ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

معنای زندگی؟

الان روی تختم زیر پنجره باز و توری بسته و زیر آسمون سیاه شب نشستم. باد خنک میاد و دورس آبیم رو پوشیدم. ناخنام هنوز از حنای سه هفته پیش قرمز قرمزه و عجیبه.

راستش چندروز پیش که داشتم نوشته‌های قبلی ویرگولم رو می‌خوندم، یهویی یادم اومد که زندگیم قبل از اینکه عشق؟ واردش بشه چه شکلی بود. به چه چیزهایی در طول روز فکر می‌کردم و درمورد چیا می‌نوشتم.

یادم اومد که اونموقع‌ها خاطراتم با دوستام رو می‌نوشتم، درمورد فیلم‌ها و کتاب‌ها و آهنگ‌ها و حس‌هایی که در درونم ایجاد می‌کردن می‌نوشتم.

فکر می‌کردم که فکر پسرها درواقع من رو از خودم و افکار مخصوص خودم دور کردن. ولی وقتی یکوچولو بیشتر نگاه کردم، فهمیدم که اون حساسیت و نوع نگاهم هنوزم هستن و صرفا در قالب شدیدترین چیزی که توی زندگیم تجربه کرده‌بودم بیانشون می‌کردم، یعنی تجارب در ارتباط با یه انسان دیگه.
و این چیز بد یا خجالت‌آوری نیست. ولی آگاه شدن بهش یادم انداخت که من هنوزم می‌تونم اون حساسیت حسی رو دریافت کنم و لزومی نداره که به غم مالیخولیایی پسر قبلیم بچسبم تا بتونم چیزی حس کنم، چون قبلا توی چیزهای دیگه هم پیداشون کرده‌بودم.

توی رابطه قبلیم، در مقابل پسر قبلیم، تبدیل به یک لاورگرل شده‌بودم. و هنوزم برام سواله که آیا هستم؟ آیا انقدر دیوانه عشق و عاشقی هستم؟ ولی وقتی داشتم لیست فیلم‌هایی که در سال اخیر دیدم رو مرتب می‌کردم، دیدم ۸۷ درصدشون عاشقونه نبود، درواقع هیچوقت داستان‌های عاشقانه برام جالب نبودن.
نکنه عشق رو اونقدر دوست دارم که می‌خوام تجربه یونیک خودم باقی بمونه؟ نکنه نمی‌خوام لوس شه و خودم خبر ندارم؟

امروز با آیدایی درمورد معنای زندگی حرف زدیم، تنها چیزی که تو ذهنم میاد، طبیعت و بدنمه.
من از بچگی، بدن ضعیفی داشتم. اسکولیوز، دریچه آئورت داستان‌دار، زانوهای ضربدری و معده نوسانی و حساس.
هرچقدر که بزرگ‌تر شدم، هرچقدر که آزادتر شدم، روز به روز بیشتر و بیشتر مایل شدم به تکون دادن بدنم. به شنا، بدمینتون، یوگا کردن، دوچرخه‌سواری، رقصیدن، پیاده‌روی‌های طولانی و درنهایت کوهنوردی.
من نمی‌دونم این کانسپت رو چجوری به معنای زندگیم وصل کنم. ولی وقتی که بدنم رو تکون می‌دم، احساس آزادی می‌کنم. وقتی می‌بینم که من می‌تونم با وجود خستگی ادامه بدم، وقتی که می‌بینم بعد هر صعود من یلدای جدیدی شدم، مست می‌شم و نمی‌تونم دست از فکر کردن به کوه بردارم.
و برام عجیبه این موضوع. خیلی عجیبه. و از خودم تعجب می‌کنم.
شایدم بخشیش بخاطر اینه که تجربه کردم بستن بریس و عرق کردن کمر و تیر کشیدن پشت و پیاده‌روی‌هایی که بعد یک ساعت تبدیل به درد می‌شن و ناتوانیم از بردن لپتاپم اینور اونور.
و حالا که می‌تونم بی‌دلیل کوله‌م رو پر کنم و ببرم اینور اونور، یا چندین ساعت پشت هم راه برم و کوهنوردی کنم و کمرم رو ببینم که صافه و تاب نمی‌خوره، شاید بخاطر همین احساس غرور می‌کنم و به خودم افتخار می‌کنم؟

این‌روزها آگاهانه دارم فکر می‌کنم که تو چه موقعیت‌هایی معذبم و چه چیزهایی اذیتم می‌کنن و حالا امشب می‌خوام سعی کنم جمله‌های مختلف رو بنویسم تا از فردا روی مردم امتحان کنم و بتونم مرز بذارم. شاید مسخره بنظر برسه ولی من متنفرم از تلفن‌های طولانی و بی‌پایان و چت‌هایی که بهم سردرد و حالت تهوع می‌دن. و هردفعه نمی‌تونم من کسی باشم که تمومشون می‌کنه. و حالا می‌خوام تمرین کنم که بتونم زیر یک ساعت تمومشون کنم و کل انرژیم مکیده نشه تو یه ارتباط ساده روزمره. نه که فکر کنم وقتم داره هدر می‌ره، درواقع انگار که تنفس ندارم.

درکل اینکه امروز حس خوبی دارم و دوست دارم فردا کارهای زیاد و فراوونی انجام بدم و شاید خوب باشه که فردا رو با ورزش تو پارک شروع کنم؟

معنای زندگیبدنطبیعت
۴۷
۴
yaura
yaura
Whatyaldameans@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید