ویکتوریا قانع·۳ روز پیشصادق ۸ ساله_اسمت چیه؟پسرک آب دماغش را به آستین لباسش مالید، خودش را جمع و جور کرد و گونیِ پاره ی پر از کاغذ و مقوا را به خودش چسباند._صادق، ۸ سالمه، ب…
ویکتوریا قانع·۱۲ روز پیشاین روزهادوباره تکرار شد، باز هم سر و صدا داشت، باز هم من گوشه ای بودم و تماشاگر تصمیم نهایی، خواسته زیادی از کسی نداشتم مشغول زندگی بودم هر چند با…
ویکتوریا قانع·۱۲ روز پیشکارگاه شمع سازیکارگاه شمعسازی مغازهی کوچکی بود در انتهای راسته پارچه فروشها، حالا چرا آنجا کارگاه شمع سازی شده بود، خدا می داند، از وقتی هنوز قمر خانم د…
ویکتوریا قانع·۵ ماه پیشرهایی از خود: سفری به سوی پذیرش و تغییرمقدمه: چرا از خودم فرار میکنم؟می خواهم درباره فرار از خود بنویسم، همه ی ما گاهی از خودمان فرار میکنیم. با آرایش، ورزش، سفر، مهاجرت، یا ح…
ویکتوریا قانع·۶ ماه پیش🧽 داستان پاککن پلنگیچند روزه یک پاککن پلنگی گم شده، و من هم رسماً به کارآگاه پوآرو تبدیل شدم؛ فقط با کمر درد و اضطراب بیشتر. دو بار کیفم رو با دقتی در حد آزما…
ویکتوریا قانع·۷ ماه پیشصدای کودک افغانداستان برآمده از خاطرات و رنجهاییست که هرروز در سکوت نگاههای بیرحم دفن میشوند. کاش مهربانی، بهجای قضاوت، اولین واکنشمان باشد. کا
ویکتوریا قانع·۲ سال پیشخدا بیامرز۵ زن تنها که ۲ ساعت اول ۳ زن تنها بودند با یک جنازه در اتاقی که درش را بسته بودند همسایه ای نبود آخر این روزها همسایه ها بهم کاری ندارند فا…
ویکتوریا قانع·۲ سال پیشبهترین خاطره دوران کودکیبهترین خاطره ی کودکیکمی دستهایش را مالش داد خواستم سوالم را پس بگیرم ولی کلامی بود که رها شده بود و دیگر من مالک آن نبودم آخر از این آدم ر…
ویکتوریا قانع·۳ سال پیشدلتنگیامروز خیلی حس دلتنگی کردم فقط تمام تلاشم این بود که گریه نکنم دلم برای این همه بی رحمی سوخت، چرا این حرفها باید زده می شد طرف مقابل پدر و م…