سه چهار سال پیش اگر میپرسیدند: «اگه یک میلیارد دلار پول داشته باشی، چکار میکنی؟»
بدون حتی یک ثانیه مکث، شروع میکردم به شمردن رؤیاهایم.
اول از همه، تمام مشکلات مالی خودم و تمام عزیزانم را برای همیشه حل میکردم. بعد، مستقیم میرفتم سراغ خرید یک پنتهاوس چندصد متری، روی بلندترین برج شهر؛ جایی که هر صبح، طلوع خورشید از پشت شیشههای قدیِ تمامقد، اولین چیزی باشد که میبینم و شبها چراغهای شهر زیر پایم بدرخشند.
بعد نوبت ماشین بود. نه یک ماشین... یک گاراژ کامل. آخرین مدل مرسدس، رولزرویس برای قرارهای رسمی، فراری برای هیجان، لامبورگینی برای نمایش، پورشه برای لذت رانندگی، بنتلی برای سفرهای بینشهری، و چند کلاسیک کمیاب که فقط در حراجیهای میلیون دلاری پیدا میشوند. برای وقتایی که خودم قرار نبود رانندگی کنم؛ رانندهی شخصی با کتوشلوار اتوکشیده همیشه پشت فرمان منتظر میماند تا فقط مقصد را بگویم.
بعد از آن، یک ویلای رؤیایی در شمال؛ جایی که از یک سمت، صدای موجهای دریا تا اتاق خوابم بیاید و از سمت دیگر، مهِ جنگل میان درختان سرو و کاج شناور باشد. استخر، اسکلهی اختصاصی، قایق تفریحی، جتاسکی، سالن سینمای شخصی، اتاق بازی، سونا، جکوزی، باغی پر از درختان نادر و گلهایی که باغبان هر روز از آنها مراقبت کند.
سفر؟... نه یک سفر، بلکه زندگی میان فرودگاهها و هتلهای پنجستارهی جهان. هر لوکیشنی که سالها در اینستاگرام ذخیره کرده بودم، یکییکی تیک میخورد؛ از خیابانهای پاریس و کانالهای ونیز گرفته تا جزایر مالدیو، کوههای آلپ، سافاری آفریقا، خیابانهای بهار توکیو، کافههای پراگ، سواحل هاوایی و شفق قطبی ایسلند. بیزنسکلاس؟ نه... هرجا بود فقط با جت شخصی.
غذا؟... یک روز صبحانهی کامل انگلیسی، روز بعد کروسان و قهوهی فرانسوی، بعد صبحانهی اصیل ایتالیایی، فردایش ژاپنی. ناهار را بهترین رستورانهای دارای ستارهی میشلن سرو میکردند و شام را سرآشپز اختصاصیام، با منویی که هر شب از نو طراحی میشد. خاویار، ترافل، استیک واگیو، خرچنگ سلطنتی، سوشیهایی که برایشان از آن سوی دنیا ماهی تازه میآوردند...
لباس؟... دوخت اختصاصی از معروفترین برندهای دنیا. ساعتهایی که قیمت هرکدامشان با بهای چند خانه برابری میکرد، کتوشلوارهایی که فقط برای اندازهی بدن خودم دوخته میشدند، کفشهایی که دستدوز بودند و کیفهایی که شاید تنها چند نسخه از آنها در کل جهان وجود داشت.
بعد هم کلکسیونها... ماشینهای کلاسیک، تابلوهای نقاشی، مجسمههای کمیاب، عتیقههایی از حراجیهای لندن و ژنو، ساعتهای تاریخی، سکههای طلا، نسخههای خطی، شمشهای طلا، الماس، و هر چیزی که کمیابتر، گرانتر و دستنیافتنیتر بود.
خانههایی در دوبی، استانبول، سوئیس، ایتالیا و نیویورک. عضویت در لوکسترین باشگاههای جهان. بلیت ردیف اول هر کنسرت، هر مسابقه، هر رویداد مهم. هر تجربهای که پول میتوانست بخرد، باید مال من میشد.
خلاصه؟ میخواستم زندگی را تا آخرین قطرهی لذتِ قابل خرید بچشم؛ تا آخرین سنتِ آن یک میلیارد دلار را خرج کنم، بیآنکه حتی یک دلار بیمصرف بماند. میخواستم خودم را تا خرخره در زرقوبرق، تجمل، نمایش، رفاه، لذت و شکوهِ این دنیا غرق کنم...
اما حالا اگر همان سؤال را از من بپرسند؛ اگر بگویند: «اگر یک میلیون دلار داشته باشی، چکار میکنی؟»...
چه خواهم گفت؟... اصلاً کدامیک از آن رؤیاها هنوز در من زنده است؟ از آن فهرست بلندبالای پنتهاوسها، ماشینهای لوکس، ساعتهای میلیوندلاری، سفرهای تجملاتی و کلکسیونهای رنگارنگ... چه چیزی هنوز دلم را میلرزاند؟
راستش... هیچکدام.
حالا دیگر خانهی رؤیاییام، طبقهی انتهاییِ یک برج چند ده طبقه نیست؛ یک ونِ کوچک است. خانهای که چهار چرخ دارد و هر صبح میتواند پنجرهاش رو به منظرهای تازه باز شود. سقفی که شبها زیر باران آرام میگیرد، صبحها با طلوع خورشید بیدار میشود و عصرها رو به غروبِ کویر سکوت کند.
همین...
نه استخری میخواهم، نه سالن سینما، نه گاراژ پر از ماشینهای لوکس، نه خدمتکار، نه آشپز اختصاصی، نه ویلای شمال نه مرسدس...
فقط یک ون ساده؛ آنقدر مجهز که بتوانم نامش را «خانه» بگذارم. شاید برای خرید و تجهیزش، بیست یا بیستوپنج هزار دلار کافی باشد.
برای هزینههای رایج زندگی هم صد هزار دلار برمیدارم، در جای مطمئن سرمایهگذاری میکنم (خوشبختانه دانش کافی برای این کار را دارم به واسطهی سالها فعالیت در بازارهای مالی) سالی بیست درصد هم بدهد کفایت این زندگی را میدهد، زیاد هم هست...
دور ایران را خواهم گشت. از جنگلهای هیرکانی تا کویر لوت. از سواحل مکران تا آبشارهای زاگرس. صبحی را کنار دریای خزر بیدار میشوم، شبی را زیر آسمان پرستارهی کویر به خواب میروم. روزی را میان روستاهای گمشده، روزی دیگر کنار چشمهای که حتی نامش را هم کسی نمیداند... چند هفتهای میان کردهای غیور زندگی را شاید سخت ولی غنی حس میکنم... چند صباحی کنار جنوبیهای مهمان نواز، رسم خاک و فروتنی میآموزم... چند ماهی شاید میان گیلکیها و مشغول شالیزارها، بوی زندگی را به مشامم راه دهم... هر جایی با هر فرهنگی و مردمانی، میخواهم تا جایی که میتوانم زندگیشان را زندگی کنم...
فکر میکنم ده سال... شاید بیست سال... شاید تمام عمرم را...
خودِ ایران آنقدر بزرگ، آنقدر زیبا و ناشناخته هست که هرگز نیازی به کشور دیگری رفتن نباشد...
عجیب است...
روزی فکر میکردم اگر پولم بیشتر شود، زندگیام هم بزرگتر میشود. فکر میکردم آدمی باید رویاهای بزرگ داشته باشد... امروز میبینم هرچه نگاهم عمیقتر شده، هر چه بزرگتر شدهام، رؤیاهایم کوچکتر شدهاند...
دیگر دغدغههای اصلیام چیزهایی نیستند که بتوان با کارت بانکی خریدشان. حتی اگر یک میلیارد دلار هم داشته باشم...
پول تضمین نمیکند که عشق را تجربه کنم... تضمین نمیکند که انسانی را بیابم که حضورش مأمنِ من باشد. تضمین نمیکند که تنهایی، سبکتر روی شانههایم بنشیند. تضمین نمیکند که صبحها با شوق بیشتری از خواب برخیزم و یا اینکه معنای بیشتری در زندگی بیابم... و از همه مهمتر... تضمین نمیکند که مرگ، وقتی موعدش رسید، بی سلام وارد نشود...
آنوقت میفهمی پول، هرچقدر هم بزرگ باشد، فقط بعضی از مسئلههای کوچکِ زندگی را حل میکند... مسئلههای بزرگ همچنان پابرجایند...
امروز دیگر آرزو ندارم جهان را تصاحب کنم. دلم میخواهد آن را زندگی کنم...
با پای برهنه روی خاک سوزان کویر راه بروم.
صدای نم نمِ باران را از سقف ون بشنوم و پشت شیشهی پنجره، خیره به کوبش نرم قطرهها باشم...
چایم را کنار رودخانه بنوشم، پایم رو رها کنم به جریان آب...
گاهی ساعتها به شعلههای آتش خیره بمانم، بیآنکه عجلهای برای رسیدن به مقصدی داشته باشم.
غروب را تا آخر تماشا کنم...
و اگر کسی کنارم بود، سکوتمان از هزار گفتوگو صمیمیتر باشد...
دیگر نمیخواهم خودم را در زرقوبرق دنیا غرق کنم.
دلم میخواهد در «زندگی» غرق شوم.
در بوی نمِ خاکِ بعد از باران...
در نسیمی که مینواز روح عصیانگرم را...
در خندهای بیدلیل...
در آغوشی که احساس امنیت بدهد...
در نگاه «او» که حضورش، تمام تجملات جهان را بیارزش کند.
شاید تمام رؤیای من، در نهایت، همین باشد:
یک ون.
چند جلد کتاب.
چند نوار موسیقی.
سقفی از آسمان پر ستاره.
فرشی از خاک هزار رنگ...
و همسفری که در حضورش، هرجا که باشیم، خانه باشد...

شاید ادامه داشته باشد...