
دوباره تکرار شد، باز هم سر و صدا داشت، باز هم من گوشه ای بودم و تماشاگر تصمیم نهایی، خواسته زیادی از کسی نداشتم مشغول زندگی بودم هر چند با حداقل ها.
خودم را سرگرم کرده بودم مثل همیشه، در گذشته نقاشی کشیدن و خمیر بازی ساعتها مرا از آنچه درگیرش بودم رها می ساخت ولی حالا کارهایی از نوع کار آدم بزرگ ها که باید انجام می دادم تا زندگی کنم تسکین دهنده بود.
ولی باز هم موقعیت مثل گذشته و بچگی بود و تغییر کرد. وقتی حس کردم همین شرایط را باید تحمل کنم همه چیز زیر و رو شد.
دوباره محدودیت از هر نوعی، نباید حرف بزنم مثل قبل، باید سر تعظیم فرود آورم به تمام محدودیت ها، همه اینها مشت محکمی است بر دهانم که بدانم من ایرانیم.