس به بازی پسر بچه ها نگاه میکنم، یکی از پسر ها توجهام را به خودش جلب کرده؛ حالا که فکر میکنم میبینم شاید یک روزی دلم بخواهد بچهدار بشوم! پسر دار درواقع. اما این احتمال بسیار کم است بخاطر اینکه من چیزهایی دیدهام که نمیخواستم ببینم، اگر حق انتخاب داشتم، هیچوقت آمدن را انتخاب نمیکردم. حالا ممکن است بگویی شاید آن بچه اینطور فکر نکند! اما جانم، همهی ما انسان هستیم، هیچکدام از ما این را نمیخواست، هیچکدام. به پیشول نگاه میکنم، بینقص ترین گربهی که تا بحال دیدم! گویی انگار روح آدمی در آن دمیده شده! هاهاها آقا جدی میگویم. تپقی در کار نیست. فعلا که بر روی مبل نشستهام تا ببینم کی از این هال حالم بهم میخورد و برمیخیزم و میروم در اتاق خودم.
ایناها را نوشتم برای تو، تو که نمیدانم که هستی اما یک روزی همدیگه را پیدا میکنیم. برای تو.