ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

روزمره‌نویسی

هیچ میل و انگیزه‌ای ندارم که کارهای روزمرم رو انجام بدم. زندگی ناامید کننده است. برای همه.

ما ایرانی‌ها خیلی گناه داریم. من اصلا احساس نمی‌کنم در حد و اندازه‌ای باشم که درمورد این وضعیت صحبت کنم. همه‌چیز واضحه. توی خونه و خاک خودمون داریم به قتل می‌رسیم و خفه می‌شیم.

نمی‌دونم می‌خوام با ادامه زندگیم چیکار کنم. حتی انگیزه‌ای برای معدل بالا هم ندارم. حتی پروژه سیستم داینامیکز هم برام مهم نیست. باورم نمی‌شه تمام تلاش‌هام، اون شنبه دوشنبه‌هایی که از باشگاه مستقیم می‌رفتم فنی بالا و تا ۸ شب می‌شستم مقاله درمورد دنیم و جین و فست فشن می‌خوندم، همشون، همشون بی‌فایده بود چون من حتی حال ندارم مایندمپم رو باز کنم و دوباره روش فکرکنم. چون بنظرم مسخره است. مصرف آب جین؟ هه!

واقعیت‌های زندگی بوم بوم می‌خورن تو صورتم. راستش من همیشه آدم‌های خیلی خوبی دور و برم داشتم. خونوادم واقعا دوستم دارن. مثلا بابام دیشب فکر کرد من سر اینکه اول به من پرتقال نداد، باهاش قهر کردم و اومد اتاقم و شیرین‌ترین پرتقالی رو که تست کرده‌بود داد بهم. زهرا امروز به چرت و پرت‌های تکراریم گوش کرد. مامانم هروقت یه عکس از من کنار دوست‌پسرم که خندیدم رو می‌بینه واقعا می‌خنده و خوشحال می‌شه از خوشحالیم. علیرضا واقعا دوست داره با من وقت بگذرونه. روز تعطیلش میاد رندوم کنارم می‌شینه و بازی مسخرش رو نشونم می‌ده.
دوستام بهم گوش می‌کنن. اهمیت میدن. من رو قشنگ می‌بینن و می‌فهمن و می‌شناسن.
برم کجا آخه؟ من اصلا می‌دونم از زندگی چی می‌خوام؟
من پول دوست ندارم. احمقم. اصلا سفرهای لوکس اونقدر تو ذهنم پررنگ نیستن. کمپینگ و هایکینگ دوست دارم.
ذهنم خالیه. نمی‌دونم چی درسته چی غلطه. چی می‌خوام. چی نمی‌خوام. چی دارم حس می‌کنم.

پس‌فردا باید برم دندون‌پزشکی. نمی‌تونم برای امتحانام بخونم بعدش از دندون‌درد، مطمئنم. ولی بازم دارم نمی‌خونم. کارهام رو انجام نمی‌دم. خسته‌ام از همه‌چیز. از زندگی. از این بالا و پایین. متنفرم از اینکه این تاریکی آخرش نیست و مطمئنم روشنی باز میاد. من دقیقا از همین متنفرم که بعد هر ناراحتی خوشحالی هست. مگه من دلقک این زندگیم؟ یعنی چی؟

نمی‌تونم عادت کنم به زندگی. شاید زوده. شاید چند سال دیگه عادت کنم. کاش بکنم برم از این زندگی جدا شم. از این برچسب‌ها و آینده‌ای که دست منه. من نمی‌خوام آیندم دست خودم باشه. چون زندگی کردن و سرروکله زدن با خود زندگی و احساساتم به اندازه کافی سخت هست.

خودم رو فریب می‌دم. به خودم میام و باز دوباره خودم رو فریب می‌دم. دوباره دوست دارم اشتباه کنم.
سیگار بکشم. با آدم‌هایی که بهم حس خوبی نمی‌دن وقت بگذرونم. حیف که دندونم خیلی سرریع اذیت می‌شه با دود سیگار. دیگه چیزای خیلی شیرین یا شور یا داغ یا سرد هم نمی‌خوام بخورم بخاطر دندونام.

چجوری دل بکنم از این‌همه فکر و خیال؟ کجا برم؟ چیکار کنم؟ چجوری رها کنم سخت گرفتن رو؟

نوبت روانشناسم ۱۲مه. نمی‌دونم اصلا پابرجاست یا نیست. اونقدر حرف دارم. اونقدر فکر دارم. کاش باشه جلسم اونروز.

از حرف زدن با چت‌جی‌پی‌تی خستم. از بیان کردن چندباره افکار و حرفام خستم. از این تلاش مسخره ذهنم برای انگیزه دادن بهم خستم. همین الان که دارم می‌نویسم اینهمه تاریکی رو، داره می‌گه خب یلدا یه نقاشی بکش، یوگا کن، مسواک بزن، صورتت رو بشور و بعد بخواب. فردا هم یوگا کن. درس بخون. و زندگی کن باز.

نمی‌دونم برم نقاشی بکشم. من که تسلیم این موج افکارمم. کاش ساکن بودم..

زندگی
۳۲
۲۰
yaura
yaura
Whatyaldameans@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید