سلام خواستم بگم که روابط هرچقدر زیبا و گوگولی باشند هم میتونن تموم شن و این اوکیه. دلیل بر حماقت یا اشتباه بودن نیست.
پارسال آبان ماه از یه سیچوئیشن شیپ یک ماهه که الان برام خندهداره اومدم بیرون و فکرکنم حدود ۵ ماه نوشتم اینجا. سیگار کشیدم. و کارهای زندگیم رو تا دوماه درست حسابی انجام ندادم و واقعا همهچیز بهم ریخته بود. راستی ۶ کیلو هم اضافه کردم و از خودم متنفر شدهبودم. اونموقع یادم نمیاد یکبار هم گریه کردهباشم، صرفا فقط فکر و تحلیل و حرف و پشیمونی و حسرت و حماقت. البته شروع نقاشیهام هم از همون احساسات شروع شد که حاضرم برای بدست آوردن اون سبک آرت بازم اون روزها رو بگذرونم.
ولی اینسری فرق داره. این یه ررابطه ۶ ماهه. با حجم خیلی زیاد خاطرات و ارتباط هرروزه و مداوم و تقریبا زندگی روزمره یکسان داشتن بود و پر از تجارب اول و جدید برام بود.
از دیروز دارم دائما گریه میکنم. بدنم یکم موررمورر میشه. تمام حرفهام رو زدم و شنیدم. لیست دلایل نوشتم. هرچیزی که ازش داشتم رو پاک کردم چون الگوهای رفتاریم رو خیلی خوب میشناختم. ولی خب چیزهای فیزیکی رو شاید نگه دارم. و حالا تصمیم گرفتم هرروز بنویسم اینجا و حال خودم رو پیگیری کنم و حواسم باشه که دارم چجوری پیش میرم و این مسیر رو بدون انکار و درست پیش برم.
و یجورهایی خواستم اینجا شر کنم تا شاید اگر کسی در این مسیر قرار داشت بدونه که تنها نیست و غیرطبیعی نیست احساساتش.
روز اولی که اون رابطه رو شروع کردم با خودم گفتم من این مشکلات رو دارم میبینم و آگاهم که این تفاوتها وجود داره. ولی باید امتحان کنم ببینم میشه یا نه. باید ببینم تلاشم جواب میده یا نه. به خودم قول دادم اگر روزی به این نتیجه رسیدم که دقیقا سر همون موضوعات اولیه نمیشه ادامه داد خودم رو سرزنش نکنم.
بعد ۶ ماه، این رابطه به همون دلایل اولیه و شکهای توی ذهنم تموم شد. و از خنگ بودن یا کوتاهنظری من نبود. من ۶ ماه واقعا تلاش کردم، رشد کردم و منعطف بودم و دستش رو گرفتم و منتظر بودم اون هم قدم به قدم با من راه بیاد ولی نخواست یا نتونست یا دلیل کافی براش نبودم.
میدونم در آینده قراره روزی پونصدبار بنویسم که چرا دلیل کافی نبودم براش؟ نکنه هیچوقت من رو همونطوری که واقعا هستم دوست داشته باشم؟ نکنه واقعا دوست داشتنم سخته؟ نکنه واقعا احساساتم زیادین؟ نکنه واقعا زیادی مضطربم و حالت تهوع برانگیزم؟
میدونم در آینده قراره سعی کنم بنویسم. میدونم قرراره برای کم کردن حس حماقتم قرراره پونصدبار خاطرات خوبمون رو به زیباتررین شکل بنویسم ولی میدونم که اینکار اشتباهه و فقط همهچیز رو بدتر و پیچیدهتر میکنه.
من تو این ۶ ماه، این ترم ۵، بهترین روزهای زندگیم رو گذروندم. پشیمون نیستم. واقعا تجربه کردم و لذت بردم و دقیقا همون چیزی بود که میخواستم حتی اگر برای یک ترم بود و باید با عواقبش روبرو شم.
دیروز هر عکسی که باهمدیگه داشتیم رو پاک کردم. خیلی زیاد بود. و باورم نمیشه دیگه نمیتونم برگردم به اون روزها. روزها و لحظات خوبم رفتن و من نمیدونم کجا دنبالشون بگردم. نمیتونم گریم رو بند بیارم و امروز دوتا امتحان دارم که براشون نخوندم. فقط باید یکم دیگه قوی باشم.
از ناراحتی میترسم. از افسردگی میترسم. من از کات نمیترسیدم چون از نداشتنش میترسیدم. درواقع از این میترسیدم که دوباره یلدای غمگین با چشمهای مات شم. یلدایی بشم که همش قراره داستانهای کاتش رو تعریف کنه. یلدایی که همش قراره روش رو برگردونه. یلدایی که قراره چاق شه و افسردگی بگیره. من از اینها میترسم. مثل سگ میترسم.