ویرگول
ورودثبت نام
Hadis
Hadis"و چیزی در این میان تلف شد به نام عمر" نویسندگی رو دوست دارم🙃✨💙 میشه فالوم کنی🥲♥
Hadis
Hadis
خواندن ۲ دقیقه·۲۲ روز پیش

#سرنوشت_من #part4

#سرنوشت_من

#part4

رضا قاشق غذا رو نذاشته بود داخل دهنش که اورد پایین و کلافه از جاش بلند شد و رفت بیرون، محنا از جاش بلند شد رفت داخل اشپز خونه و با یه سینی بزرگ که داخلش بشقاب برنج و خورشت با یه پارج دوغ و یه بشقاب سبزی داخل بود برگشت و گفت؛

محنا: بیا رامین اینو ببر واسه بابا، میدونم نمیاد حداقل گشنه نمونه.

رامین از جاش بلند شد و با دهن پر گفت؛

رامین: زن داداش اگر گذاشتی یه دو لقمه غذا بخوریم

محنا خندید و سینی رو داد دستش؛

محنا: برو اینقدر حرف نزن پسر، برو.

رفت سمت در و درو برای رامین باز کرد همین که رامین از در بیرون رفت رضا اومد داخل.

محنا: کی بود؟

رضا: هیچکی، یکی از دوستام بود اومده بود راجع به یجیزی صحبت کنه.

اینو گفت و به من نگاه کرد و بعد سر سفره نشست.

اشتها نداشتم برای همین چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم، بغض بدی گلومو گرفته بود و تمرکز نداشتم

کمک محنا یکمی از سفره رو جمع کردم که نذاشتن و بهم گفتن برم استراحت کنم

همونطور که تو فکر بودم از اتاق بیرون رفتم و بی آنکه حواسم باشم پا برهنه از پله ها پایین رفتم، به بدبختیام فکرمیکردم اینکه تا جایی که یادمه نمیدونستم کیم، مادر و پدرم کین، تو وضعت خوبی بزرگ نشدم، کسی که برام پدری میکرد میخواست منو از خونش بیرون کنه، به خاطرات بچگیمون و موقعی با رامین و رضا داخل حیاط بازی میکردیم فکر میکردم، به روزایی که مامان زری موهای منه 7 ساله رو شونه میکرد و میبافت، هر سال عید من و رامین و رضارو ردیف میکرد و برامون لباس میدوخت، اخرای تابستون واسمون شال گردن و دستکش میبافت.

یه این چیز ها فکر میکردم و بغضم بدتر میشد، این مسیری که طی کردم تا به اتاقم برسم اندازه ی یک عمر برام طول کشید نفهمیدم چند دقیقه بود که به پله های اتاقم رسیده بودم، انگار خشکم زده بود نمیتونستم از جام تکون بخورم.

نفس عمیقی کشیدم که خیلی برام سخت بو، گلوم خشک شده بود، سرم گیج میرفت، دلهره و استرس شدید داشتم، اروم از 6 تا پله ی روبه روم پایین رفتن و وارد اتاقم شدم، اتاقم قبلا انباری بود که به پیشنهاد مشتی، رضا و رامین اتاق رو برام درست کردن.

وارد اتاقم شدم، رفتم سمت ظرفشویی و صورتم رو شستم و یه لیوان اب خوردم، برگشتم سمت اتاق و به ظرفشویی تکیه دادم و نفس عمیق کشیدم.

متین: خب متین خودتو جمع و جور کن بالاخره که نمیتونی تا اخر عمرت اینحا بمونی

گوشیم رو از جیبم دراوردم و داخل اینترنت شروع کردم به پیدا کردن اگهی های کار و پیدا کردن املاکی های نزدیک

چند ساعت گذشته بود سر درد بدی داشتم ولی کم کم چشمام داشت گرم میشد، گوشیمو خاموش کردم و چشامو بستم و.....

...........

امیدوارم لذت ببرین🙃🦋✨

فالو کن تا راحت تر ادامشو بخونی😉🎀

چنل روبیکا:

۴
۰
Hadis
Hadis
"و چیزی در این میان تلف شد به نام عمر" نویسندگی رو دوست دارم🙃✨💙 میشه فالوم کنی🥲♥
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید