Saghar·۷ ساعت پیشطعم خاطرات رشتبارانِ ملایمی روی شیشه ماشین میلغزید و شهرِ رشت را در آغوش گرفته بود من با کولهباری از دلتنگی برای طعمهای ناب و تجربههای تازه اینجا بود…
Saghar·۳ روز پیش10 ثانیه تا ابرانسان شدن پارت اخرمریم بر بلندترین قلهی ذهن خودش ایستاده دیگه خبری از اون سنگینیِ آشنا نیست نه اضطرابی نه دلهرهای تنها آرامشِ زلالِ آگاهی در وجودش جاریه او…
Saghar·۸ روز پیش10 ثانیه تا ابرانسان شدن 3وقتی ذهن خودمون زندانمون میشه "شب بود و هوا تاریک مریم تو اتاقش نشسته بود و ی…
Saghar·۱۲ روز پیش10 ثانیه تا ابرانسان شدن 2مریم دستش رو روی سینه گذاشت و نفس کشید آهسته. عمیقبعد با خودش گفت: اگه قرارِ ذهنم واقعیت بسازه… من هم واقعیت رو عوض میکنم.ه…
Saghar·۲۱ روز پیشچیزی که از داخل دیوار اومد بیرون 😰اون چیزی که از دیوار اومد بیرون صدام گرفته بود از ترس دستام یخ زده بودن نفس نمیتونستم بکشم یه لحظه فکر کردم دارم خواب میبینم ولی اون صدای…
Saghar·۲۱ روز پیشوقتی دیوار نفس کشید😰اون شب از اون شبایی بود که عجیب بیحوصله و یهجورایی خالی بودم اتاقم تاریک بود فقط نور آبیِ سردِ مانیتور میخورد به صورتم حتی اونم حس میکر…
Saghar·۱ ماه پیشماموریت غیر ممکن در خانه2همینطور که داشتم فکر میکردم چی کار کنم یهو چشمم افتاد به سایهای که پشت مبل تکون خورد قلبم ریخت! گفتم “ای داد! حتماً دزده! یا شایدم جن! دی…
Saghar·۱ ماه پیشمأموریت غیرممکن در خانههوا تاریک شده بود و من تازه از سر کار برگشتم خسته بودم و تنها چیزی که میخواستم این بود که روی مبل لم بدهم و کمی استراحت کنم همانطور که چرا…