ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۳ دقیقه·۱۳ ساعت پیش

روز هشتم

دیشب تا ساعت ۳ صبح داشتیم با بیتا صحبت می‌کردیم. صحبت درمورد اینکه چرا اینطوریه؟ بیتا بهم می‌گه من خیلی ساده و عمیق و قشنگه نوع دوست داشتنم. می‌گه که عیبی نداره تو اونموقع واقعا می‌خواستی یکی رو دوست داشته‌باشی و از دوست داشتنش لذت می‌بردی.

من یبار یادمه به اکسم گفتم که عشق برای من یه انتخابه. و من واقعا انتخاب کرده‌بودم که دوستش داشته‌باشم و مثلا خال بالای لب و اون قرمزی توی چشمش و اون دندون بیرون‌زده و موهای فر و اون چال روی دست و نمی‌دونم‌ گفتن‌هاش رو دوست داشته‌باشم. و عمیقا لذت بردم. و انگار که از یجایی به بعد دیدم که من رابطه‌ای عمیق‌تر می‌خوام و خواسته‌هام حالا تغییر کرده. و این اوکیه. ما جفتمون همیشه با شک و شبهه و منطق صحبت می‌کردیم.

آخرین دیتمون که مثل همیشه نبود، قرار بود اول بریم باغ کتاب کلاژ درست کنیم، ولی نشد. جفتمون نخواستیم و نظرمون عوض شد. درعوض رفتیم اپال. کار خاصی هم نکردیم، حتی حرف خاصی هم نزدیم. درواقع مکالمه بدی هم داشتیم.
امروز با بیتا رفتیم باغ کتاب. ویژن‌برد درست کردیم و مثل قدیما از دم خونه ما بستنی خوردیم. و ما انگار برگشتیم به یلدا و بیتای ۱۹ و ۲۰ ساله که توی مترو بلندبلند می‌خندیدن و برای یه سیگار برمی‌گشتن بیرون مترو جهاد و چوس‌دود می‌کردن.

بیتا بهم می‌گه که بنظرم یکم بیشتر بخواه از زندگی. مثلا تو ویژن بردت عکس گوشی‌ای که می‌خوای رو بذار، یا می‌خریش یا نمی‌خریش دیگه و راست می‌گفت. من خیلی چیزها می‌خوام ولی از ترس اینکه نتونم بدست بیارم، ادا درمیارم که نمی‌خوام.

اونقدری که یادم رفته چی دقیقا بهم اون حس مورمور شدن از هیجان رو می‌داد. یکم فکر می‌کنم، آخرین‌بار ویدیوهای آشپزی اون آقاهه تو آشپزخونه سبزش بود، انگار می‌خواستم منم بپرم تو اسکرین و اونطوری زندگی کنم.

با اکسم خوش نمی‌گذشت از یک‌جایی به بعد. خسته شده‌بودم از سکوت بینمون. خسته شده‌بودم از اینکه نمی‌دونستم می‌خواد بشنوه افکار توی ذهنم رو یا نه. ولی امروز رو خیلی دوست داشتم.

خیلی می‌ترسم که ترم جدید، من هرروز داستان جدیدی برای تعریف کردن از برخوردام با اکسم داشته‌باشم. برای همین آخرین‌چیزی که می‌خوام اینه که این داستان رو توی ذهنم بزرگ کنم.

امروز که توی جامعه قرار گرفتم، متوجه شدم خیلی چیزها تغییر کرده. دیگه وقتی کاپل‌هارو می‌بینم، یاد خودمون نمیفتم و تهش بگم وای ولی ما بهتریم یا بهش پیام بدم و بگم یادت افتادم، درعوض عصبی می‌شدم یا منزجر.
یا قبلا اصلا پسرها به چشمم نمیومدن و معتقد بودم واسه من خوشگل‌ترینه. این‌دفعه به چشمم میومدن ولی باز ته ذهنم اینطوری بودم که هیچکس اون نمی‌شه و هیچکس نمی‌تونه برام اونقدر جذاب باشه. و من نمی‌دونم چجوری تک‌تک المان‌های ظاهریش رو انقدر دوست داشتم و می‌ترسم که هیچکس شبیه اون نباشه، و می‌دونم که نیست.
صرفا باید صبر کنم تا دیگه ظاهرش برام تهی از معنا بشه و اونموقع آدم‌ها رو صرف خودشون بودن بشناسم.
راستش همش تو ذهنم یک‌چیزی مته می‌ره که من باید دوباره با یه آدم جدید آشنا شم، خیلیا اینکارو می‌کنن و اتفاقا توی روابط خوبی هم می‌رن و نتایج خوبی براشون داره، هیچوقت درک نمی‌کردمشون ولی الان دارم می‌فهمم. که آره منم حس می‌کنم. انگار که یک خلایی در زندگی و ذهن و قلبم ایجاد شده که عادت کردن بهش کار آسونی نیست. ولی می‌دونم که اگر بتونم به اون خلا عادت کنم یا با خودم پرش کنم، این موقعیت برای من قراره خیلی مفید باشه و نتایج خوبی داشته باشه.

پس تصمیم گرفتم که عمیقا فاصله بگیرم از تاپیک رابطه.

و بیتا راست می‌گه. من بابت اینکه چرا ناراحت نیستم هم ناراحتم. چرا انقدر فکر و کند و کاو می‌کنم.

یکم بیشتر از اینها باید زندگی کرد. گویا باید عن زندگی رو درآورد. باید شب‌ها اونقد خسته باشم که انرژی نداشته‌باشم لپتاپم رو بذارم رو پام و بنویسم.

دوستزندگیباغ کتاب
۵
۰
yaura
yaura
Whatyaldameans@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید