
خیره بودم به او، خود نیز میدانستم؛ که در ظرفی از آبنمک خوابانده شده بودم تا نوبتیهم به من برسد با او! اشکالی ندارد... آه چشمان زیبایش!
حاضر بودم هزاران سال دیگر هم در آبنمک صبر کنم و به خیارشور تبدیل بشوم اما عصری را با چنین چشمان زیبایی داشته باشم... آیا اصلا او حاضر است با یک خیارشور عصرانه بخورد؟
امیدوارم که باشد...
خیره بودم به او، خود نیز میدانستم؛ که اگر به مراسمهای رقص از دماغفیل افتادگان هم میرفتم با او... احتمالا بیاو خارج میشدم...ای امان!
به کنج دنجی میرویم؛ کنج من! اگر هم او میخواست کنج ما...نه!
کنج او؛ هرچه دارم مال او...نفسم و جانم و بدنم و عقل و حواسم مال او!
کنجی در خلقت؛ با درختانی که در آسمان ریشه دارند و بارانی که از زمین میآید...
به لیوانهای بستنیخوری نگاه میکردم -که همه میدانیم در آن بستنیای درکار نبود- میترسیدم از آن بخورم؛ چرا؟؟ معلوم است دگر!
اگر... اگر چیزی بگویم به او در مستی-ام که باعث رنجش او بشوم چه؟ اگر چیز احمقانه و مزخرفی بگویم چه؟ اگر شوخیهایم از این هم... بیمزهتر بشوند چه؟ نه...نمیتوانم بخورم؛ اگر چیزی مضحک بگویم و همهچیز را خراب کنم چه؟ اگر بگویم..."دوستت دارم" چه؟؟
اوه نه! نه...نه نه نه نه! نمیتوانم...نمیشود
...نباید!
البته که در چشمانش میبینم تحقیر را نسبت به "دروغ"های شب پیش..
عزیزک دلم اگر میدانست که آنها که تنها برایش یک "دیالوگ" بودند -که به هرکه میرسم میگویم- برای من بند به بند-شان حقیقت داشت! و هر روز بیش از دیروز!
آه اگر میدانست...
که هر شب قبل از خواب چهمقداری با خود تمرین میکنم که فقط یک جمله را به او بگویم... که غرق در آن تو تیلهی تحقیر کننده نشوم...مرا تحقیر میکردند که به دنبالش بودم؟ یا عالم را؟ شاید هم هردو...چه میگفتم؟ تیلهها!
تیلهها همیشه مورد علاقهی من بودند... حمام میرفتم تا تیلههای ته شامپو را بهدست بیاورم!
به والد کمک میکردم و همراهشان به خرید میرفتم تا بتوانم شامپوی تیلهدار انتخاب کنم... تیلهها زیبا هستند!
حتی وسوسه میشدم به دزدین تیلههای بچههای فامیل! که البته که همچین کاری نکردم..."او" ناراحت میشد!
چه میگفتم؟ "او" را میگفتم!
من و او اکنون تنها هستیم... آه؛ این چیست که میبینم؟ ستارهها سرخ شدهاند!
بوی چیست این دیگر؟ بوی گل است؛ چه گلی؟؟ نمیدانم! اما تمام سرم را پر کرده...مست کنندهست! مسحور کنندهست... بوی "او"ست! تمام شهر را پر کرده است!
چه را میگفتم؟ "شهر" را میگفتم...
شهر بهشدت آبی بود... شاید هم شب بهشدت آبی بود، احتمالا این یکی درستتر...
همهچیز عالیست؛ او... او شاد بنظر میرسد-
نفس کشیدن از یادم میرود، تیلههایش هنگامی که در آرامش هستند بسیار... خدایا!
...که ممکن است همهچیز را با گفتن چیزی مضحک خراب کنم... خراب کنم همهچیز را با یک "دوستت دارم"!
همهچیز کاملا برای اوست؛ به باب میل او؛ درحال رقص به ساز او...
عطرش در سرم است و یا شاید هم در کل شهر است! احتمالا دومی درستتر باشد...
چه را میگفتم؟ "دوستت دارم" را میگفتم!
loveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyoulovyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyouloveyou