ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

روز چهارم

یه آهنگی هست که خیلی دوستش دارم. اون اواخر که می‌دونستم این رابطه جواب نمی‌ده، زیاد گوشش می‌کردم. یکبار هم با آهنگ خوندم براش.

می‌گه که:

تمام اوج در آینه گریستم
از ترس راه به تنهایی گریختم

با خودم می‌گفتم که قرار نیست چون از نبودنش و حجم خاطرات می‌ترسم خودم رو از امتحان کردن و بودنش محروم کنم.

اول اول رابطه، حتی شاید قبل شروعش هم به خودم گفتم که یلدا تو حق نداری فردا این آدم رو مسخره کنی یا با خودت بگی که از اول مشخص بود اینطوری می‌شه و توی ذهنت دست بذاری روی نقاط ضعفی که فقط به تو نشون داده‌بود.
بهرحال من یه روزی عمیقا دوستش داشتم. یه روزی یادمه وقتی صورتش تو بغلم بود عمیقا احساس می‌کردم که دوستش دارم و نمی‌خوام ازش جدا شم و این ثانیه‌ها کش پیدا کنه. و یادمه وقتی ازش جدا می‌شدم، مثل بچه‌ای بودم که انگار از شیر جدا شده(خودم از خنده ریدم). ولی خب هرروز احساساتم رو کمتر و کمتر کردم براش و ناظر شدم و تماشا کردم و به جایی رسیدم که الان فکر نمی‌کنم حسی براش باقی مونده باشه و هرچیزی که هست از گذشته است.

صبح که از خواب بیدار شدم، عصبی و کلافه بودم. ولی خب امتحانمو دادم. کارهای پروژه مشترکمون رو انجام دادم و برام عجیبه که چرا برام اذیت کننده نیست. مت یوگام رو هم بالاخره شستم و الان گذاشتم زیر نور آفتاب تا نمش گرفته بشه. موهای صورتم رو هم شیو کردم. بالم لب زدم با اینکه فکر می‌کردم چون براش از این زده‌بودم قراره اذیت شم بعدا موقع استفاده ازش ولی حس خاصی نداشت. راستی فکر می‌کردم بوی بادی‌سپلشمم اذیتم کنه ولی صرفا یه لبخند آورد رو لبم و صرفا بهم اون حس شیرین حاضر شدن ساعت ۶ رو داد.

بزرگترین ترسم اینه که بگم این پسر spark من رو ازم دزدید و از اینجور حرف‌ها و برای همین خیلی می‌ترسم که چاق شم چون واقعا بیشعورم. برای همین خیلی خوب حواسم به خورد و خوراکم بوده این چندروزه.
راستش، چه قبل اینکه باهاش آشنا شم در اوجم بودم، تابستون که رفتم کوه و مصاحبه و تئاتر و موزه، واقعا زیبا و درخشان بودم. بعدم که باهاش آشنا شدم در تک‌تک دیت‌هامون مثل یک goddess بودم. و در دوران دانشگاه هرروز زیباتر از دیروز و آیکانیک‌تر، خودم بودم و هرچیزی دوست داشتم پوشیدم و هرجوری دوست داشتم میکاپ کردم و الان هم دوباره به همان آیکانیکی هستم. و می‌خوام سعی کنم همین راهو ادامه بدم.
و تازه این ترم با بچه‌های رشته کلی ارتباط گرفتم و دوران خوبی در دانشگاه داشتم و تازه خوب درس‌هام رو خوندم و با بچه‌های صنایع هم دوست شدم و شناختمون. و احساس نمی‌کنم چیز خاصی رو از دست دادم.
درواقع یک فازی از زندگیم بود که همیشه می‌خواستم، یه دانشجوی ساده بدون دغدغه و زندگی شر شده با یکی که دوستش داری هرروز. و واقعا تجربش کردم و ۱۰ از ۱۰. ولی الان وقت تجربه نوع دیگری از سبک زندگیه. (البته مگه می‌شه به زندگی عادی برگشت؟ می‌دونم دلیل اینکه انقدر اینطوری شدم اینه که فشار بیرون جامعه و زندگی شخصیم دارن همدیگه رو خنثی می‌کنن و کلا بیشعور و کور شدم) خلاصه اگر شرایط عادی بود، دوست داشتم بیشتر یوگا کنم. بیشتر تنهایی می‌رفتم کوه و با آدم‌ها تا می‌تونستم اسمال‌تاک می‌داشتم و گندش رو درمیاوردم و با همه صحبت می‌کردم به هرشکلی که می‌خوام حتی اگر بعدش اینطوری باشند که این دختره روانیه یا فازش چیه؟
(چون به طرز خجالت‌آوری تو ذهنم این بود که یعنی دوستاش الان از من بدشون میاد؟ یا خودش وقتی می‌بینه پیگیر پروژم ازم بدش میاد؟ و واقعا خجالت‌آوره.)
دیگه می‌خوام که بیشتر آدم‌ها رو بشناسم. پسرها رو بیشتر بشناسم و ببینم و باهاشون صحبت کنم و انقدر فراری نباشم ازشون. چون که این ترم که تو رابطه بودم و مطمئن بودم نه من و نه طرف مقابلم قرار نیست فاز بردارره، خیلی راحتتر با پسرها ارتباط می‌گرفتم و حیفه که این موجودات رو ایگنور کرد جدی.

و اینکه سر ساعت برگشتن به خونه احتمالا با بابام دیگر سازش نکنم و خیلی توضیح ندم چون که خستم. سرکارهم دوست دارم برم چون واقعا درس‌های صنایع سادن و می‌تونم کار رو هم هندل کنم. و وقت برگشتن به دوران سگی ارسال رزومه است.

همه این موضوعات توصیف آینده تخیلی هستند و می‌دانم هیچ‌چیز عادی نخواهد شد و نباید بشه.

زندگی عادی
۱۴
۲
yaura
yaura
Whatyaldameans@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید