ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۳ دقیقه·۳ سال پیش

تلاطم اطمینان‌بخش ذهنم

می‌نویسم

اول: آسیب

می‌دونید، آسیب‌هامون هیچوقت درمان نمی‌شن. قرار نیست بریم پیش روانشناس و بگیم اینجای روحم درد می‌کنه و لطفا برام درستش کن. درواقع تنها کاری که از دستمون برمیاد،‌ سازش با تمام زخم‌هاست. مثل یه بیماری مزمن که باید باهاش سازش کنی. اینو خیلی درک می‌کنم. چون هروقت که کمرم درد می‌گیره، با خودم می‌‌‌گم: من که بچه بودم کاری نکردم. باید تا آخر باهاش بسازم؟ بعدا چجوری قراره پیشرفت کنه؟

گمان کنم زخم‌های روحمونم همینطوره. تو خیلیاش تقصیری نداشتیم، ولی حالا می‌بینیم که هستند. هی باید حواسمون باشه سر باز نکنند. یه دورانی تو زندگیم وقتی خونواده تو شرایط خوبی نبود و کسی نبود که حواسش به من باشه، یه آدمی به من کلی آسیب زد. گریه می‌کردم و فکر می‌کردم من گناهکارم. من نمی‌دونم اون آدم از قصد اینکارو کرده یا نمی‌دونسته داره به من آسیب می‌زنه. ولی حرفاش تو ذهنم مونده و هردفعه تو یه موضوع جدید یدفعه سرباز می‌کنه و می‌پره وسط و من باید به خودم یادآوری کنم که تو دامش نیفتم.

یه جمله‌ای خوندم از یجایی که نتونستم پیداش کنم ولی حدودا می‌گفت: آیا می‌تونیم بگیم که تو تمام عمرمون به کسی آسیب نزدیم؟ شاید بزرگترین رسالت یه انسان همین می‌تونه باشه.

تا اینجای زندگیم تو این ماجرا شکست خوردم و دوست دارم برگردم و حرفایی که از دهنم بیرون اومده رو از خاطره‌شون حذف کنم. ولی می‌دونید من فکر کنم که آینده رو دارم.

دوم: زندگی خوب چیه؟

تا دو سال پیش یه تصویری از آینده برای خودم چیده‌بودم: دو رشته‌ای فیزیک و فلسفه می‌خونم و کل زندگیم می‌شه علم و علم و علم. یه دختر خیلی باهوش و تنها که با دوچرخه از تو بافت قدیمی کمبریج‌شر می‌رم دانشگاه. اما الان یه رویای صریح تو ذهنمه:

من یه بستنی‌فروشی برای خودخودم دارم. تو یه روز شلوغ با یه پیشبند رنگین‌کمونی می‌چرخم و بستنی می‌دم دست ملت. کلی طعم و ایده جدید تو مغازمه. شبش برای فندق خواهرم که نمی‌دونم وجود خواهد‌داشت یا نه؟ بستنی می‌برم و کلی بهش عشق می‌ورزم.

نمی‌دونم کی تو زندگیم به همچین چیزی می‌رسم یا این واقعا چیزیه که می‌خوام؟ ولی یه سوالی همش تو ذهنم تکرار می‌شه:

از این رویا به اون رویا ارزششو داره؟

سوم: از سه‌بعدی به دوبعدی

روز M ام: شیش سالمه. خونه مادرجونم طبقه پایین خوابیدیم. ساعت ۶ صبحه. مادرجونم مثل همیشه بیدار شده، پرده‌های طلایی‌شو کشیده کنار و صدای رادیو‌پیام از رادیوی مشکی بزرگش میاد. پرنده‌ها کنار پنجره بزرگشون که جلوش رو گیاه‌های پیچ‌پیچ‌در‌پیچ گرفته نشستن و آوازی می‌خونن که مطمئنم فقط برای مادرجونم می‌خونن. چشمامو باز می‌کنم، مادرجونم می‌بینتم و مثل همیشه می‌خنده و می‌گه بیا صبحونه بخوریم. می‌رم پیشش و برای من خامه شکلاتی باز می‌کنه و خودش پنیر و کره از تو جاکره‌پنیری کریستالش می‌خوره. مثل همیشه پرحرفم و از دوستام و اتفاقای خنده‌دار خونه‌مون براش می‌گم. بهم می‌گه دختر چشم ابرو مشکی، ما تو رو نداشتیم چیکار می‌کردیم؟

روز n ام: ساعت هفت صبحه. از خواب بیدار می‌شم و پرده‌های اتاقم رو می‌کشم کنار، صدای بارون رو پلی می‌کنم، تکیه می‌دم به شوفاژ و خودم رو غرق نور طلایی می‌کنم. صدای پرنده هم میاد. از اون پرنده‌ها که تو روز M ام بود. کتاب برای یک روز دیگر رو برمی‌دارم و غرق خوندنش می‌شم. اشک می‌ریزم و غرق تحیر می‌شم که چرا انقدر درکش می‌کنم؟

روز t ام: ساعت هشت صبحه. خواب موندم. گوشیمو برمی‌دارم. می‌رم دونه‌دونه ویرگول،‌ بله، گپ، تلگرام رو چک می‌کنم و بعدش می‌رم یوتیوب. من وقت ندارم برای همین short video ها رو می‌بینم. ولی نمی‌دونم چرا ۴۰ دقیقه گذشت؟ چیز خاصی یاد گرفتم؟ بهم خوش گذشت؟ شادتر شدم؟ فکر نکنم. سرم درد گرفته و می‌دونم رو بقیه روزم تاثیر خواهدگذاشت. سرمو میارم بالا. به خلاصه‌نویسی‌های بالای میزم نگاه می‌کنم. چقدر رنگی‌رنگی‌اند، نور بافت کاغذاشون رو بهم نشون می‌ده. طرح پرده اتاقم افتاده رو دیوار خالی پشت میزم. چقدر قشنگه. بیرونو نگاه می‌کنم. ابرها امروزم متفاوت‌اند. مثل همیشه. یه روز متفاوت با ابر‌هایی که هیچوقت یه شکل نیستند.

کدوم رو ترجیح می‌دم؟

از وجود ارزشمندتون سپاسگزارم.

پ.ن: دوستان می‌خوام کتاب دست دوم غیردرسی بخرم از انقلاب،‌ جایی رو سراغ دارید؟

زیستن
۴۵
۲۸
yaura
yaura
Whatyaldameans@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید