
#سرنوشت_من
#part5
(ساعت 5 صبح)
با وحشت از خواب پریدم، باز هم همون کابوس همیشگی دستمو رو صورتم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم به ساعت نگاه کردم
متین: حاجی ایول رکورد زدم 12 ساعت خوابیدمممم؟؟؟؟
کش و قوسی به بدنم دادم که صدای معدم در اومد ، دستم رو روی دلم گذاشتم
متین: معده ی طفلکی من، وای که چقدر گشنمه.
از اتاق بیرون رفتم، یه باد خنکی میومد که صورتمو نوازش میکرد چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدم و به صدای برگ درختا که بهم میخوردن، صدای جیرجیرکا و شیر اب حوض که چکه میکرد یه حال رمانتیکی داشت که با صدای معدم به خودم اومدم ....
دست و صورتمو لب حوض شستم و به اتاقا نگاه کردم، هنوز همه خواب بودن، لب حوض نشستم یکم هوا بخورم بعد از چند دقیقه برگشتم اتاقم و حاضر شدم...
دو ساعتی گذشت همیشه سر ساعت 7 صبحانه میخوردیم، تو ایینه به خودم نگاه کردم یه تیشرت لش قهوه ای پوشیده بودم با یه شلوار راحتی کرم رنگ ، موهای کوتاه پسرونم رو مرتب ترش کردم کلاه افتابی کرمیم رو روی سرم گذاشتم و کوله پشتیم رو برداشتم، کتونی سفیدم رو پوشیدم (چند سالی هست که موهامو پسرونه میزنم و به جای پسرا یه سری کارهای پاره وقت انجام میدم تا خرجیمو در بیارم، قدم تقریبا 170 هست و لاغر اندامم و همیشه تیپ های پسرونه و لش میزنم،موقع کار و یا بیرون رفتن بیشتر اوقات صحبت نمیکنم تا از صدام نفهمن دخترم چهره ی دخترونه ای دارم و همیشه با کلاه و یا ماسک صورتمو میپوشونم)
از اتاق بیرون رفتم که همون موقع رامین سرشو از پنجره بیرون اورد عه اومدی داشتم میومدم صدات کنم
وقتی داشتیم صبحانه میخوردیم رضا یه چندتا املاکی که دوستاش بودن رو بهم معرفی کرد
قرار شد با رامین بریم یه چندجایی رو ببینیم و دنبال کار باشیم....
از محنا تشکر کردم و راه افتادیم...
(ساعت 5 بعد از ظهر)
در خونه رو باز کردیم و اومدیم داخل
متین: آی از پا دراومدم دیگهههه
رامین: بذار برم فرغون بیارم برسونمت
متین: نمیخواد خیلی زحمتت میشه
در زدیم، رامین کفشاش رو دراورد و وارد اتاق شد و روی زمین نشست به پشتی تکیه داد سرشو به دیوار چسبوند و پاهاشو دراز کرد، رضا داشت با تلفن حرف میزد
رضا: بله واقعیتش من خودم الان شاغلم نمیتونم تمام وقت بیام سرکا...
داشتم بند کفش هام رو باز میکردم، وارد اتاق شدم همونطور که حرف میزد برگشت سمت من که حرفش نصفه موند؛
رضا: ببین فک کنم یکیو پیدا کردم، دوباره بهت زنگ میزنم.
تلفن قطع کرد؛
رضا: خب چیشد
رفتم کنار رامین نشستم، رامین با صدای خسته گفت؛
رامین: هیچی والا خونه که به یه دختر مجرد خونه اجاره نمیدادن، بودجمون هم نرسید که بتونیم بخریم....
محنا با سینی چایی از اشپز خونه اومد بیرون و یه خسته نباشید گفت و سینی رو گذاشت جلو رامین و رضا هم اومد روبه روی رامین نشست که رامین پاهاشو جمع کرد و محنا هم روبه روی من، رضا تو فکر بود هی به من نگاه میکرد حس کردم میخواد یچیزی بگه
..........
امیدوارم لذت ببرین🙃🦋