ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۷ دقیقه·۱۳ روز پیش

خدافظ بیست سالگی

دیگه ۲۰ سالگی داره تموم می‌شه. پنجشنبه جشن تولدمو گرفتم. دوستام دورم بودن. احساس می‌کردم من دارم داخل یه حباب صورتی زندگی می‌کنم، اصلا مهم نبود اون بیرون داره چه اتفاقی میفته. فقط من بودم و آدم‌هایی که واقعا دوستشون داشتم و می‌دونستم دوستم دارن.

کیک تولدم رو خودم درست کردم. کیک اسپایسی سیب با کرم‌چیز و گاناش سفید و روشم اسپایرال سان کشیدم.
بابا برام الویه درست کرد. مامان تقریبا تمام کارهایی که تو ذهنم بود رو تبدیل به واقعیت کرد.

صبحش استرس داشتم و حالم خوب نبود. ساعت ۵ صبح بیدار شدم. توی ذهنم پلی می‌شد که ۲۰ سالگی من با اون شروع شد و نصفش رو پیشم بود. و کاش بود الانم. کاش بود. کاش می‌تونستم ببوسمش.

مامانم فهمیده‌بود بیدارم. اومد اتاقم. من رو تخت دراز کشیده‌بودم. چشمام رو بسته‌بودم. می‌گفتم که مامان ۵ ماه گذشته و دردش دوباره برگشته. مامانم رو زمین کنار تخت نشسته‌بود. دستمو گرفت. و گفت تو حساسی. تو بچه حساسی بودی و هستی. عیبی نداره. من حواسم بهت هست. ولی تو قوی‌تر می‌شی مثل من!

به مامانم گفتم که چرا انقدر دوستم داری؟ چجوری هیچ‌کدوم از رفتارهای بد و اشتباهم به چشمت نمیاد؟ اصلا چجوری می‌تونی دوستم داشته‌باشی؟ مامانم اینطوری بود که خب من مامانتم.
من یه استیکر پشت لپتاپم دارم: but my mom says I'm cool
واقعا هم همینه. هرچیزی می‌پوشم مامانم می‌گه آیکانیکه. هرکاری می‌کنم بهم می‌گه مخصوص خودمه و می‌درخشم و خوشگلم. حتی بهم می‌گفت می‌دونسته که اعتمادش بهم الکی نبوده و واقعا پارتنر خوبی رو انتخاب کردم. حتی وقتی کات کردم هم باز بهم می‌گفت خیلی خوبه که یکسری چیزا رو تحمل نکردم و من بخاطر این تصمیمم شکاهکارم.

صبح فردای تولدم که از خواب بیدار شدم، حس صبحی رو داشتم که شبش فرست‌کیس داشتم. دنیا می‌درخشید و نور طلایی داشت.
شب که با دوستام داشتیم برمی‌گشتیم. دست چپم تو دست صبا بود. و دست راستم تو دست مهلا. واقعا قلبم پر از عشق بود. کانکشن‌های واقعی و وجود انسان‌ها. نترسیدن از اینکه دست عرق‌کردم قراره مایه رنجش دیگری بشه!

من عاشق ۲۰ بودم. بااینکه جنگ داشت. بااینکه دی داشت، با اینکه کات داشت، با اینکه گریه و غم و استرس و خطر مرگ داشت، ولی اثر هنری بود. همونطور درست که اثر هنری قرار نیست همیشه خوشایند باشه!

۲۰:


با جنگ و مریضی شروع شد. ۶ کیلو وزن کم کردم. تو دستشویی داشتم بالا میاوردم که یهو فاطمه و بیتا با کیک اومدن تا تولدم رو جشن بگیرن. آرزو کردم. آرزو کردم که واقعا عاشق شم و حس کنم یکی عاشقمه و اونموقع ببینم که دنیا چجوریه! که بتونم چیل کنم و مطمئن باشم دوست داشتنیم و تنها نمی‌مونم و به بقیه زندگیم برسم.

تا حالم خوب شد، رفتم کوه که بعد جنگ با طبیعت ری‌کانکت شم. پروفایل کوهی گذاشتم و پسر قبلیه یهو بوم! پرت شد تو زندگیم. ۷ ساعت هایکینیگ و مکالمه. از همونجا شروع شد. دقیقا همون‌چیزی بود که می‌خواستم. از ترم اول که می‌دیدمش یه حس ششم زنانه می‌گفت که یه روزی برای من می‌شه. اصلا یادمه یبار داشتم به این فکر می‌کردم که آیا لوسی حرف می‌زنه؟
تا ۷ سپتامبر و ماه خونین و دست گرفتن. تا ۱۱ سپتامبر و دوست‌پسرم شدن و تا شب‌های بعد تئاتر و نورهای طلایی و اولین بوسیدن و بغل‌های کوتاه مترو انقلاب و دست‌هایی که می‌دونستن چجوری باید دستام رو نگه دارن.
و الان من اینجام.

