ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۶ دقیقه·۹ روز پیش

خونه خودم

دوست دارم آدم بهتری باشم.

جدیدا شب‌ها پرده پنجره رو نمی‌بندم. قبلا همیشه می‌بستم چون از سایه‌های پشت پنجره می‌ترسیدم. ولی الان باز می‌ذارم که صبح‌ها با نور آفتاب بیدار شم.
آب‌جوش و آبلیمو خوردم و مالاسانا نشستم. فکرکنم سه چهاربار رفتم دستشویی و روحم سبک شد. اصلا برای من روزهایی که بدون دستشویی شروع شن مثل مرگ می‌مونن و کل روز حس کثافتی دارم. حتی یادمه یه روز تو دانشگاه انقدر مودم پایین بود که می‌خواستم برگردم خونه.
خلاصه، بعدش یوگا کردم و تلاش کردم آستاواکراسانا رو برم و باز هم نشد ولی فکر می‌کنم که ایندفعه نزدیک‌تر بودم.
بعد صبحونه خوردم. پنیر بیسیک و خرما خوردم. من خیلی خرما می‌خورم و عجیبه که انقدر بدنم بهش عادت کرده و وقتی نیست حس می‌کنم یچیزی کمه. دیروز با بیتا خرمای بیزو گرفتم. یه خرمافروشی تو کارگر هست انواع مختلف خرما داره و فکر کنم از این به بعد می‌خوام خرماهای مختلفشو تست کنم.

می‌خواستم برم دانشگاه ولی چیزی در درونم نمی‌خواست بره. تازه مامان باباهم خونه نبودن و من عاشق وقت‌هاییم که خونه کاملا برای منه. اصلا هدف اصلی زندگیم رو گذاشتم خونه داشتن.

وقتی مامان بابا رفتن، یهو دیدم که وسط خونه کز کردم و دارم گریه می‌کنم. می‌خواستم زجه بزنم. ولی نمی‌دونم چی شد که یهو پاشدم.

لباس‌های ورزشیم رو با آب سرد و دست شستم که فرمشون رو از دست ندن. اون لباسه که تازه گرفتم و تو اولین‌بار که پوشیدمش با روغن آرگان به فناش دادم رو هم یچیزایی از ai پرسیدم و سعی کردم درستش کنم که نشد. بعدش پیکسلی که بیتا برام گرفته‌بود رو زدم رو کوله‌م که می‌برمش کوه. بعدش جزوه‌های از ترم سومم که همینطوری بغل تختم انبار شده‌بودن رو مرتب کردم. برگه‌های سفید رو از برگه‌های استفاده‌شده جدا کردم. دفترچه‌هایی که پر بودن رو انداختم دور و خودکارهای نصفه رو انداختم دور. بعدش خوراکی‌هام رو ریختم تو ظرف.
یچیزی که برام جالبه اینه که واقعا آدم‌ها شبیه بچگیشون می‌شن درنهایت؟ من بچه که بودم همیشه خوراکی‌های خودم رو داشتم و اهل شر کردن نبودم و بهم می‌گفتن خسیس. و در یک پروسه یک ساله هی بیشتر این شکلی شدم و درنهایت الان به خودم اومدم و دیدم دو مدل خرما و بیسکوییت غلات و کراکر و دو مدل چوب‌شور و نخودچی کشمش و کلوچه‌ زنجبیلی‌ای که از دیروز مونده رو دارم بسته‌بندی می‌کنم تو ظرف‌های پلاستیکی و می‌چینیمشون توی کمدم.


درنهایت کتاب‌هایی که نمی‌خواستم الان بخونم رو گذاشتم تو کتابخونم. یدونه نقاشی قدیمی از خودم پیدا کردم. زدمش رو دیوار. مربوط می‌شد به اون‌موقع که تازه شروع کرده‌بودم نقاشی رو دوباره و با ماژیک می‌کشیدم. من قرمز با موهای بلند و یه پسر سرمه‌ای بود. نمی‌دونم اونموقع چرا همچین نقاشی‌ای کشیدم؟ من اونموقع اصلا پسر سرمه‌ای نمی‌شناختم، پسر اونموقع زندگیم زرد بود.
خواستم فال پیلبان شب یلدای دوسال پیش رو بذارم تو پوشه خاطراتم که یهو بوم با نقاشی چاپ‌شده پسره روبرو شدم.
براش نوشته‌بودم که تو مثل یه آسمون آبی وسیع پر از ابری. تو بینهایت برام درستی و خوشجالم که دارمت.
شعری که شب یلدا برام نوشته‌بود با نقاشی تتوم هم دیدم ولی نخوندمش.


نقاشی‌هایی که اونروز چیتگر پشت من نشسته‌بود و کشید رو هم دیدم. یادمه اونروز خیلی به نظرم دوست‌داشتنی بود. بارونی سبز پوشیده‌بود، تو عکسامون متفاوت می‌خندید، زیرلب غرولند می‌کرد که چجوری بز بکشه. بافت موهام رو نگاه می‌کرد، بالا پایین می‌کرد و تلاش می‌کرد شبیهش بکشه.
وقتی به اردک‌ها نگاه می‌کرد، بنظرم یه پسربچه کوچولو میومد و انگار زیر اون آسمون پر از ابر، عشقم بهش دیگه تو قلبم جا نمی‌شد. می‌گفتم که تو چقدر خوشگلی. می‌دونستی گوشات خوشگله؟


