ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

زن تیز و زاویه‌دار

از اینکه دوباره می‌تونم تو ویرگول بنویسم خوشحالم ولی اینکه کامنتی نبینم؟ بی‌معنی می‌کنه همه‌چیز رو. من اون ارتباطات بینمون رو هنوزم می‌خوام.

من ممکنه گاهی یادم بره اینکه دوست بچگیم یه داداش کوچیکتر از خودش داره ولی مطمئنا جزئیات عجیبی همیشه تو ذهنم شناورن.

مثلا من یادم بود که اونروز برقمون تا ساعت ۵ قرار بود قطع باشه. دقیقا قبل اینکه راه بیفتم پریود شدم و می‌خواستم کاپم رو بذارم و باید صبر می‌کردم نیم ساعت تا ساعت ۵ شه و برق بیاد و من بتونم از ماکروفر استفاده کنم. و یادمه که درآخر دیر رسیدم.

اولین لباسی که بدون مامانم خریدم رو با فاطمه و بیتا خریدم. از تئاترشهر خریدم. قیمتشو هم یادمه، ۵۰ تومن. این‌روزا بیشتر می‌پوشمش. بعد ۵ سال بیشترم به سلیقم نزدیک شده.

عکس‌های دیشبم رو که نگاه می‌کردم، توش یه درخت آشنا پیدا کردم. راستش فکر نمی‌کردم که دقیقا همونجا نشسته‌باشم. ناخودآگاه یا شایدم اتفاقی بود.

این‌روزها بیشتر یادم میاد که چقدر برام همه‌چیز غیرقابل تحمل شده‌بود. چقدر نمی‌تونستم نفس بکشم. من آدم عجیبی‌ام ولی نمی‌تونستم کنارت عجیب باشم. دیشب خواب عجیبی دیدم.
یه پسری که نمی‌شناختمش تو خوابم بود. کل ۸ ساعتی که خواب بودم، پیش اون بودم. تو یه استودیوی کوچیک بودیم. حرف‌های عجیب و مسخره می‌زدیم بهم و می‌خندیدیم. بی‌معنی و بی‌هدف دست می‌کشیدم رو صورتش. دستاش رو نگه می‌داشتم و زل می‌زدم بهشون و با انگشت‌هام روشون شکل می‌کشیدم. دستم رو گذاشته‌بودم زیر چونه‌م و بدون دلیل بهش می‌گفتم که دوستت دارم. موهام بلندتر بود، همچنان چتری داشتم. قیافه تیزتری داشتم. اون رو به یاد نمیارم، ولی من، من یه زن بودم که بدون خجالت عشق می‌ورزید و احساس نمی‌کرد که داره می‌بازه.

یادم میاد که آخرین‌روزهای رابطمون، تو خوشحال و متعجب بودی از اینکه خوابت رو دیدم. تو خواب، زیر بارون با یه سگ، توی کوه، با بارونی سبزت قدم می‌زدی. لبخند برعکس داشتی و خوب بودی با غم‌هات. و من از دور با یه دوربین، به تو و اون سگ نگاه می‌کردم. و خوشحال بودم که حالت خوبه.

نمی‌دونم امروز چه اتفاقی داشت میفتاد، ولی یکهویی همه‌چیز آبی و سرمه‌ای می‌شد. شونه من آب می‌شد و دستت رو حس می‌کردم و موهام پر از گره می‌شد و طعم‌ها قاطی می‌شدن و مرز وجود خودم رو تشخیص نمی‌دادم.

یک دوست جدید پیدا کردم. خیلی رندوم باهم دوست شدیم. بهم گفت اولین‌باری که من رو دانشکده صنایع دیده، چشمام برق می‌زده و شیطون بنظر می‌رسیدم و همیشه انگار که می‌خواستم جایی برم.

راستش دارم شبیهت می‌شم. برام عجیبه که چرا؟ مثلا دیر به دیر جواب پیام‌هام رو می‌دم و نیازم به غار تنهاییم بیشتر شده. آیا بخشی از من هنوز فکر می‌کنه شبیه تو بودن مشکل رو حل می‌کنه؟ یا آیا اینطوری زندگی کردن راحت‌تره و این چیزیه که من درنهایت می‌خوام باشم؟ شایدم برای این برهه از زندگیم؟

راستش دیگه دوست ندارم برم تو رابطه، البته احتمالا در این برهه از زندگیم.
۱ سال و نیم از کارشناسیم مونده. همه‌چیز رو هواست و تو رابطه بودن فقط گیج‌ترم می‌کنه. بودن با تو در عادی‌ترین شرایط هم همینطوری من رو گیج می‌کرد.