احساس می‌کنم همه‌چیز خیلی زیادی تغییر کرده. موهام رو کوتاه کردم. موهای الانم یه شخصیت دیگه بهم دادن که دوستش دارم. ولی گاهی دلم تنگ می‌شه برای موهای بلندم و دوست دارم گریه کنم بابتشون. انگار که موهای بلندم بااینکه ساده بودن ولی کافی بودن.
درسته هی به پسره می‌گفتم که تو من رو نمی‌بینی! تو نمی‌بینی که من کیم و چیم! ولی راستش؟ اینکه من به چشمش انقدر ساده و بدون ویژگی بودم و همچنان دوستم داشت، باعث می‌شد برای اولین‌بار تو زندگیم نفس راحت بکشم.
موهام بلند مشکی ساده بود. همیشه یا باز نگه می‌داشتم یا هرکاری هم باهاشون می‌کردم در آخر بازشون می‌کردم و دورم می‌ریختم. و دست‌های اون بود که روشون حرکت می‌کرد، رو ترقوم که موهام بودن، دست‌هاش رو حس می‌کنم هنوزهم.
دو سه ماهی می‌شد که عکسامون رو ندیده‌بودم. خودشم پنج ماهه ندیدم و آخرین‌بار هفته پیش سایه‌شو توی تاریکی دیدم و فرار کردم.
خاطراتمون رو به طرز عجیبی ثبت می‌کردیم. دفترچه آبی داشتیم که توش همه دیت‌ها و تاریخ‌ها و جاها بودن. هرجایی می‌رفتیم پونصد و هشتاد تا عکس آکورد می‌گرفتیم از همدیگه.


خیلی چیزها برام کمرنگ شده‌بودن. اینکه متفاوت می‌خندید کنارم. اینکه من کنارش نرم‌تر از هرموقعی توی زندگیم بودم. اینکه لباساش رو می‌پوشیدم. اینکه دستام رو می‌کردم زیر کاپشنش و توی سرما در حالی که محکم هم رو گرفته‌بودیم می‌دوییدیم که گرم شیم.
یادم رفته‌بود که دست می‌کردم تو موهاش و موهاش رو مرتب می‌کردم و می‌دونستم که عاشق اینکاره.
یادم رفته‌بود که بدون اینکه بهش بگم وقتی تو دانشکده هنر رو صورتم خورشید کشیدن، ازم فیلم گرفت.
یادم رفته‌بود که وقتی گفتم آب‌انار دیدم دست یکی سر کلاس فیزیک مدرن، تا نزدیک خونمون پیاده رفتیم تا آب‌انار بخوریم.


دیشب عکسامون رو دیدم. راستش تا الانشم به چشمم نمیومد. همیشه تو ذهنم بود که دوستم نداره. همیشه می‌گفتم که من یا یه دختر با موهای چتری و انیمه‌ای براش فرقی نداره.
همیشه تو ذهنم بود که دوست داشت من یجور دیگه بودم. اصلا دوست داشت من منطقی و بی‌حس و بی‌رحم بودم براش. همیشه تو ذهنم بود که دوستم نداره ولی صرفا هست دیگه و من رو تحمل می‌کنه چون دوست‌دخترشم! انگشت اتهام می‌گرفتم به سمتش که تو من رو دوست نداری و هردفعه مجبورش می‌کردم که توضیح بده چرا دوستم داره و هردفعه نمی‌تونست قانعم کنه. در آخر سر اینکه نتونست چهارتا ویژگی از من بعد ۶ ماه بگه، کات کردیم. و من بعد پنج ماه اینجام و توی تولدم به دوستام برگه دادم که توش به سوال‌های یلداشناسی پاسخ بدن!
و تازه وقتی دیشب برگه‌هارو گرفتم دستم فهمیدم که چه اتفاقی توی ذهنم افتاده.
بهرحال اولین عشق زندگی من توی ۲۰ سالگی اتفاق افتاد. نرم و بدون تملک و از جنس ابر بود. گرم و نرم و خوشبو و محترم و سرمه‌ای و غمگین بود و خیلی جاها مایه رنجشم شد، دقیقا همون چیزی بود که قلبم می‌تونست عاشقش بشه.
عشقش رفت و من فهمیدم که اونقدرام ترسناک نیست تموم شدن رابطه و چه لحظه‌هایی رو حیف کردم با فکر کردن به آينده.

۲۰ برام پر از تئاترها و شب‌های بعدشون بود که از ذهنم پاک نمی‌شن. پیاده‌روی‌های توی نوفل‌لوشاتو و نور زرد چراغ برق.
تو ۲۰ داشتم تقریبا خاله می‌شدم. اسم خورشید رو همون‌روزا انتخاب کردم.
تو ۲۰ او و دوستانش رو دیدم.
تو ۲۰ کلی عود روشن کردم.
تو ۲۰ کلی کوه رفتم. سنگ جمع کردم.
تو ۲۰ کلی موزه و گالری و پرفورمنس دیدم.