بعدش هم چای سبز برای خودم درست کردم. فهمیدم که چای سبز رو باید تو دمای کمتری دم کشید و کمتر گذاشت موند و اصلا برگ‌های کمتری ریخت. توش نعنا و زنجبیل هم ریختم. تازه فهمیدم تا ۳ بار دیگه می‌تونم همون برگ‌هارو دم کنم. و واقعا ایندفعه خوشمزه‌ترین چای سبز زندگیم رو خوردم. بقیه کلوچه زنجبیلی دیروزی که با بیتا گرفته‌بودیم رو هم نصفش رو خوردم.
بیان اینکه نصف نصف کلوچه رو خوردم و بقیش رو نگه داشتم، برام چیز مهمیه چون قبلا هیچ کنترلی روی خورد و خوراکم نداشتم و باید همه‌چیز رو تا ته تموم می‌کردم و عجیبه که بعد این‌همه سروکله زدن با خودم سر این موضوع، الان بالاخره جواب داده.

فردا بالاخره نوبت پرفورمنس می‌رسه. آخرین‌بار با زک رفتم کاخ هنر. برای تولدم برام بلیط یکی از کارهای ایمان رو گرفته‌بود، ورق‌الخیال.
شب‌های بعد تئاتر رو واقعا دوست دارم. خیلی جادویی و عجیبن. تک‌تکشون رو با جزئیات یادمه. آبمیوه با زک. اون شب سرکوچه، تو ماشین بودیم و بابام رو دیدم و فکر می‌کردم که قراره دهنم آسفالت شه. اون شب تو کافه جز با زهرا و علیرضا و ماسالای سرد و زهرایی که اونموقع نی‌نی داشت و منی که فکر می‌کردم قراره خاله باشم. اون شبی که اولین‌بار بوسیدم تو ایرانشهر و یکهویی همه‌چیز تغییر کرد.

من دوست داشتن رو دوست دارم. آدم relationship oriented هستم. بنظرم تو رابطه بودن کلا جالبه.

راستش من ذره‌ای پشیمون نیستم از تجربه کردن ۶ ماهم کنار اون پسره. تغییراتی که کردم، افکار و جس‌های جدیدی که پیدا کردم، ارزششو داشت.
من هیچوقت انقدر خودم رو دوست نداشتم. من هیچوقت از زاویه پایین عکس نمی‌گرفتم ولی وقتی سرامون رو تکیه داده‌بودیم بهم و بالاسرمون آسمون آبی و برگ‌های سبز بود، بنظرم بی‌نهایت زیبا و نرم بودم و الان هم با اینکه جای کلش خالیه، همچنان خودم رو از اون زاویه دوست دارم.
من همیشه بینیم رو دوست داشتم ولی فکر نمی‌کردم تو چشم‌های کس دیگه‌ای هم قشنگ باشه. تا اینکه اون‌روز بوسیدش و فهمیدم بوسیدنیه.
دیروز به خودم اومدم و دیدم آروم آروم دارم سیم شارژر لپتاپم رو جمع می‌کنم و چسبشو می‌بندم دورش و عجله‌ای ندارم. من این نبودم.

این‌روزها وقتی غرق غم و ناامیدیم، می‌گم که زن‌ها و بچه‌ها من رو واقعا دوست دارن ولی پسرها، نمی‌تونن دوستم داشته‌باشن.
دوستام، زهرا، مامانم بهم می‌گن که ولی اون دوستت داشت. ولی من نمی‌دونم چرا نمی‌تونم باور کنم. بهم می‌گفت من خیلی ناراحتم که نمی‌تونم حسم رو بهت نشون بدم. چرا هرکاری می‌کنم نمی‌تونی ببینی که دوستت دارم.
اون شب کنار کلانا، با دوتا چایی و نون گاتا وسطمون، شاید باید تموم می‌شد همه‌چیز.

من از ته قلبم مدلی که بود رو دوست داشتم. بی‌دلیل بنظرم مدل جرف زدن و نفس کشیدنش، بهترین مدلی بود که تو جهان وجود داشت. سلیقش تو آهنگا با اینکه سلیقه من نبود، ولی بنظرم بی‌نقص بودن. سلیقش تو شلوارهاش و لباس‌هاش و کفش‌هاش شاید بااینکه انتخاب من نبودن، رو دوست داشتم.
ماشینش بنظرم باحال‌ترین ماشین دنیا بود اصلا.
اصلا بنظرم قاب گوشی سبز بهترین رنگ برای قاب بود. بنظرم گیم‌هاش آیکانیک‌ترین گیم‌ها بودن. هابی‌هاش بنظرم بهترین هابی‌های دنیا بودن.
بااینکه من هیچوقت با دمنوش جال نمی‌کردم، بنظرم اینکه همیشه تو کافه می‌گشت و یه دمنوش برای جال اونموقعش می‌گرفت، خیلی بامزه بود. بااینکه من از پای متنفرم، ولی بنظرم پای خوشمزه بود حتی بااینکه نمی‌خوردم. با اینکه بنظرم ایرانسل چرت‌تر از همراه‌اوله، ولی پیش‌شماره ۹۰۱ بنظرم بهترین پیش‌شماره بود.


شاید برای همینه بعد تو حتی بیشتر عاشق کوه شدم. تو رو توش می‌بینم و همین برام کافیه. تو از دور توی کوه برام باقی بمون و همیشه یادم بنداز که من یه زن ۲۰ ساله عاشق تو سال‌های تهرانم بودم.

آب سرددوست
۶۷
۸
yaura
yaura
Whatyaldameans@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید