Hadis·۱ روز پیشسرنوشت من #part11#سرنوشت_من#part11گوشیمو گذاشتم و نفس عمیق کشیدم و به ساعت نگاه کردم هنوز 3 ساعت دیگه، روی تخت نشستم و تو فکر رفتم(از امروز ک…
Hadis·۵ روز پیشسرنوشت من #part10#سرنوشت_من#part10تو همین فکرا بودم که خوابم برد ساعت 2 بود که از خواب بیدار شدم عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم ، بازم همون ما…
Hadis·۶ روز پیشسرنوشت من #part9#سرنوشت_من#part9از جام بلند شدم و جلوشون وایستادم تو دلم یکم به خودم انرژی دادم (متین: حاجی چقد ترسناکن اینا، وای امروز میمی…
Hadis·۹ روز پیش#سرنوشت_من #part8#سرنوشت_من#part8همینطور داخل خیابون میرفتیم و میگشتیم دنبال ادرس رسیدیم به یه در نرده ای بزرگ مشکی که قسمت بازشوش یه چیز گرد…
Hadis·۱۳ روز پیش#سرنوشت_من #part7#سرنوشت_من#part7چاییمو خوردم و رفتم داخل اتاقم تا یکم استراحت کنم. خودمو روی تخت انداختم و فکر میکردم که کم کم چشام گرم شد و خوابیدم ساعتای…
Hadis·۱۷ روز پیش#سرنوشت_من #part6#سرنوشت_من#part6متین: چیشده رضا چی میخوای بگیرضا دستتش رو تو هم گره کرد و بهم نگاه کرد
Hadis·۲۰ روز پیش#سرنوشت_من #part5#سرنوشت_من#part5(ساعت 5 صبح) با وحشت از خواب پریدم، باز هم همون کابوس همیشگی دستمو رو صورتم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم به ساعت نگاه کردم متین…
Hadis·۲۲ روز پیش#سرنوشت_من #part4#سرنوشت_من#part4رضا قاشق غذا رو نذاشته بود داخل دهنش که اورد پایین و کلافه از جاش بلند شد و رفت بیرون، محنا از جاش بلند شد رفت داخل اشپز خو…
Hadis·۲۳ روز پیش#سرنوشت_من #part3#سرنوشت_من#part3به سمت سفره رفتم و کنار رامین نشستم و اروم میخندیدم، رضا بشقاب خالی جلوی روشو برداشت و نشونه گرفت سمت رامین که به سنتش پرتا…
Hadis·۲۳ روز پیش#سرنوشت_من #part2#سرنوشت_من#Part2به چشمام زل زد و بعد سرشو انداخت پایین و از جاش بلند شد؛ رضا: رامین فردا چیکار داری؟؟ رامین حالت سوالی بهش نگاه کرد؛رامین:…