
#سرنوشت_من
#part7
چاییمو خوردم و رفتم داخل اتاقم تا یکم استراحت کنم. خودمو روی تخت انداختم و فکر میکردم که کم کم چشام گرم شد و خوابیدم ساعتای 6 بود که با یه صدای مبهمی چشامو باز کردم سرم خیلی درد میکرد و سرم گیج میرفت،بدن درد شدید داشتم، محنا محکم در میزد و صدام میکرد
محنا: متیننن؟ متینننن کجایی؟
از جام پاشدم ث رفتم سمت در درو باز کردم و با دستم چشمامو گرفته بودم
درو باز کردم محنا با دیدنم تو این وضعیت زد پشت دست خودش
محنا: ای خاک عالم چیشدههه متیننن
خمیازه ای کشیدم و گفتم
متین: چیزی نیست که خواب بودم بیا تو
محنا کفششو هول هولکی دراورد و با استرس دست منو گرفت و کشید سمت خودش و با چشمای نگران بهم نگاه کرد
محنا: متین چیشدههه چته
بهش با کنجکاوی و استرس نگاه کردم
متین: چیه محنا چمه مگه
دستمو کشیدم روی گونه هام و لبم و دماغ دستمو که پایین اوردم پر از خون بود، یهو پاشام شل شد و سرم تیر کشید، چشمامو محکم رو هم گذاشتم و باز کردم، محنا منو گرفت و نشوند رو زمین سریع رفت یه لیوان اب اورد. یه دستمال پارچه ای هم خیس کرد و اومد و شروع کرد به تمیز کردن صورتم، با بعض بهم نگاه میکرد
محنا: چرا اینجوری شدی متین
متین: نمیدونم خواب بودم از اونوقت تا حالا
محنا: چیزی خوردی؟
متین: نه هیچی نخوردم نمیدونم چرا اینجوری شدم
محنا دستمالو برد و انداخت داخل سطل زباله، اروم از جام پاشدم و رفتم سمت سرویس، به خودم تو ایینه نگاه کردم سرمو بالا بردم و به چپ و راست میچرخوندم و دماغمو نگاه میکردم
متین: چم شده چرا اینجوریم؟
محنا اومد پشت در سرویس و صدام کرد
محنا: متین خوبی؟؟
متین: اره اره الان میام
صورتمو خوب شستم و بیرون اومدم، به محنا داخل اشپز خونه نگاه کردم که داشت غذا میکشید رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم سمت اشپز خونه
متین: این از کجا اومد دیگه
محنا: رفتم اوردم بیا بشین بخور
به اجبار محنا رفتم سر سفره و چند قاشق خوردم و به التماس از جام بلند شدم
متین: من حاضر بشم بریم
محنا که سفره رو جمع میکرد گفت
محنا: نه بمون استراحت کن من با رضا میرم
سرمو تکون دادم
..........
(6 صبح)
اماده شده بودم، یه تیشرت لش مشکی با شلوار بگ مشکی پوشیدم، با یه مقدار لوازم ارایشی که از محتا گرفته بودم صورتم رو تیره تر نشون دادم و کلاهم رو گذاشتم، صدای رضا از بالای پله ها اومد
رضا: میت حاضری؟؟ بدو دیره یکم راه طولانیه
کولم رو برداشتم و رفتم بیرون و کتونی مشکیم رو پوشیدم و از پله ها بالارفتم، سمو تکون دادم و سلام کردم
محنا از داخل خونه بدو بدو بیرون اومد و یه کیسه که توش ساندویج بود بهم داد
محنا: رضا صبحونه خورده اینو واست درست کردم
کیسه رو گرفتم بغلش کردم و پوسیدمش از جدا شدم و لپشو کشیدم
متین: چقد مهربونی توووو، راسی رامین کجاست
رضا: اونم کار داشت رفت، بدو دیره
سریع از خونه خارج شدیم از کوچه خارج شدیم و سوار ماشین مشتی شدیم، یه ماشین پیکان قدیمی داشت ولی تر و تمیز بود
یه یک ساعتی تو شلوغی و ترافیک طول کشید تا رسیدیم به اون محله،قبل از ورود یه نگهبانی رو باید رد میکردیم نیم ساعت طول کشید تا مارو راه بدن به محله ، یه محله پر از خونه های ویلایی و بزرگ با باغ های قشنگ، برام عجیب بود که مرز بین خونه هارو با نرده های چوبی مشخص کرده بودن و دیواری وجود نداشت، محله ی خیلی تمیز و درخت کاری های زیبایی داشت
متین: ساچه وااااو رضا اینارو ببین، خدا به بعضیا اینقدر پول میده اونوقت من لنگ 100تومن، 200تومنم، خدمتکار شدن تو اینجور جاها هم ارزوس
...........
............