
#سرنوشت_من
#part9
از جام بلند شدم و جلوشون وایستادم تو دلم یکم به خودم انرژی دادم
(متین: حاجی چقد ترسناکن اینا، وای امروز میمیرم من، چندتا استخونام میشکنه امروز؟ فرار کنم؟ اگه بریزن رضارو بزنن چی؟)
تو همین فکرا بودم که یهو یکیشون داد زد و سمتم دوید و مشتش رو پرت کرد که سریع چرخیدم سمت راست، دستم رو محکم زدم زیر ارنجش که دستش پرت شد بالا برگشتم جلوش و یه مشت زدم تو شکمش و پریدم و پامو محکم زدم تو صورتش که روی زمین پرت شد.
یکی دیگشون از دور دویید سمتم وقتی نزدیکم شد جا خالی دادم و رفتم پشت سرش، پامو زدم به پشت زانوش که باعث شد با زانو بخوره زمین، داشتم میرفتم سمتش که یکی از پشت بازوشو انداخت دور گردنم و محکم فشار داد دستم انداختم دور بازوش که باز کنم ولی خیلی زور داشت، اون یکی مرده از جاش بلند شد و پوزخند زد و اومد سمتم که پامو انداختم دور گردنش و با تموم زورم به سمت راست هلش میدادم که باعث میشد تعادلشو از دست بده و حرکت کنه و مردی که منو گرفته بودم همراه اون میچرخید، هی دور خودمون چرخیدم تا اینکه وایستادم و با جفت پا محکم زدم تو سینش که افتاد روی زمین و پاهامو اوردن بالا و محکم زدم تو صورت کسی که منو گرفته بود که منو ول کرد و افتادم رو زمین
دستمو گذاشتم رو گلوم و محکم ماساژ میدادم و سرفه میکردم، چشامو محکم روی هم گذاشتم و سرمو تند تند تکون میدادم، از جام بلند شدم ولی یکم تلو تلو میخوردم، سه تاشون کت روی زمین افتاده بودن و هرکدوم دستشون روی صورتشون بود و اخ و ناله میکردن
یکی دیگشون داشت میومد سمتم، اماده بودم که این یکیو هم بزنم که رهام دستشو دراز کرد
رهام: بسه
همونطور که دستم مشت بود برگشتم سمتش که دیدم داره بهم نگاه میکنه
رهام: همتون برین
دستمو رو سرم گذاشتم و رفتم سمت مبل و خودمو انداختم روش و یه نفس صدا دار کشیدم، رضا یکم بهم نزدیک شد
رضا: خوبی؟
همون موقع یه خدمتکار جوون تر با یه سینی شربت اومد داخل و سینی رو جلوم گرفت، شربتو برداشتم و یک نفس سر کشیدم
رضا برگشت سمت رهام
رضا: بهتون گفتم که چی مهمه
رهام پوزخندی زد
رهام: بله حرفتون درسته ولی نمیشه راحت اعتماد کرد، یه چند هفته ای اینجا بمونه به صورت ازمایشی، تا ببینم چی میشه
به رضا نگاه کردم و لبخند زدم و سرمو تکون دادم
رهام: امروز شنبس میتونه از دوشنبه بیاد، فقط یسری وسایل ضروری با خودش بیاره مثل لباس و اینجور چیزا، بقیه ی وسایل اینجا هست.
از جامون بلند شدیم و بهم دست دادیم و خدافظی کردیم، دو قدم که رفتیم رضا برگشت سمتش
رضا: اکر میشه شمارتون رو بدین که هماهنگ کنیم باهاتون
شمارش رو گرفتیم و راه افتادیم سمت ماشین، سوار شدیم و راه افتادیم، رضا ذوق زده گفت
رضا: وای خیلی کارت درست بوددددد، دهنش وامونده بود وقتی بهت نگاه میکرد
متین: وای مردم از خفگی، داشتم بیهوش میشدم جدی جدی ولی خیلی حال داد بعد اینهمه وقت، حالا چیکار کنم؟
رضا هیچی دیگه وسایلتو جمع میکنی میلی همینجا
متین: وای رضا یه حس عجیبی دارم، میترسم خیلی
رضا: چیزی نیست یکم هیجانت رفته بالا خوب میشه
یه یک ساعتی گذشت که رسیدیم خونه تقریبا ساعت 12 بود، واردخونه شدیم، بوی نهار خوشمزه دستپخت محنا کل خونه رو گرفته بود، لب حثض دست و صورتمو شستم و یکم دستمو روی گردنم و بین موهام کشیدم.
نهارمون رو خوردیم و رفتم داخل اتاقم استراحت کنم
طبق معمول اتاقم تر و تمیز شده بودو لباسای کثیفم شسته شده روی تختم بود.
(متین: د اخه محنا چندبار بگم نمیخواد خودتو تو زحمت بندازی اینجارو تمیز کنی)
خودمو روی تخت انداختم و به اتفاقات امروز فکر میکردم
همونطور تو فکر بودم که یاد رهام افتادم(متین: چرا اینقدر برام عجیب بود؟ چرا یجوری بود؟ کجا دیده بودمششش؟)
..........