اگه ده سال پیش به من میگفتن یه روزی آدمها بدون غذا چند ساعت دوام میارن ولی بدون اینترنت نه، احتمالاً میخندیدم.
اما چند وقت پیش یه اتفاق افتاد که باعث شد نظرم عوض بشه.
همه چیز از یه صبح معمولی شروع شد.
از اون صبحهایی که قبل از باز شدن کامل چشمهات، دستت میره سمت گوشی.
نه برای کار مهم.
نه برای تماس ضروری.
فقط برای اینکه ببینی دنیا توی این چند ساعت خواب تو چه خبره.
گوشی رو برداشتم.
دکمه پاور رو زدم.
هیچی.
دوباره زدم.
بازم هیچی.
شارژر رو وصل کردم.
بازم هیچی.
گوشی مرده بود.
کاملاً مرده.
اولش خونسرد بودم.
گفتم خب، نهایتاً تا عصر درستش میکنم.
اما نمیدونستم قراره عجیبترین روز چند ماه اخیرم شروع بشه.
اولین چیزی که فهمیدم این بود که من حتی شماره هیچکس رو حفظ نیستم.
یعنی اگر آخرین بازمانده زمین هم میشدم، نمیتونستم به کسی زنگ بزنم!
بعد متوجه شدم هر پنج دقیقه یک بار ناخودآگاه دستم میره سمت جیبم.
گوشی نبود.
ولی مغزم هنوز باور نکرده بود.
انگار یه عضو خیالی پیدا کرده بودم.
مثل وقتی که بعضیها بعد از قطع عضو هنوز احساس میکنن اون عضو وجود داره.
من هم هنوز احساس میکردم گوشی توی جیبمه.
ظهر که شد تصمیم گرفتم برم بیرون.
بیهدف.
فقط برای اینکه کمتر به گوشی فکر کنم.
توی پارک نشسته بودم که یه چیز عجیب دیدم.
آدمها کنار هم نشسته بودن ولی با هم نبودن.
هر کدوم داشتن به یه صفحه خیره میشدن.
دو نفر روی یه نیمکت بودن اما انگار چند کیلومتر از هم فاصله داشتن.
یه خانواده کنار هم غذا میخوردن ولی سکوت عجیبی بینشون بود.
هر چند دقیقه فقط صدای نوتیفیکیشنها شنیده میشد.
اون لحظه یه سؤال توی ذهنم شکل گرفت:
آخرین باری که بدون عجله به آسمون نگاه کرده بودیم کی بود؟
آخرین باری که بدون گرفتن عکس، از یه منظره لذت برده بودیم کی بود؟
آخرین باری که یه لحظه رو فقط زندگی کرده بودیم، نه ثبت؟
نمیدونم.
شاید خیلی وقت پیش.
شاید هم یادمون رفته.
همینطور که داشتم به این چیزها فکر میکردم، یه پسر بچه با دوچرخه از جلوم رد شد.
زمین خورد.
بلند شد.
خندید.
دوباره سوار شد.
و رفت.
نه کسی فیلم گرفت.
نه استوری شد.
نه پست شد.
فقط اتفاق افتاد.
و شاید قشنگی زندگی دقیقاً همین باشه.
بعضی لحظهها قرار نیست ثبت بشن.
قرار نیست لایک بخورن.
قرار نیست دیده بشن.
فقط باید زندگی بشن.
عصر که شد، گوشیام درست شد.
صفحه روشن شد.
پیامها پشت سر هم اومدن.
اعلانها برگشتن.
دنیا دوباره آنلاین شد.
اما عجیب بود...
برخلاف همیشه، چند دقیقه طول کشید تا قفل گوشی رو باز کنم.
برای اولین بار حس کردم شاید لازم نیست همه چیز رو همون لحظه ببینم.
شاید بعضی چیزها میتونن صبر کنن.
و شاید بزرگترین چیزی که اون روز یاد گرفتم این بود:
گاهی خاموش شدن یک گوشی، آدم رو روشنتر میکنه.