ویرگول
ورودثبت نام
Hadis
Hadis"و چیزی در این میان تلف شد به نام عمر" نویسندگی رو دوست دارم🙃✨💙 میشه فالوم کنی🥲♥
Hadis
Hadis
خواندن ۳ دقیقه·۶ روز پیش

سرنوشت من #part10

#سرنوشت_من

#part10

تو همین فکرا بودم که خوابم برد

ساعت 2 بود که از خواب بیدار شدم عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم ، بازم همون مابوس همیشگی ولی چرا ایندفعه اینقدر برام واقعی بود؟ صداش چقدر برام اشنا بود.

خواب میدیدم دست تو دست یه نفر تو خیابون دارم میدوم یهو یه صدای اشنایی از پشت سر صدام میزنه، برمیگردم به صدا نگاه میکنم ولی به جای اون دوتا چراغ بزرگ و نورانی ستمت میادو.....

همون موقع از خواب بیدار میشم، همیشه این خواب برام ترس و خوف عجیبی داشته

دستمو روی صورتم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم، حولم رو از داخل کمد برداشتم و رفتم سمت حموم تا یه دوش بگیرم

از حموم بیرون اومدم لباسامو پوشیدمو از اتاق بیرون رفتم، صدای مشتی از داخل خونه ی رضا و محنا میومد، از پله رفتم بالا که صداها برام واضح شد

رامین: رضا اگه اتفاقی براش بیوفته چی؟ بابا متین مثل دخترت میمونه چرا باید حرف بقیه برات مهم باشه میخوای دختر مردمو اواره کنی

مشتی: رامین چرا نمیفهمی، ابرومو از سر راه نیاوردم که شما دوتا لگد بزنین زیرش، نمیتونم نیش و کنیه مردمو تحمل کنم خودت میدونی نسل در نسلمون اینجا تو این محل زندگی کردن انتظار نداری که به خاطر یه دختر غریبه که از گوشت و تن خودن نیست همه چیو خراب کنم؟

رامین اروم گفت: مگه ابرویی هم برامون مونده

مشتی عصبی شد، صدا چَک اومد که حدس زدم برای رامین باشه، اومدم در رو باز کنم که دستم رو دستگیره ی درخشک شد

مشتی: رامین حرف دهنتو بفهم، اگر ابرویی ازمون رفته به خاطر اون دختره

همونطور دستم سمت دستگیره بود که در باز شد و مشتی بیرون اومد و باهم چشم تو چشم شدیم، به پشت سرش نگاه کردم که رضا نگران بهم نگاه میکرد و رامین دستشو روی گونش گذاشته بود و با گشمای اشکی بهم نگاه میکرد، اروم زبون باز کرد

رامین: متین....

اروم عقب عقب رفتم مشتی یه قدم اومد جلو که برگشتم و تند تند راه میرفتم، وارد اتاقم شدم و در رو بستم به در تکیه دادم، اروم واهام شد شد

راه تنفسم بسته شده بود و نفس نفس میزدم، به قفسه ی سینم چنگ زدم و با بدبختی نفس میکشیدم، بعض کرده بودم و چشام پر از اشک بود که بغضم ترکید و زدم زیر گریه و بلند بلند گریه میکردم داد زدم

متین: شما که.... نمیخواستین و حرص... آبروتو میخوردین... واسه چی منو نجات دادین. باید میذاشتین به درد خودم بمیرم، چرا بهم اهمیت دادین. من جز شما کسی رو نداشتم و چرا اینقدر بی رحمین اخه....

بلند بلند داد میزدم و گریه میکردم، یک ساعتی گذشت که همونجا پشت در خوابم برد

ساعت 4 صب با سر درد بدی از خواب بیدار شدم، دستمو کذاشتک رو پیشونیم و مالیدم، به ساعت نگاه کردم

(متین: دوازده ساعت خوابیدم؟ چه خبرهههه)

یاد حرفای مشتی افتادم که سرم بیشتر تیر کشید، از جام بلند شدم و داخل یخچال چندتا قرص برداشتم و ریختم داخل دهنم و بطری اب و سرکشیدم

رفتم سمت کمدم، چمدونم رو برداشتم و تموم لباسامو داخل ریختم، تموم وسایلمو جمع کردم و زیپ چمدونمو بستم و اماده گذاشتم دم در.

به چمدونم نگاه کردم، همه ی زندگی منو تو یه چمدون میشد جمع کنی، گوشیم رو برداشتم و به رضا پیام دادم

+سلام خوبی

میشه شماره ی اقای خجسته رو بهم بدی.

گوشیو خاموش کردم که همون موقع صدای پیامکش بلند شد

_خوبی متین؟؟ واقعا متاسفم بابت حرفای بابا

**********(شماره)

+خوبم

مرسی

شمارع رو سیو کردم و پیام دادم

+سلام اقای خجسته من متینم، میشه از امروز کارمو شروع کنم؟؟

به صفحه چت زل زده بودم و منتظر بودم

_سلام، خیلی عجله داری، اگر میتونی اره

نفس عمیقی کشیدم

+ممنون، پس امروز میام

..........

امیدوارم خوشتون بیاد🙃🦢💙

منو دنبال داشته باش تا پارت های بعدو هم بخونی😉✨

چنل روبیکامون

@Xblue_dreamX

۶
۱
Hadis
Hadis
"و چیزی در این میان تلف شد به نام عمر" نویسندگی رو دوست دارم🙃✨💙 میشه فالوم کنی🥲♥
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید