ویرگول
ورودثبت نام
Hadis
Hadis"و چیزی در این میان تلف شد به نام عمر" نویسندگی رو دوست دارم🙃✨💙 میشه فالوم کنی🥲♥
Hadis
Hadis
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

#سرنوشت_من #part6

#سرنوشت_من

#part6

متین: چیشده رضا چی میخوای بگی

رضا دستتش رو تو هم گره کرد و بهم نگاه کرد

رضا: میگم متین میتونی وانمود کنی یه پسری که نمیتونه صحبت کنه و لالی؟

یهو صدای پقی اومد و رامین شروع کرد بلند بلند خندیدن و با خنده میگفت

رامین: این؟؟ این اول زبون بوده بعد دست و پا دراورده میخوای لال بشه؟؟؟

و باز خندید، پوکر بهش نگاه کردم

متین: نمک

رضا خنده ای کرد

رضا: ببین یکی از دوستام یه پیشنهاد کار بهم داده، یه خانواده ی خیلی پولدار به یه بادیگارد نیاز دارن که تمام روز پیششون باشه، بهت جا و غذا هم میدن، حقوق هم که داری چند روز هم در ماه میتونی مرخصی بگیری، رزمی کارم که هستی به نظرم خیلی خوبه واسه تو ولی گفتن حتما پسر باشه داشتم فکر میکردم خودتو پسر جا بزنی و وانمود کنی لالی تا نفهمن و اونجا کار کنی

با دقت به حرفاش گوش میکردم، عجب پیشنهاد خفنی بود

متین: نه رضا میفهمن

رضا: چطور میخوان بفهمن اخه، خودت فکر کن بهت جا و غذا میدن نیازی هم به مدرکت ندارن که بخوان شناساییت کنن، یکی از دوستا ی اون خانواده رفیق منه میتونم جور کنم که بدون هیچ دردسری اونجا کار کنی، کار خاصی هم نیست مثل یه باغبون یا مثلا نگهبان میمونی.

با حالت نگرانی گفتم

متین: نمیدونم رضا

رضا با عجله گفت

رضا: هماهنگ میکنم بیا بریم ببینیم جطور پیش میره، باشه؟؟ ــ

سرمو تکون دادم

تلفنشو از جیبش دراورد و زنگ زد

رضا: سلام مهران جان خوبی

.............

رضا: مرسی خانم سلام میرسونن، ببین مهران جان برا پیشنهادت واقعیت خودم نمیتونم ولی ......

بعد به چشمام نگاه کرد که از نگرانی یک مقدار اشکی شده بود، چشاشو و بست و سرشو تکون داد و لبخونی کرد که نگران نباشم؛

رضا: ولی یکی از دوستام رو میخواستم بهتون معرفی کنم گفتم اگر میخوای یه زمانی بده بیایم ببینیم چطوریه.

............

رضا: فردا صبح؟

بهم نگاه کرد، میتونی؟؟؟ سرمو به نشونه ی مثیت تکون دادم

رضا: حله پس فردا صب میبینمت، ادرس هم لطف کن بفرست.

.........

رضا: قربانت خدافظ

گوشیو قطع کرد

رضا: خببببب اینم حل شددد

متین: رضا اگر یهو بفهمن چی؟؟

رامین سمتم چرخید

رامین: همون موقع بهم زنگ بزن میام دنبالت فراریت میدم نفهمن، اصلا همشونو میکشیم و اموالشونو بالا میکشیمممم.

اروم خندیدم ولی از استرسم کم نشد، برگشتم و به رضا نگاه کردم، اونم مردد بهم نگاه میکرد

رضا: شاید نیاز باشه کارهایی که رامین گفت رو انجام بدیم

محنا وسط حرفمون پرید

محنا: خدا بزرگه متین چاییتو بخور و برو استراحت کن میخوایم بعد از ظهر بریم یکم خرید کنیم.

...........

امیدوارم لذت ببرین🙃🦋✨

حتما فالوم داشته باش تا ادامه ی رمانو بخونی چون داستان از قسمت بعدی شروع میشههه😁🎀

چنل روبیکامون

@Xblue_dreamX

شب بریم یکم خرید کنیم.

۴
۰
Hadis
Hadis
"و چیزی در این میان تلف شد به نام عمر" نویسندگی رو دوست دارم🙃✨💙 میشه فالوم کنی🥲♥
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید