
#سرنوشت_من
#part11
گوشیمو گذاشتم و نفس عمیق کشیدم و به ساعت نگاه کردم هنوز 3 ساعت دیگه، روی تخت نشستم و تو فکر رفتم
(از امروز کارت شروع میشه متین از الان یه زندگی متفاوت داری، یه زندگی جدیدو داری شروع میکنی و باید حواستو خیلی خوب جمع کنی، سرت تو کار خودت باشه فقط وظایفت رو انجام میدی و هرچی که بهت گفتن گوش میدی)
از جام بلند شدم و رفتم جلوی ایینه
(خب متین موهات یکمی بلند شده بذار یکم به خودمون برسیم)
رفتم داخل دستشویی قیچی رو برداشتم و موهام رو دسته دسته موهام رو کوتاه تر کردم و سرم رو زیر شیر اب کردم و شستم، اومدم بیرون و با حوله موهام رو خشک کردم و رفتم جلو ایینه، سرمو رو چت و راست کردم و به موهام نگاه کردم
متین: خب خوبه بد نشده
کلاهم رو گذاشتم، کیفم رو روی دوشم انداختم و چمدونم رو برداشتم و از پله ها رفتم بالا که رضا رو دم پله ها دیدم که نشسته بود و تو خودش بود اونم منو دید و از پله ها اومد پایین و چمدونم رو ازم گرفت و رفتیم بالا.
رضا: اینقدر زود میخوای از پیشمون بری؟؟
به اتاق مشتی نگاه کردم که چراغش روشن بود
متین: نه بهتره نباشم چون یسریا ناراحت میشن.
رضا صدا بلند کرد
رضا: متین داره میره
به 20ثانیه نکشید که محنا از داخل اتاق بیرون اومد، چادرش دستش بود بازش کرد و پوشید.
رامین از داخل اون یکی اتاق بیرون اومد، چشمم به اتاق مشتی بود و منتظرش بودم.
رضا چمدونم رو برداشت و به سمت در خونه رفتیم
محنا چشاش اشکی بود به من زل زده بود
رفتم سمتش و صورتشو تو دستم گرفتم که یه قطره اشک از چشماش اومد، با انگشتم پاک کردم
متین: صربونت اشکات برم بابا جایی نمیرم که
اینو که گفتم محکم منو تو بغلش گرفت
محنا: دلم برات تنگ میشه دختر
به رامین نگاه کردم که یه دستش کامل روی صورتش بود و یه دستش رو زیر ارنجش گرفته بود و شونه هاش میلرزید.
به تعجب بهش نگاه کردم.
متین: رامین؟! خوبی؟
دستشو برداشت که دیدم داره میخنده
رامین: بالاخزه داریم از دستت ناراحت میشیم
اینو گفت و بلند بلند خندید
مشتمو محکم زدم تو شکمش و پوکر نگاش کردم که خم شد و دستش رو روی شکمش گذاشت
متین: بی مزه، برو گمشو، اینم مزدت
به رضا نگاه کردم که چشاش ناراحت بود، بهش لبخندی زدم به پشت سرش داخل حیاط نگاه کردم اما هنوز مشتی بیرون نیومده بود
رضا برگشت به پشت سرش نگاه کرد و بعد برگشت به من نگاه کرد
رامین: بهش فکر نکن، راه بیوفت دیرت نشه.
رضا چمدونم رو برداشت و داشتیم راه میوفتادیم
که یهو یه دستی اومد پس کله رامین
مشتی: درسته دختر خونیم نیست ولی از بچگی بزرگ کردم به هرحال که یه سهمیم داره
..........
امیدوارم لذت ببرین🙃🦢💙.
منو دنبال کن تا ادامه ی رمانو داشته باشی😉 🎀
چنل روبیکامون:
@Xblue_dreamX