احساس یه بازنده رو دارم.
تابستون خیلی با بچهها آبسسد شدهبودم. دوست داشتم تو مهدکودک کار کنم یا برم تو حوزه edtech. کلی رزومه فرستادم برای آموزش برنامهنویسی به بچهها. مصاحبههای زیادی رفتم. ولی تهش نشد. آخریش خیلی خوب بود ولی موقع قرارداد بستن بهم گفتن که لباسهات از لحاظ پوششی اوکیه ولی خارج چارچوبی و منم ساکت نموندم.
تو سن و سالهای من چندین نفر رو میشناسم که سابقه کاری دارن. حتی تو شغلهای جنرال و غیرمرتبط. معدلمم بالا نیست. پایین نیست ولی بالا هم نیست. خوندم ولی عالی نخوندم. وقت گذاشتم ولی خیلی وقت نذاشتم.
توی یوگا خوبم ولی عالی نیستم. با توجه به سنم میتونستم بهتر باشم. میتونستم بیشتر تو خونه تمرین کنم.
اعتماد به نفسم پیشرفت کرده ولی نه اونقدر. هنوز تردید دارم و خیلی وقتها یادم میره. توی رابطم بعضی وقتها پیش خودم و تو ذهنم گند میزنم. نیاز به اثبات دارم. ذهن خودم رو دارم نابود میکنم.
تابستون که میرفتم مصاحبه و هیچکدوم نمیشد مثل جهنم بود و من اصلا حاضر نیستم برگردم به اون جهنم و دیگه متنفرم از تجربه چیزی حتی نزدیک به اون. از اینکه واقعا یک لوزر باشم میترسم. دو سال دیگه از محیط آکادمیک جدا میشم. بینهایت میترسم که اگر نتونستم از اینجا برم چیکار کنم؟ من نمیتونم اینجوری زندگی کنم. همچین توانایی در خودم و بدنم نمیبینم. من نمیتونم با خونوادم زندگی کنم. نمیتونم با کارفرمای ایرانی سروکله بزنم. نمیخوام هرروز حس کنم دارم زندگیم رو هدر میدم.
۲۰ سالمه و تفریحاتم خلاصه میشد تو اینکه برم دانشگاه و درس بخونم و با دوستپسرم بین درس خوندن چهار کلمه حرف بزنم و تو سایت با بچهها صحبت کنیم و تو کمپس راه بریم و خوراکی بخوریم و آخر هفتهها هم برم یه طرفی و دو روز در هفته هم یوگا کنم. و با وضعیت مملکت این حداقل زندگیم هم ازم گرفته شده انگار و ناراحتم و عصبیم. یعنی عصبی هم نیستم دیگه. صرفا ناراحتم.

تو این شرایط دستام رو کرایوتراپی کردم و نوشتن هم سخته. میخوام زجه بزنم حقیقتا.