در فاز عجیب و جدیدی از زندگیم قرار دارم. دیروز با بیتا مرکز شهر رو شخم زدیم. بیتا یکم دیر اومد، برای همین من اول رفتم انقلاب، درواقع برنامه داشتم که آیین دلتنگیم رو برگزار کنم و بشینم رو سکویی که جای ما بود، ولی یهویی یکی از ورودیهامون رو دیدم و کاملا فراموش کردم که من برای چی اینجا بودم. درعوض با اتوبوس فرصت شیرازی رفتم تا میدون ولیعصر.
وقتی از بیرون به بلوار کشاورز نگاه میکردم، جای اینکه فقط خودم و پسر قبلیه رو با کوله خودش و من ببینم، خودم و سهیل رو موقع موتورسواری دیدم، خودم و اکیپ ترم یکم رو دیدم، خودم و بیتای دنبال کافه رو دیدم و احساس خوبی داشتم.
میدون ولیعصر که به بیتا رسیدم، رفتیم اون نونفروشی مخصوص ما دوتا، من عاشق زنجبیلم. نون زنجبیلی مزه بهشت میده. اصلا هرچیزی که حس کردن طعمش نیاز به زمان داره، من رو دیوونه میکنه. تا پارک لاله راه رفتیم. شیر گرفتیم.
یجای قشنگ پیدا کردیم. کفشهامون رو درآوردیم و نشستیم رو زمین. شیر خوردیم با نون و به مردم نگاه کردیم.
یه گروه سیرک دیدیم. رفتم پیش آقایی که اسلکلاین کار میکرد و بهم یکم یاد داد. بیتا از دور ازم فیلم گرفته. وقتی هم که نشستم، یه آقاهه که با دخترش نشستهبود و داشت کتاب میخوند، بهم از الاستیسیته اسلکلاینه گفت.
بعدش کز کردیم سمت انقلاب، کتابفروشیارو گشتیم. یه گردنبند یهویی من رو مجبور کرد که وایستم. spiral sun بود. دقیقا خود تتوم بود. خب دارم اغراق میکنم، ۸۲ درصد تتوم بود. از اونموقع تا الان، از گردنم درش نیاوردم.
تو آیینه همیشگیمون عکس گرفتیم. رو تخته اسممون رو نوشتیم. نوشتم sing liberation. به یاد رهایی توی انتخاب کردن.
مقصد بعدی تئاترشهر بود. یه پسر مرموز غمگین دیدم. همزمان به همدیگه نگاه کردیم. در آخر ۵ قدم اون و ۷ قدم من برداشتم. بعد اینکه اومدم پیش بیتا نشستم، صداش کردیم و اومد پیشمون نشست. درمورد دانشگاه حرف زدیم. از ما یه سال کوچیکتر بود. بامزه و آروم و کمحرف بود.
امروز دوست هندی پنج سال پیشم، با کلی زحمت من رو از گروههای قدیمی المپیاد فیزیک پیدا کردهبود. آیدیم رو جای pc یچیز دیگه یادش بوده: irrc. ولی درنهایت پیدا شدم. و به طرز عجیبی منم همونروز وپن خریدهبودم. با همدیگه به یاد گذشته صحبت کردیم. معتقد بود که انگلیسیم قویتر شده. قبلا یادمه که با گوگلترنسلیت تو یه تب دیگه باهاش چت میکردم. راستش حس عجیبی دارم از اینکه ۵ سال تو ذهن یک آدمی باقی موندهبودم و ازم چیزهای کوچیکی یادش بود.
بهرحال قاطی اینهمه آت و آشغال زندگی، هنوزم جادو وجود داره. عجیب نیست؟
