امروز اون امتحان سخته رو هم دادم و الان فقط مونده دوتا امتحان آبکی و سه تا پروژه.
دیروز خیلی زدم جاده خاکی. خب چنددقیقه جلوی گیت وایسادم و قدمهام رو گذاشتم همونجاهایی که بود. و مرور کردم که عاها کولش اینجا بود. عاها اینجا کنار این صندوق صدقاته وایمیسادیم معمولا. شب موقع خواب با خودم گفتم که یلدا فردا همهچیز بهتر میشه و واقعا هم شد.
راستش یه نکتهای رو ما آدمها فراموش میکنیم. البته احساس میکنم چون تازه فقط ۲۰ سالمه، درواقع نمیدونستم. ولی اینکه ما با هر اتفاق واقعا قویتر میشیم، تجربه کسب میکنیم و واقعا با تجربههامون تغییر میکنیم.

راستش سر پسر قبلیه که تموم شد، من دائم با خودم درگیر بودم که اگر فقط اشتباه نمیکردم. اگر فقط اونروز اون حرف اشتباه رو نمیزدم. اگررر فقط... الان بود. و این دیدگاه چنان تو ذهنم ریشه کردهبود که سر اکسم اینطوری بودم که من نباید اشتباه کنم. بینهایت صبوری میکردم و خیلی بالغانه و بزرگسالانه واکنش نشون دادم و تمام تلاشم رو کردم که مکالماتمون سازنده باشه. و پشیمون نیستم، من واقعا عالی عمل کردم و این رو ادامه میدم. ولی نکته اینه که نیازی نبود انقدر هم سخت بگیرم و انقدر زیاد فکر کنم.
یکم تو ذهنم میاد که خب اگر من نوع متفاوتی بودم. اگر متفاوت نیاز به دوست داشتن داشتم، اگر کمتر دوستش داشتم، اگر کمتر اهمیت میدادم یا اگر کمتر منعطف بودم، رابطه شاید جواب میداد. ولی نکته اینه که نیازی نیست انقدر سخت گرفت. اگر قرار باشه با یه حرکت اشتباه بازی تموم شه، پس شاید بهتره که واقعا بازی تموم شه. و اینکه وقتی یک انسانی در مجموع درحال نگاه کردن به خودشه و داره تلاش میکنه بهتر باشه، خب واقعا داره بهترین نسخه خودش رو وسط میذاره و دیگه وسواس داشتن رو تکتک قدمها بدتر کارو خراب میکنه.
اصلا من یکی از چیزهایی که از این پسر یاد گرفتم همین بود که از ذهنم بیام بیرون، بیام بیرون و توی بدنم زندگی کنم. بیشتر از اندازهای که واقعا زندگی کردم و تجربه کسب کردم، فکر نکنم. بیشتر از اندازهای که حس میکنم، حرف نزنم. نمیگم تماما با جای خالی حرفها توی رابطمون اوکی بودم ولی از بالانسی که توی من ایجاد کرد، توی این فاز از زندگیم خوشم میاد.
درکل قبلا خیلی درگیر معناسازی بودم. معنا توی نوشتهها و نقاشیهام و حرفهام. ولی الان احساس میکنم که واقعا مجبور نیستم. من بدهکار نیستم به کسی که بیام احساسات دردآورم رو تبدیل به یه چیز زیبا کنم.
در کل این فاز زندگیم من رو تغییری داد که واقعا دوستش داشتم و بهش نیاز داشتم.
من قبلا فکر میکردم مجبورم حرف بزنم و زیادی توی ذهنم گیر کردهبودم. ولی الان تا حد خیلی خوبی از ذهنم جدا شدم و این دیدگاه رو بدست آوردم که واقعا تجربه کن و قبلش بهش فکر نکن و سعی نکن پیشبینیش کنی. قشنگ ذهنت رو بلاک کن و برو جلو ببین چی میشه.
حتی این رابطه. از اول خیلی جای فکر داشت. هرروزش رو فکر کردم. ولی هیچکدوم از اون فکرها بهم دلیل کافی ندادن برای تموم کردنش. و فقط وقتی تونستم به این نتیجه برسم که این رابطه جواب نمیده که واقعا تجربش کردم. واقعا وقت گذروندم و صبر کردم و احساساتم رو حس کردم و دیدم که نه خب الان دلیل کافی و قرص دارم که جواب نمیده.
و فکر میکنم کل زندگی همینه. فکر کردن تا یجایی کمک میکنه ولی از یجایی به بعد زندگی رو کوفت میکنه.
برای همین احساس میکنم موندن تو فضای آکادمیک درحال حاضر خیلی برام درست نیست. میدونم که بهتره درس بخونم و مقاله و معدلم رو ببرم بالا و اینجور چیزها ولی فکر میکنم من تو این سن نیاز دارم که نوع دیگهای زندگی کنم تا روحم پوسیده نشه.
من این ترم ۵، خیلی درس خوندم. واقعا به درسهام اهمیت دادم و تمرینهام رو خودم یاد گرفتم و نوشتم و رو پروژههام از اول ترم تمرکز کردم، ولی فکر نکنم اگر تنها قرار بود انقدر درس بخونم، آدمش بودم و فکر کنم بخاطر همنشینی اکسم بود که بیشتر به درس و دنیای آکادمیک علاقهمند شدهبودم. ولی الان تنهایی خیلی چیزی نیست که من رو به زندگی وصل کنه. برای همین میخوام یکم اکسپلور کنم زندگیمو و با خیال راحت پشیمون شم. چون میگم پشیمونی بهتر از حسرته.