
خواب دیدم برمزارم، رازو سِر وامیکنی
چادر انداختی بسر ،هی دادوغوغامیکنی
دوران خوب وخوش ،باتوگذشت ای باحیا
حال نشستی بر مزارم،هی وا دریغامیکنی
جمعه شب، میآیی و هی مرایاد میکنی
آب می پاشی بقبرم، هی تماشامیکنی
گذشته هاگذشت، خوب وبدباهم گذشت
گو هرچه دردل داری !آه، دردم دوامیکنی
هرچه بود گذشت،از گذشت ،یادی نکن
گاه بعدبد، خوب آیدتُرا،عشق رهامیکنی!؟
حال ما بگرفته شد، ز ین قومِ بی وفا
گر حالت خوب گشت، چهره زیبا میکنی؟
حرف این وآن تاثیرندارد،برحالِ زارِ من!!
گریه کن،آرام باش،دل خوب غراء میکنی
تو رفتی ومن ماندم، بی کس وتنهاچرا
سر گذاشتم بر بیابان،حال چرا؟ میکنی
تازنده بودم ،تو نپرسیدی زحالِ زارِمن
حال که نیستم ، برمزارم وادردا میکنی
ای( ولی )بعد مرگ،بر مزار گریه چه سود؟
آب بپاش، یاگل بیار!!گویا!!صفا میکنی!؟