چهار لیوان چای سبز خوردن در روز اصلا ایده خوبی نیست. فشارم افتادهبود و حال نداشتم بدنم رو تکون بدم. ولی یه درس جدید گرفتم درعوض.
دیروز عصر کوییز آنلاین جهنمی داشتیم. بعدش قهوه خوردم که چشمام باز بمونه و رفتم کاخ هنر. عود لیمو خریدم از آرتشاپ بالا و هنوز دودش نکردم.
موقع اجرا موهای تنم سیخ میشد و به این فکر میکردم که چقدر از تصمیمات زندگیم راضیم. از آدمی که هستم راضیم. اولینباری که او و دوستانش گوش کردم، توی چنل مری بود، آهنگ آقای ماروین. آقای ماروین رو هم اجرا کردن.
اولینبار که آقای ماروین رو گوش کردم، برمیگرده به زمستون ۱۴۰۲. جرقههایی توی ذهنم داشت میخورد. که زندگیم باید چیزی بیشتر از درس خوندن و معدل پایین و صرف درس پاس کردن، کافههای بیدلیل و غذا خوردن بیش از حد و دوستیهای بیعمق و ناهماهنگ و کلی کولی دادن و کمر کج و پیچپیچی باشه. نیاز داشتم که آدم بهتری باشم. که خودم رو دوست داشتهباشم. که توی جمع بتونم نظرم رو بگم. که بتونم بقیه رو منتظر نگه دارم که برم دستشویی و فکر نکنم که من مستحق صبر کردن نیستم.
دیشب اولینبار بود که بدون پسر قبلیه رفتم پرفورمنس. صندلیهای کاخ هنر بالاخره درست حسابی شده.
شام خوردیم. تو ذهنم تکرار میشد صداش با لبخند برعکسش که مگه بدون شام میشه؟
تا خونه اسنپبایک گرفتم. اولینبار بود که موتور میگرفتم. آقاهه کف پاهام رو گرفت و گذاشت رو جاپایی؟ آقاهه یکم کرینج بود. تو تاریکی و سرعت بالا هم بلند بلند شجریان میخوند. منم به آسمون سرمهای نگاه میکردم و سبک بودم و یه قطره اشکم ریختم که نفهمیدم بخاطر باد بود یا بخاطر باد نبود. همهچیز خوب بود تا اینکه موقع پیاده شدن پام رو با اگزوز سوزوندم. به مامان بابام نگفتم که دعوام نکنن. تا ساعت ۳ خوابم نمیبرد. الانم پام یه تاول بزرگ وحشتناک زده که من رو یاد تاولهای کف دستم تو دیماه میندازه.
کل شب، چنل تلگرامم رو به طرز دیوانهواری مرور کردم و او و دوستانش گوش کردم.
من چنلم رو از زمستون ۱۴۰۲ تا الان دارم. و میزان تغییراتم دیوانهواره. و روزی نیست که بهشون فکر کنم و افتخار نکنم به خودم و حس نکنم که خیلی زیادی خودم رو دوست دارم. و باعث میشه باور کنم که قراره روز به روز حتی بیشتر یه اثر هنری باشم.

مامانم صبح بهم گفت که یلدا بخاطر اینکه دخترمی نمیگم، ولی تو واقعا خوشگلی.
راستش باورم نمیشه که خودمم همچین فکری میکنم درمورد خودم. آخه من قبلا تو آیینه خیلی نگاه نمیکردم.
دیشب با خبرای خوب میخواستم گریه کنم. با بغض خوندم و یکم صدام میلرزید.
میدونم الان وقت خوبی نی ولی
شاید دوباره نبینمت
خواستم بگم برای اینکه کنارت نبودم متاسفم
کاش میشد این راهو برگشت عقب
حالا که نمیشه پس
من بخاطر اینکه تورو از دست میدم متاسفم
و این آخریش
برا اون روز صبح، یکشنبه صبح
اوه خدای من
من بابت اینکه یه احمقم متاسفم
خبرای خوب همیشه تو راهن
برای تو
برای من
که امیدوارم ببینمت یه روزی بازهم
اما نمیدونم کجا، نمیدونم کی
به این فکر کردم که دوست دارم تو ذهنش این بیاد. که میتونست بهتر باشه. که کاش واقعا تغییر میکرد برام.
دیشب تیکه چتهای قدیمی و افکار تو ذهنم رو از اینور اونور تلگرامم مرور کردم. و واقعا شوک شدم.
همون اول، همون اول حتی قبل اینکه وارد رابطه شیم، ما همین مشکل آخر رابطه رو داشتیم. میخواست تلاش کنه که تغییر کنه ولی نتونست. منم دروغ گفتهبودم که پذیرفتمت ولی راستش هرروز منتظر بودم که تغییر کنه.
و یهویی خورد تو صورتم که ما واقعا مچ نبودیم.
و نمیدونم این جادو و اونهمه حس از کجا اومد که ما ۶ ماه موندیم و کم و بیش تلاش کردیم. ولی بابت یک ثانیشم پشیمون نیستم.
راستش فهمیدم خیلی چیزای ریز رو یادم رفته. و احساس کردم که کاش میتونستم همشون رو نگه دارم و شاید برای همینه که مینویسم.
دوستم داشت واقعا و الان بالاخره میتونم ببینم. و من این عشق رو میپذیرم و نگهش میدارم. همین.
تاول پام بزرگتر شده. پام وحشتناک شده درواقع. اونقدر وحشتناک که میترسم نگاش کنم. ولی عیبی نداره من مشکلی با جای زخم ندارم. درعوض هروقت نگاش کنم یادم میاد که یه روزی ۲۰ ساله بودم و تو نوفللوشاتوی شب سوار موتور شدم.
روی انگشت حلقه دست راستمم یه جای زخم دارم، شبیه حلقه است کاملا. همین بهمن ماه پارسال که درکه رفتهبودیم با بیتا و آدمهای کامپی، موقع رد شدن از رودخونه، دستم گیر کرد به یه شاخه و اینطوری شد و الان هردفعه که نگاش میکنم، یادم میفته که اونروز با بیتا، بدون فکر با چندتا تینیجر مست رقصیدیم.
یا مثلا روی زانوم یه زخم هلالی شکل دارم که یادگار اون شب ۵ سالگیمه که با علیرضا از سروکول کمد قدیمی که مامان بابا میخواستن بندازنش دور و وسط پذیرایی بود، بالا رفتیم و آخرسر زانوم گیر کرد به یه میخی که زدهبود بیرون و زخم شد.
یه تیکهای از یه کتابی بود که یادم نیست. تقریبا میگفت وقتی جای زخم نداری، یعنی تو زندگیت هیچچیزی ارزش جنگیدن نداشت؟
خوشم میاد بزنم تو سروکله زندگی و وحشی باشم. کاش بدنم و ذهنم باهام همراهی کنن.