دوست داشتم قوی‌تر بودم. می‌تونستم بلند تو ذهنم داد بزنم که من این هدف رو دارم و تمام تلاشم رو در اون جهت بذارم. ولی نمی‌تونم. صدام ضعیفه و جون ندارم. همش نوسان می‌کنم و امید دارم.
راستش من از زندگی قابل پیش‌بینی خیلی خوشم میاد. یعنی مثلا دوست دارم یه روتین قابل پیش‌بینی داشته‌باشم. اینکه چه روزهایی می‌رم میوه تره‌بار، چه شب‌هایی می‌رم بام، صبح‌ها کدوم پارک می‌رم و کیا دوچرخم رو با خودم می‌برم، اینکه پنجشنبه‌ها حتما می‌رم کوه، اینکه چه ساعتی یوگا می‌کنم. اینکه کی کیک درست می‌کنم و کی بقیه آدم‌های زندگیم رو می‌بینم.

این‌روزها به کانسپت رابطه زیاد فکر می‌کنم. راستش از وقتی وارد دانشگاه شدم، رابطه همیشه بخش بزرگی از ذهنم بوده. ترم‌های اول با خودم می‌گفتم که مگه چی‌ می‌شد منم یک دوست‌پسر داشتم که صرفا مطمئن باشم یکی حتما برای نهار منتظر من می‌مونه؟ یا یکی باشه که هروقت من می‌گم باهام بیاد بین درس بستنی بخورم؟ کی هست که شب‌ها با اون برگردم؟ مگه چی می‌شه یکی باشه که براش مهم باشه من امروز سرم درد می‌کنه، امتحانم رو بخاطر پریود بودنم خراب کردم یا کرمم توی کیفم منفجر شده یا نگاهش به چشم‌هام موقع درس خوندن باشه و بفهمه که اعصابم خرده.
زهرا به من همیشه می‌گفت که یلدا یادت نره، آدم‌ها همیشه می‌تونن نظرشون رو عوض کنن. اگرر اولش می‌گی دلت آب‌هویج می‌خواد و پنج دقیقه بعد دلت فالوده خواست، اوکیه و تو باید بگی که نظرت تغییر کرده.
الان چیزی که بیشتر از همه آرومم می‌کنه، خودمم. توی دوستی‌ها یا رابطه با خونواده، رابطه اونقدر پویا نیست و من کنترل بیشتری دارم. ولی توی رابطه عاطفی، دائم باید دست طرف مقابل رو بگیری و باهاش برقصی و فعلا پاهام همچین توانی ندارن.

دوست دارم خونه خودم رو داشته‌باشم. همه‌چیز درمورد من باشه. همه‌چیز دقیقا همون اندازه‌ای که من حساسم تمیز باشه، نه بیشتر و نه کمتر.

من فکر می‌کنم که می‌تونم زندگی قشنگی بسازم برای خودم. راستش عجیب خودم رو قشنگ می‌بینم. تعجب می‌کنم از این دیدگاه در درونم. برام ترسناکه. به فرم جنونه برام. یا شایدم خودشیفتگی.

اولین‌بار ماریت بهم گفت، یلدانیزه کن زندگیت رو. یادم نمیاد سر چی این رو بهم گفت. آها فکرکنم سر این بود که نمی‌تونستم بیشتر از ۵ ساعت در روز برای کنکور درس بخونم و بهم گفت که مدل من همینه. همه‌چیز رو باید یلدانیزه کنم.

آهنگ line without a hook  رو گوش می‌کنم. درواقع شافل پلی می‌شه. حس عجیبی دارم به این آهنگ.
برام سوال ایجاد می‌شه دفعه بعدی که ببینمت، چه حسی بهت دارم؟ چجوری این‌همه مدت ندیدمت؟ چجوری انسان انقدر عجیب دووم میاره.
البته همیشه می‌گفتم که آدم هیچوقت از درد نمی‌میره و درنهایت درد تموم می‌شه. مثل درد هیپ‌ها موقع ۱۸۰. همینه دیگه. حتی اگر حس کنم قلبم تیکه پاره شه، ولی باز می‌گذره.
یبار بهت گفتم که انقدر راحت حرف از رفتنمون نزن، می‌دونی کات چقدر درد داره؟ گفتی نمی‌دونم، هیچ دیدی ازش ندارم.

زندگی برام جالبه همیشه. اینکه تو گوه‌ترین شرایط هم باز زندگی می‌کنیم، عصبیم می‌کنه ولی دوستش دارم. اینکه مثلا هنوز می‌تونم یه ظرف میوه درست کنم و ببرم برای مامان‌بابا. یا اینکه می‌تونم صبح تو خامه شکلاتی موز خرد کنم. یا اینکه می‌تونم قوت کوهنوردارو بخورم و به stone rangarang  فکرکنم هم بامزه‌است.
من واقعا خاطرات رو دوست دارم. زندگیم رو غنی می‌کنن. این مالیخولیای یلداست. و چون مال یلداست، دوستش دارم.

رابطه عاطفیمالیخولیا
۵۹
۴
yaura
yaura
Whatyaldameans@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید