زندگی واقعا من رو شگفتزده میکنه. دیروز با یاس رفتیم کوه. رفتیم جنگل کارا. خیلی خوشحالم که با یاس توی دانشگاه دوست شدم. اصلا فکر کنم تو کلاس ریاضیمهندسی ترم ۴ همهچیز شروع شد. سرکلاس پیش هم میشستیم و به مردها هیت میدادیم.
و به میمنت پسر قبلیه اولینبار باهمدیگه رفتیم کوه و فهمیدیم که واقعا بستیهای کوهی خوبی هستیم.
برام عجیبه که چرا من انقدر کوه رو دوست دارم؟ هنوزم بعد اینهمه وقت، هر شبی که میخوام بخوابم تا صبح برم کوه، از هیجان خوابم نمیبره و تا صبح بیدارم.
دیروز واقعا احساس قدرت میکردم توی پاهام و ستون فقراتم و خیلی به خودم افتخار میکردم. تازه فهمیدن اینکه اگر مسیر اشتباهی رو برم و تهش به دره ختم شه، بدون غر میتونم ۲۰ دقیقه برگردم جایی که همون اول بودم و احساس بدی نداشتهباشم، باعث میشه بیشتر خودم رو دوست داشتهباشم.
احتمالا پساندازم رو برم هر تیکه وسیله کوهنوردی که نیاز دارم و ندارم رو بخرم و شرش رو بکنم. چون من مطمئنم هیچچیزی توی دنیا من رو اندازه کوه خوشحال نمیکنم.

دارم به این فکر میکنم که چرا کوه رو دوست دارم؟ چون بدنم قویه؟ چون انتخاب مسیر دست منه؟ چون میتونم بشینم؟ چون ذهنم ساکت میشه ولی همزمان جاری میشه؟ چون دیگه برام مهم نیست دست بزنم به خاک و سنگ یا لباسهام کثیف شه؟
هرچیزی که هست، کوه باعث میشه به زندگی وصل شم.
برام سؤاله که پسر قبلی وقتی میبینه من انقدر تو کوه پلاسم، چه حسی بهش دست میده؟ آیا دلش تنگ میشه برام؟
راستش من اصلا دوست ندارم دیگه ببینمش. بینمون یک فاصلهای توی ذهنم ایجاد شده که باورم نمیشه یه زمانی انقدر نزدیکم بوده. و واقعا پروسه کمرنگ شدنش برام جالبه و از خودم متعجبم که رها کردم و چنگ نزدم.
راستش نمیخوام زیادی خوشبین باشم ولی فهمیدم که بدبینی هم بلد نیستم پس شاید بهتره که کلا فکر نکنم به آینده؟
یکشنبه میخوام برم باغ فردوس با یه آدم جدید ولی آشنا. هیجانزدم برای تجربیات جدیدی که اونقدر شجاعم تا بسازمشون.
خیلی درمورد ایرانی بودنم دوست دارم گریه کنم. استرس میگیرم و میخوام زجه بزنم. از اینترنت طبقاتی واقعا میترسم چون الان دارم به وضوح میبینم که کیا دارن استوری میذارن و کیا دارن نرمافزاراشون رو آپدیت میکنن و کیا کورس جدید شروع کردن. این ترسناکه. وحشتناکه.
اینکه طبقات بالای اجتماع، بالا میمونن. واقعا توانمند و تلاشگر هستند، دارن یاد میگیرن و زحمت میکشن و زندگی میکنن و درنهایت زندگی خوبی میسازن.
و اما اون پایین، بدون اینترنت، کمکم آدمها سنسشون از حقیقت رو هم قراره از دست بدن. دسترسیشون به محتوای رایگان روز به روز کمتر میشه و روز به روز راه پیدا کردن به طبقات بالاتر غیرممکنتر میشه و یه روزی دیگه حتی این فکر توی ذهنشونم نمیاد.
داشتم میگفتم اصلا، که حس میکنم روحم داره فریاد میزنه برای چیزی که نمیتونم بهش بدم و فقط باید بگم صبر کن. صبر کن. صبر کن. ولی میترسم یه روزی اونقدر غرق عن و گوه زندگی بشم که فراموش کنم. فراموش کنم که روحم چی میخواست! فراموش کنم من کی بودم و یک روزی چی میخواستم.

ولی در کنترل من نیست. و بذار اصلا یه احمق عجیب خوشبین باشم که دلش خوشه به بادی که الان از پنجره میاد و فقط ۱ ساعت در روز وقت میذاره برای پنیک کردن و برنامهریزی آینده و بعدش این فکرارو میندازه دور.