
_اسمت چیه؟
پسرک آب دماغش را به آستین لباسش مالید، خودش را جمع و جور کرد و گونیِ پاره ی پر از کاغذ و مقوا را به خودش چسباند.
_صادق، ۸ سالمه، بابام معتاده، مامانم مرده
دست کردم تو جیبم شاید اسکناس رها شده ای پیدا کنم. با تنه محکمی جا به جا شدم، زن قوی هیکلی گوش صادق ۸ ساله را گرفت و گفت:
_توله سگ مگر نگفتم همانجا وایسا، کاش سر زا رفته بودم و تو یکی وبالم نبودی.
زن، نگاه شرمنده یِ صادقِ ۸ ساله را دنبال کرد و به صورت من رسید، پشت چشمی نازک کرد و گفت
_هااا چته گدایی؟ خدا روزیت را جای دیگه حواله کنه.