فرست‌کیس
فرست‌کیس
گل‌های داوودی و ماشین
گل‌های داوودی و ماشین
ماه خونین ۷ سپتامبر
ماه خونین ۷ سپتامبر
بافتن مو تو کلاس ۲
بافتن مو تو کلاس ۲
سایتمون
سایتمون
وقتی دست‌هام آسیب دیدن
وقتی دست‌هام آسیب دیدن
وقتی تازه باهاش آشنا شدم و غرق اضطراب بودم
وقتی تازه باهاش آشنا شدم و غرق اضطراب بودم
بعد کات
بعد کات
دی ماه و جدایی فیزیکی
دی ماه و جدایی فیزیکی
قبل کات و احساس فاصله
قبل کات و احساس فاصله
موهام گیر میکرد لای دست و پاش
موهام گیر میکرد لای دست و پاش
آخرین نقاشی ۱۹ سالگی|کاوالو، گیشا، بند کفش، تتو، پیاده‌رو، گل بی‌آرتی، ماه
آخرین نقاشی ۱۹ سالگی|کاوالو، گیشا، بند کفش، تتو، پیاده‌رو، گل بی‌آرتی، ماه


تو ۲۰ نقاشی‌هایی کشیدم که حس‌های پشتشونو تا فردا می‌تونم توضیح بدم.
تو ۲۰ خواب‌های عجیب دیدم و نوشتمشون.
تو ۲۰ با زهرا و علیرضا و سهیل خوردیم و رقصیدیم.
تو ۲۰ تنهایی زیاد دوچرخه‌سواری کردم.
تو ۲۰ اولین‌بار معدلم الف شد.
تو ۲۰ دوست‌های جدید پیدا کردم.
تو ۲۰ عاشق شدم.
تو ۲۰ فهمیدم چجوری سر من توی بغل یکی جای مخصوص داره.
تو ۲۰ فهمیدم دست نگه داشتن رو چقدر دوست دارم و چقدر دوست دارم دست همه رو نگه دارم.
تو ۲۰ فهمیدم که باید خودم رو بیشتر مرکز قرار بدم.
تو ۲۰ فهمیدم که نیازهای من مهمن.
تو ۲۰ فهمیدم قوی‌تر از چیزیم که فکر می‌کنم.
تو ۲۰ فهمیدم که نباید از نه شنیدن بترسم.
تو ۲۰ فهمیدم که باید پولام رو خرج چیزایی کنم که دوست دارم.
تو ۲۰ فهمیدم که کمتر درمورد پسرها بد صحبت کنم.
تو ۲۰ فهمیدم که غم من رو خاص نمی‌کنه.
تو ۲۰ دست‌ها و گلو و بینیم و تاج سرم که فکر نمی‌کردم بوسیدنی باشن، بوسیده‌شدن.
تو ۲۰ کلی کیک درست کردم. رسپی کیک اسپایسیم رو ساختم.
تو ۲۰ پام رو سوزوندم.
تو ۲۰ بستنی‌های جدید خوردم.
تو ۲۰ فهمیدم که دوست دارم چجور خونواده‌ای تشکیل بدم.
تو ۲۰ ماشین فاطمه‌رو هل دادیم ساعت ۱۱ شب.
تو ۲۰ کلی دندون‌پزشکی رفتم.
تو ۲۰ گریه کردم و امتحان دادم.
تو ۲۰ با آدم‌های رندوم ارتباط گرفتم.
تو ۲۰ سعی کردم از نه شنیدن نترسم و درخواست کردم از مردم.
تو ۲۰ یکم زیادی کله‌خر و نترس شدم.
تو ۲۰ یجای زخم دارم رو دستم. جای زخمیه که دوست ندارم اون رو بابتش سرزنش کنم، ولی من رو به یادش می‌ندازه. تو نور آفتاب، تو سیاهی مهتاب، وقتی یادش میفتم، قرمز می‌شه و می‌خروشه و من رو مجبور می‌کنه که یادم بیاد دستم رو چجوری نگه می‌داشت.
و این زخم بهم نشون داد، همون حرف‌های هفته اولی که بهم زد رو نشون داد:
آدم‌ها وقتی می‌رن تو رابطه و بهم نزدیک می‌شن، مثل دوتا کاکتوس همو بغل می‌کنن و بهم زخم می‌زنن!

و می‌دونی من هیچوقت تو تمام این پنج‌ماه با دیدن جای زخمم حتی یکبار هم به این فکر نکردم که کاش تو نمیومدی تو زندگیم. من تک‌تک لحظاتم با تو رو با تمام وجودم دوست دارم و خوشحالم که بهم یاد دادی خیلی ساده: دوست داشتن همینه. جای زخم می‌ذاره ولی درنهایت می‌ارزه و من اونقدر شجاع و قوی‌ام که به جون می‌خرم همشون رو. چون آدم‌ها اونقدر قشنگ و آیکانیک هستند که دوبار تکرار نمی‌شن و اگر یکیشون به قلبت نشست، قلبت رو به روش باز کن. چون اون باید بیاد که به تو چیزهایی رو نشون بده که باید.

من ۲۰ رو دوست داشتم و باور دارم که ۲۱ بهتر خواهد بود. و با این امید شروع خواهم‌کرد!

دوستتولدجوانی
۱۱
۰
yaura
yaura
Whatyaldameans@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید