ویرگول
ورودثبت نام
ویکتوریا قانع
ویکتوریا قانعمی نویسم چون آرام می شوم
ویکتوریا قانع
ویکتوریا قانع
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

کارگاه شمع سازی

کارگاه شمع‌سازی مغازه‌ی کوچکی بود در انتهای راسته پارچه فروشها، حالا چرا آنجا کارگاه شمع سازی شده بود، خدا می داند، از وقتی هنوز قمر خانم در قنداق بود و نمی دانست باید ۱۵ سال دیگر همسر رضا شمع ساز شود و تا ۵۰ سال هم به زندگی مشترکشان ادامه دهد، کارگاه همانجا بود.

قمر خانم عاشق این بود که آقا رضا چیزی را فراموش کند و او به بهانه آوردن آن، به کارگاه شمع سازی برود و البته بتواند راسته پارچه فروشها را زیر و رو کند، مادر قمر خانم خیاط بود، او هم از استعداد خیاطی بی بهره نبود و همین که پارچه میدید طرح و اشتیاق دوختن چیزی ذهنش را درگیر می کرد. آن روز هم به بهانه آوردن قرصهای آقا رضا روانه ی کارگاه شمع سازی شد، چند وقتی بود که هیچ بهانه ای برای رفتن به کارگاه پیدا نکرده بود ولی راستش را بخواهید مدتی بود آقا رضا دل و دماغ نداشت انگار از چیزی یا کسی دلخور بود ولی حرف نمی زد او هیچ وقت گله نمی کرد فقط در خود فرو می رفت.

ایران خانم همیشه موقع رفتن، پارچه ها را اجمالی دید می زد و نشانشان می کرد تا موقع برگشت با دید خریدار بررسی شان کند. دو سه طرح جدید را برای دوختن لباس دخترانه برای نوه ها نشان کرد و با اشتیاق به سمت کارگاه رفت، درِ کارگاه بسته بود.

_ببخشید آقا رضا را ندیدید ؟ نمی دانید چرا کارگاه بسته است؟

همشیره چند روزی می شود کارگاه شمع سازی را تعطیل کردند چون جای درستی نبود مثل خیلی چیزهای دیگر که سرجایش نیست، دیر فهمیدند ولی بالاخره فهمیدند.

ایران خانم اولین بار بود که در مسیر برگشت هیچ پارچه ای را لمس نکرد، سریع به خانه برگشت شاید وقتی آقا رضا برگردد با او درددل کند.

شمع سازی
۰
۰
ویکتوریا قانع
ویکتوریا قانع
می نویسم چون آرام می شوم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید