با صدای عقربهای که از سنگینیِ بار غم هر ثانیه در تلاشی نافرجام، فریادی از درجا زدن سر میدهد، همراه با سکوت تلخی که رسوخ کرده تا هبوط واژه در جهانم، شکسته میشوم...
خفته در تاریکیِ محضی که با افکار تاریکترم افسار شده، و با اشکهایی که بیاختیار در حال فرار از قَویمرد در حال احتضارند، با چشمانی که در حال ارتکاب جرمی نابخشودنی به نام انتظارند، تنها شدم...
تیر میکشد جای تیرهایی که میراث تیرانداز است. درد قلب زخمی از یاد برده سردردهای وحشی را. خون را با خون شستهاند، درد را با درد...
آنگاه که تتمّهی تن و جانم را تمام تیر آخرم کردم، هم تیر را و هم جانم، آرشوار رهانیدم. کنون آنکه دست به قلم برده، من نیستم، اوست که میکِشدم، میراندم و باز میُکشدم...
از من که دوش به دوش درد دوشیدم از پستان روزگار بخوان که درد از هر طرف بخوانی درد نیست، دست کم درد عشق؛ یک سوی شوق است و یک سمت هم گناه. یک سوی وصل است و یک سمت هم فراق...
وقتی دشنهی «عشق» داشت در دستان زار من میرقصید، خبر از پهلوی نزار خویش نداشتم. میچرخاندم و میچرخیدم ... تا بدانجا که دیگر نه چرخیدم نه چرخاندم، بیجان و بیزمان، لاقید و لامکان لبهای مرگ را بوسیدم و ...
این نامه پایان ندارد،
این درد پایان ندارد،
من پایان ندارم...