سایهروشنِبرگها '·۱ ماه پیشسرابِ نازکِ خیال.چراغ که خاموش شد، تاریکی، نه به مثال یک نیستی، که چون ردایی فاخر از شبِ بیانتها، بر شانههای نحیفِ اتاق فرو افتاد؛ شبی که ماه از خاطرش گری…
سایهروشنِبرگها '·۱ ماه پیشهمآغوشِ دریا.اگر مردم، مرا به خاک بسپار، اما نه در عمقِ جانِ زمین، که در آغوشِ دریا، گورم را با صدفی شکسته حفر کن، همان که موجها روزی با خود آوردند و ن…
سایهروشنِبرگها '·۱ ماه پیشآبیِ آسمان، فریبی بیش نیست.آیا اندوه، این سایهی دیرپای شب، سرانجام رخت بربست؟آیا زخمهای کهنه، چون برگهای خزانزده، در باد پریشان شدند و از خاطر زمین محو گشتند؟.ماه…
سایهروشنِبرگها '·۱ ماه پیشنامهای به یک احساس.نمیدانم آیا برای شما نیز چنین لحظههایی وجود دارد یا نه؛ لحظههایی که آدمی احساس میکند جهان، بیآنکه از جای خود تکان خورده باشد، ناگهان ا…
سایهروشنِبرگها '·۱ ماه پیشفانوس.شب اما، این شبِ دیرپا، نه از جنسِ آن مخملِ گهوارههای کهن است و نه لالاییاش، افسونِ شب. این شب زخمیِ داس باد است بر پیشانیِ کوه، آواری از…
سایهروشنِبرگها '·۱ ماه پیشروح تو، چند بهار را دیده است؟سفید.از من میپرسی روحت چند ساله است؟ نمیدانم چگونه برایت بشمارم چیزی را که در تقویمی دیگر نفس میکشد، بگذار اینگونه بپرسم، " روح تو چند…
سایهروشنِبرگها '·۱ ماه پیشبرای آبیِ آسمانی.سلام، سلامی دوباره. با تو شروع میکنم، همانطور که همیشه با تو آغار کردهام، تا واهمهی سکوت را از حنجرهی کاغذ بزدایم. حالت چطور است؟ این س…