ویرگول
ورودثبت نام
Saghar
Sagharرنگ، طعم، و کلام؛ سه تارِ زندگی من. نقاش، قناد، و درک‌کننده‌ی ظرافت‌های ارتباط. روحِ هنرمند، در تکاپویِ درکِ انسان‌ها. دانشجو روابط عمومی | هنرمند | قناد
Saghar
Saghar
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

سفرنامه رشت

بالاخره روزش رسید و راهیِ رشت شدیم. از همان لحظه‌ای که حرکت کردیم، انگار حال و هوای سفر توی دلم نشست. هوا هم از همان اول معلوم بود که قرار نیست معمولی باشد؛ ابرهای خاکستری کم‌کم آسمان را گرفته بودند و بارانِ ریز و نم‌نم، آرام آرام روی شیشه ماشین می‌نشست و منظره‌ی جاده را دل‌نشین‌تر می‌کرد. راستش همین بارونی بودن هوا خودش به سفرمان یک حس خاص داده بود؛ انگار رشت می‌خواست از همان اول با همان حال‌وهوای معروفش خودش را نشان بدهد. وقتی وارد شهر شدیم، اولین چیزی که توجه مرا جلب کرد، طراوت هوا و آن حس زنده و پرجنب‌وجوشی بود که توی خیابان‌ها جریان داشت. رشت از همان اول با بقیه‌ی شهرها فرق داشت؛ هم شلوغ بود، هم صمیمی، هم یک جور دلنشینی خاصی داشت که نمی‌شد راحت از کنارش گذشت. ما هم که از راه رسیده بودیم و کمی خسته شده بودیم، تصمیم گرفتیم اول برای رفع خستگی جایی بنشینیم و نفسی تازه کنیم.

برای همین رفتیم کافه ترنج، یک کافه سنتی در رشت که هم اسمش به دل می‌نشست و هم فضای خودش. از همان لحظه‌ای که وارد شدیم، معلوم بود با یک جای معمولی طرف نیستیم. محیط کافه خیلی زیبا و دل‌نشین بود؛ ترکیبی از حال‌وهوای سنتی و آرامش‌بخش که آدم را از شلوغی بیرون جدا می‌کرد و می‌برد توی یک فضای گرم و صمیمی. دکوراسیونش حس خوبی داشت و انگار همه‌چیز با دقت انتخاب شده بود تا مشتری واقعاً احساس راحتی کند.

از طرف دیگر، پرسنل‌ها خیلی خوش‌اخلاق و محترم بودند. برخوردشان صمیمی بود و همین باعث می‌شد آدم حس کند واقعاً مهمان است، نه فقط یک مشتری معمولی. قیمت‌ها هم نسبت به کیفیت و فضایی که ارائه می‌دادند، منصفانه و نسبتاً خوب بود؛ چیزی که باعث می‌شد تجربه‌ی کافه‌نشینی‌مان حتی دل‌پذیرتر هم بشود.

کافه ترنج
کافه ترنج

چند دقیقه‌ای را همان‌جا نشستیم، خستگی راه را در کردیم و از فضای آرام کافه لذت بردیم. بعد از آن، کم‌کم تصمیم گرفتیم از کافه بیرون بزنیم و ادامه‌ی گشت‌وگذارمان را شروع کنیم. هوا هنوز بارانی بود، اما نه آن‌قدر که آدم را از بیرون رفتن منصرف کند؛ برعکس، همان بارانِ ملایم باعث شده بود خیابان‌ها بوی تازگی بگیرند و همه‌چیز یک حس شاعرانه‌ی خاص داشته باشد.

بعد از کمی استراحت، راهیِ بازار رشت شدیم. راستش همین که از کافه بیرون آمدیم، انگار دوباره وارد بخش پرهیاهوی سفر شدیم. بازار با آن شلوغی دوست‌داشتنی‌اش، صداهای درهم‌تنیده، رنگ‌های زنده و بوی محصولات تازه، یک‌جور انرژی خاص به آدم می‌داد. هر طرف را نگاه می‌کردی، چیزی برای دیدن بود؛ از سبزیجات تازه و خوش‌رنگ گرفته تا میوه‌هایی که با رنگ‌های وسوسه‌کننده‌شان چشم را می‌گرفتند.

باران هم هنوز گاهی آرام می‌زد و همین باعث می‌شد سقف‌های بازار، صدای چکه‌های آب و رفت‌وآمد مردم، همه با هم یک صحنه‌ی زنده و واقعی بسازند. من که عاشق دیدن جزئیات این‌جور جاها هستم، مدام نگاهم بین مغازه‌ها و بساط‌ها می‌چرخید. انگار هر غرفه یک داستان جدا داشت. یکی سبزی‌های تازه آورده بود، یکی میوه‌های محلی، یکی هم خوراکی‌هایی که بویشان آدم را وسوسه می‌کرد.

چیزی که در بازار بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، ترکیب رنگ‌ها و بوها بود. انارهای سرخ و براق، گوجه‌های سبز نوبرانه، سیرهای تازه با آن عطر تند و خاص، ذرت‌های شیرین و آبدار، و کلی چیزهای دیگر که هرکدام به‌نوعی وسوسه‌برانگیز بودند.

بازار محلی رشت
بازار محلی رشت

این تنوع آن‌قدر زیاد بود که آدم دلش می‌خواست از هر چیزی کمی امتحان کند. من هم همان‌طور که قدم می‌زدم، مدام به طعم‌ها فکر می‌کردم؛ به این‌که چطور می‌شود از این همه مواد تازه، غذاها و خوراکی‌های خوشمزه درست کرد.

بعد از گشت‌وگذار در بازار، دوباره مسیرمان را ادامه دادیم و به میدان شهرداری رفتیم. آن‌جا فضا کاملاً با بازار فرق داشت. اگر بازار شلوغ، پرانرژی و پر از صدا و رنگ بود، میدان شهرداری آرام‌تر، باشکوه‌تر و کمی جدی‌تر به نظر می‌رسید. باران هم انگار حال‌وهوای میدان را قشنگ‌تر کرده بود؛ سنگ فرش‌های خیس، نور چراغ‌ها و انعکاس ساختمان‌های اطراف روی زمین، صحنه‌ای می‌ساخت که نمی‌شد به‌راحتی از کنارش رد شد.ساختمان‌های قدیمی اطراف میدان، با معماری خاص و ظاهر باشکوهشان، حس تاریخ و اصالت را به آدم منتقل می‌کردند.

میدان شهرداری رشت
میدان شهرداری رشت

در نهایت، تضاد میان شلوغی و سرزندگیِ بازار رشت با آرامش و وقار میدان شهرداری، برای من به‌یادماندنی‌ترین بخش این سفر شد؛ تضادی که باعث شد رشت نه فقط به‌عنوان یک مقصد، بلکه به‌عنوان یک تجربه‌ی حسی و ماندگار در ذهنم بماند.

رشتسفرنامهحال خوبکافه گردی
۲
۰
Saghar
Saghar
رنگ، طعم، و کلام؛ سه تارِ زندگی من. نقاش، قناد، و درک‌کننده‌ی ظرافت‌های ارتباط. روحِ هنرمند، در تکاپویِ درکِ انسان‌ها. دانشجو روابط عمومی | هنرمند | قناد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید