
مبتلا بودم به یک بیماری...
بخش اصلی بیماریام برپایهی این باور بود که "اگر با شخصی بحثی منطقی کنی، او ذهنیتاش را تغییر خواهد داد/اصلاح خواهد کرد"
....و اگر اعتراف هم بخواهم بکنم؛ همچنان مبتلا هستم به این بیماری، یعنی اگر بهتر بگویم میخواهم که مبتلا بمانم و خود جلوی درمان خود را میگیرم!
بد بیماریای هست این بیماری؛ ببینی، بگویی و نتیجه هیچ...
به مانند این بود وضعیت که هیولایی در حال حمله به شهر باشد...
تو جیغ میزنی و سعی میکنی همه را مطلع کنی...اما جوابی که میگیری این است:
"این هیولا که همهی عالم را بدبخت کرده و همه از دستش کلافه هستند مرا نجات میدهد، درست است که کل شهر را دارد زیر قدمهایش خورد میکند اما من قرار نیست بمیرم، او فقط قسمتهایی خاص از شهرها را له میکند.
درست است تمام نیازهای عادی و اولیهی مارا تهدید میکند... اما اشکالی ندارد؛ زیرا که قرار است بهترش را بسازیم!
مرا بخورد؟؟ نه بابا!
هیولا فقط تویِ (ایوای! عجب آدم بیادبی) را میجَوَد، بقیه در امان هستیم!"
و بعد میدیدی که در ثانیه هیولا او را بیهیچ رحم و تفاوتی درسته قورت میدهد...
و نفر بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی...
اما بنظر میاید این حقیقت تاثیری بر باقی آنها نداشت، تاثیری بر آنها نداشت که میدیدند صدوشصتوپنچ نفر در بیگناهترین حالت و بیخبرترین حالت توسط هیولا له و از راه به در شدند؛ از کجا این را میگویم؟
زیرا همچنان به سمت هیولا میدویدند برای... نجات. (!)
فریاد میزدند که چقدر از او متشکر هستند و اگر کسی به آنها میگفت "دیوانه! این بیشاخودم دارد همه کس و چیز را نابود میسازد!! فرار کن!"
اگر متوجه صداها میشد و نادیده نمیگرفت آنهارا؛ احتمالا شروع به فحاشی میکرد که
"نه خیر! او مرا نمیخورد! فقط نظامیها را میخورد!"
و این بود قصهی چندین روزهی ما...
که نتیجهای نداشت در قضاوت عدهای!
همیشه سعی میکنم آنهارا "فرزندان گمراه شده"ی وطن بدانم، همانطور که "او" خواست، اما خدا شاهد است خودشان اجازهی دلسوزی نمیدهند!