دیروز تمرینام رو نوشتم تا آخر شب. بعد تا ساعت ۲ شب بیدار بودم و منتظر بودم که جنگ شروع شه.
صبح حاضر بودم بمیرم ولی نرم باشگاه. ولی رفتم و واقعا هر ثانیهش زجرآور بود و نه قبل و نه حین و نه بعدش حس خوبی نداشتم و ندارم. ولی استریک ۲ سال یوگا کردنم نباید بهم بخوره چون اونطوری تبدیل به یک لوزر میشوم. جدیدا یه دختره اومده تو کلاس که خیلی هیکلش خوبه. تازه خیلی از من بهتره. ناراحت شدم. تازه چهره آرومی داره و خیلی باآرامشه و آروم صحبت میکنه.
یکم متاثر شدم که بابتش ناراحت نیستم. تمام خاطراتم دوباره نوشته شدن: از یه موجود گرم و نرم با چشمهای مشکی مات و مژههای بلند و موهای فرفری تبدیل شده به یه آدم بزرگی که بهم اخم میکنه و عمیقا نمیخوام باهاش صحبت کنم یا به چشماش نگاه کنم.
دوتا جملش تو ذهنم تکرار میشن و عجیبه.
هیچکس لوزر نیست.
هیچکس استثنایی نیست.
بخاطر این نیست که معنی این جملهها اونقدر منو درگیر کردن. بلکه فکرکنم بخاطر نگاهش موقع گفتن اینها و نفسی بود که حینشون کشید، که یادم نمیره.
من خودم احساس میکنم لوزرم.
دلم برای تماشاخونه طهران تنگ شده. دلم برای نوفل لوشاتو تنگ شده. دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. دلم برای رقصیدنم ۷ و نیم صبح تو راه فنی بالا و دیدن طلوع خورشید تنگ شده. دلم برای انجیر و خرمالو تنگ شده.
ولی الانم او و دوستانش پلی میشه. علیرضا کنارم خوابیده و روتختیم رو بهم ریخته و صدای کیبورد میاد. یعنی دلم برای اینها هم تنگ میشه. علیرضا میگه براش بستنی کیم بذارم. یکم پیش یه آهنگ برام گذاشتهبود: ولی اون دوستپسر منه. و میخنده بهم.
نمیدونم چرا ولی یهو یادم افتاد که من تو بچگی کودک غمگینی بودم. همیشه تو ذهنم پر از شک بود و سوال. دائما باید جلوی خودم رو میگرفتم تا دختر مودبی باشم. و من بیش از حد کودک خوبی بودم.
من بچه بودم آرزو داشتم میتونستم مثل زهرا وقتی یکی شیرینی میاره بدون فکر برم جعبه رو باز کنم و بخورم. ولی هیچوقت نتونستم چون باید مودب و شیک میبودم.
توی رابطم هم دائما همین نقش رو داشتم. همش باید جلوی خودم رو میگرفتم. که بیشتر زنگ نزنم. بیشتر عشق نورزم. بیشتر نقاشیشو نکشم. برای بار دوم نبوسمش. طولانی بغلش نکنم. و عمیقا خسته بودم.
الان که دارم این نوشته رو مینویسم اینطوریم که bro it's not that deep
امروز وقتی از خواب بیدار شدم یادش نیفتادم و یکدفعه اینطوری بودم که اع راستی من کات کردم. درصورتی که وقتی تو رابطه بودیم همیشه صبح اولینچیز اون به یادم میومد.
این روز پنجم اینهارو هم ادامه نمیدم چون دارم زجر میکشم. بیشتر برای اینه که یکم حساب روزام دستم بیاد الان که شرایط ممکنه از دستم در بره.