دلم خواست خطاب به تو بنویسم. بنویسم که چقدر دلم تنگ شده. دلم برای دوست داشتنم تنگ شده. شاید مشکل از دوست داشتن منه. تو هم بیشتر از اینکه من رو دوست داشته باشی، نحوه دوست داشتنم رو دوست داشتی، و حالا منم دلتنگ جوریم که دوستت داشتم.
منظورم اینه که وقتی تو میای توی ذهنم، یهو با تاریخ و ساعت، یادم میاد که اونروز تابستون، وقتی که داشتی سیبزمینی میخوردی، سهتا کوچولو رو کنار همدیگه چیدی و بعد زدی تو سس و خوردی.
یا مثلا یادم میاد که اونروز که توی سایت، شیرینی دادن و تو نبودی، من نونخامهایم رو نگه داشتم تا تو بیای. و وقتی اومدی، نصفش رو خوردم و بقیش که پر خامه رژلبی شدهبود رو دادم به تو.
یا مثلا بازم یادم میاد که پاهات رو همیشه موقع منتظر وایسادن، ضربدری میذاشتی. بعد یادمه اصلا یبار بهت گفتم و تو گفتی وای چقدر مسخره وامیسیم. ولی منم از تو یاد گرفتهبودم و وقتی منتظر اتوبوسای دانشگاه وایمیسادم، همونطوری وایمیسادم.
عزیزم نوشتن اینها مثل اینه که یه چاقو رو دائم فرو کنم توی قلبم. ولی آخه از صبح که بیدار شدم، غمگین بودم.
از حرف زدن باهات خستم. چون واقعا حرفی برای گفتن نیست. ولی ایکاش که تو فرق داشتی. ولی تو میگفتی اگر تغییر کنی دیگه خودت نیستی. ولی آخه از من چجوری انتظار داشتی که انقدر بی قید و شرط دوستت داشتهباشم؟
این واقعا خواسته زیادی نیست؟
قیدوشرطهای توی رابطمون توی ذهنم از همونموقع پررنگ شدن که من دستام رو کرایو کردم. و دیدم که تو اونقدر که باید، داری بهم اهمیت نمیدی. و من انتظار بیشتری داشتم.
و خستم از اینکه انتظاراتم رو کم کنم. یا بخوام انتظاراتم رو توضیح بدم.
میدونی من چقدر منتظر بودم تا تو بهم بگی که زیر چشم چپم یه خال خیلی ریز دارم؟ من میخواستم تو من رو انقدر عمیق ببینی. ولی ندیدی. درعوض تا دلت بخواد من تو رو دیدم. من تو رو فهمیدم. متوجه شدم. شناختمت. ولی شناختن تو باعث نمیشد که من دیگه بتونم جلوی شنیدن خواستههای خودم رو بگیرم.
فردا ترم جدید شروع میشه. من خیلی دیگه دانشکده خودمون نیستم. فکر نکنم خیلی ببینمت. و همین قلبم رو به درد میاره یه مقدار، حتی بدون اینکه بفهمم. چون تو زیبا بودی و من دلم تنگ میشه برای دیدنت.
تو همیشه و حتی آخرسر گفتی که تنها چیزی که بابتش از من ناراحتی اینه که، من ناراحت میشم بابت اینکه تو من رو ناراحت میکنی. و بنظرم خیلی خندهداره.
نمرههای جبرخطی هم اومد. قرار بود هرکی نمرش بالاتر شد، براش تاج درست کنه اونیکی.
من از اولم میترسیدم. با خودم میگفتم این پسر خیلی مدل منه و وقتی که از هم جدا شیم، قراره خیلی اذیت شم. راستش فکر نمیکردم سر همچین موضوعاتی کات کنیم. بیشتر کاتمون رو یه لحظه اپیک میدیدم که دیگه نمیتونستیم تو یه نقطه جغرافیایی یکسان باشیم. برای همین خیلی میترسیدم ولی خوشحالم که با اینحال بازم موندم، تلاشمو کردم و عمیقا عشق ورزیدم.
من آخرینبار ازت پرسیدم که عشق بود؟ تو گفتی نه. راستش منم گفتم نه. و گفتم که عشق برای من یه انتخابه. و من میتونم هرکسیو دیوانهوار دوست داشتهباشم یا نداشتهباشم.
و درمورد تو من مطمئن نیستم که این عشق بود یا نه. احساس میکنم تو به من هیچوقت اون اطمینان برای انتخاب کردن رو ندادی و من شاید تورو عمیق دیدم ولی خودم رو عمیق نتونستم نشون بدم.
بخاطر همین، این عشق نبود.

ولی من کی قراره دوباره قلبم باز شه و بتونم به کسی حس داشتهباشم؟ چون جای تو با اینکه نمیخوام ولی فعلا توی قلبم محفوظه. و دوست ندارم فکر کنم به ساختن تمام اینها با یه آدم جدید.