
بهم گفت فکر کن دوچرخهسواری هستی که قرار است تمام زندگی را رکاب بزند و تماشا کند. و نمیدانست که چقدر تماشا کردن را بلدم. دقت در رفتار آدمها، جزئیاتی که مخصوص به خودشان است و انگار نویسندهای خواسته باشد مهارتش را در شخصیتپردازی به رخ بکشد، هر کسی واکنشی به محرکهای محیطاش نشان میدهد که از دیگری متفاوت است. با این همه آنقدر اشتراکات آدمها زیاد است که گاهی واکنش بعدیشان قابل پیشبینی میشود. انگار که دست نویسنده رو شده باشد قبل از تمام شدن داستان. طبیعت اما همیشه مرموز و عمیق، تماشا کردن را دلپذیر میکند. رفتار درختهای پشت پنجره در بارانِ ریز، در برگریزان، در باد. جستوخیز پرندهها و حرکت آرام ابرها. لغزیدن نور روی دیوار، گلدانها، کاناپه. محو شدن، تماشای زندگی.