سلام، سلامی دوباره. با تو شروع میکنم، همانطور که همیشه با تو آغار کردهام، تا واهمهی سکوت را از حنجرهی کاغذ بزدایم. حالت چطور است؟ این سوال را هربار میپرسم درحالی که میدانم جواب هرچه که باشد از دیوار اتاق من عبور نمیکند. من اما این روزها کاری ندارم جز امیدوار بودن برای حال خوبت؛ همان امیدی که خود زخمیِ روزگار است. کاش میتوانستم برایت حرفی تازه داشته باشم، کاش میشد کلمات را با عطر یاسها غرق کنم تا خواندن این نامه برایت به مثال نوشیدن بهار باشد و حین خواندن بر جان روحت دست نوازش بکشد. اما شرمیگنم، که دستهایم برای اشاره به ماه هم حتی سنگینی میکنند چرا که میترسم اندوه روحم ماه را نیز مکدر سازد.
این روزها سایهی اندوه و غم بر دیوار جانمان قد کشیده است. سایهای که استخوان دارد و میشود صدای نفسهای کشدارش را شنید. به هنگام غروب ملال است که چنگ میاندازد بر این جانِ نحیف تر از شاخهی بیدی در کوچههای نمورِ دلتنگی و اندوه نه از گلو که از روزنهی باز روزهایمان پایین میرود.
متاسفم؛ این واژهها را بارها چشیدهام، طعمشان شبیه است به چای سرد شدهی نیمه شب. جز پیراهن آه چیزی بر تنم برایت ندارم، پیراهنی بافته شده از تار و پودِ آسمانی آبی، آسمانی که پروانهی امید مدتهاست از آن رختِ کوچ بر بسته. تنها یک نغمهی در گلو شکسته و عبور شب از میان مژگانِ خسته همنشین این کلماتاند.
و آخرین سطر را با تو به پایان میرسانم، آخرین سطر نامهای که بغض در بطن آن نفس میکشد و اشک از حاشیههایش آهسته میچکد. به رسم همهی نامههای دیگری که در این شصت و اندی روز برایت نگاشتهام؛ امیدوارم که حالت خوب باشد.