
#سرنوشت_من
#part8
همینطور داخل خیابون میرفتیم و میگشتیم دنبال ادرس رسیدیم به یه در نرده ای بزرگ مشکی که قسمت بازشوش یه چیز گرد بزرگ طلایی بود که روش نوشته هایی داشت
در باز شد و تازه باغ پشتش رو تونستم ببینم، یه فضای سبز خیلی بزرگ با درختای بلند و زیبا، عین یه جنگل بود، با دهن باز به اطراف نگاه میکردم یه مردی از داخل اتاق کوچیک نگهبانی کنار بیرون اومد و به سمت جاده ی وسط اشاره کرد که با ماشین بریم
سرمو از شیشه ماشین بیرون برده بودم و به اسمون و نگاه میکردم، درختای بلند سبز و خوش رنگ که نور خورشید از بین شاخ وبرگ هاش میتابید و یه فضای خیلی قشنگی اینجاد کرده بود همونطور اومدم داهل و با لبخند به فضای اطراف نگاه میکردم، یکم که رفتیم جلو تونستم اون عمارت بزرگ پشت درخت هارو ببینم
یه عمارت شیک و تمیز و یه فضای باز بزرگ جلوش بود که وسطش یه حوض بزرگ داشت و جاده تا دور حوض میرفت و وسط های فضای سبز سنگ فرش شده بود برای راه رفتن و میرسیذ به یه الاچیق بزرگ و قشنگ
رضا ماشینشو پارک کرد و نفس عمیق کشید و بهم نگاه کرد، چشامو بستم و از ماشین پیاده شدم. تو دلم به خودم گفتم حاجی اینجا هواشم با محله ی خودمون فرق میکنه.
یه خانم مسنی از داخل خونه بیرون اومد چهره ی مهربونی داشت اما اخم هاش توهم بود، سمت ما اومد و بهمـون سلام کرد، سرمو براش تکون دادم
خدمتکار: بفرمایین داخل الاچیق تا اقا بیان
رضا سرشو تکون داد وتشکر کرد و بهم اشاره کرد بریم، جلوی خانمه یکمی خم شدم و دویدم سمت رضا
نگاهای سنگین اون زن مسن رو روی خودم حس کردم
داخل الاچیق نشسته بودن و اطرافو نگاه میکردم، با زندگی خودم مقایسه میکردم، حتی این مبل زیرم از من گرون تره، خدایا کرمتو شکر.
همونطور تو هوای خودم بودم که یه صدای دو رگه به گوشم خورد
رهام: سلام خوش اومدین
رضا پاشد و منم بلند شدم و به صاحب صدا نگاه کردم، ماشالا به به عجب پسری، قد بلند چشم و ابرو مشکی، خوشتیپ، جذاب، صدای خوب
همینطور ویژگی هارو برای خودم مرور میکردم که رضا دستش رو بهم زد سرمو یواش تکون دادم و به رضا نگاه کردم
رضا سرشو رو به سمت دست اون مرده تکون داد و با ابرو بهش اشاره کرد
به سمت دستش نگا کردم و هول هولکی دستم رو توی دستش گذاشتم، دستاش داغ بود که باعث شد یه لرز کوجولویی توم بیوفته چون برعکس اون دستای من یخ کرده بود، دستمو محکم فشار داد؛
رهام: سلام بنده رهام خجسته هستم و شما؟
همونطور بهش زل زده بودم سرمو تکون دادم و به سمت رضا جرخیدم
رضا: ببخشید نمیتونه صحبت کنه
بعدشم به دهنش اشاره کرد،
رضا: لاله نمیتونه حرف بزنه
رهام: میتونه بشنوه؟؟؟
رضا: بله بله فقط نمیتونه صحبت کنه
سرشو تکون داد و اشاره کرد به سمت مبل ها، نشستیم و شروع کرد به صحبت کردن
رهام: من و خواهرم با پسر خالم تنها داخل این خونه زندگی میکنیم.
تو دلم حسرتش رو خوردم، تو همچین خونه ی خفنی زندگی میکنن بدون هیچ ترس واسترسی
رهام: درواقع ودر و مادرامون داخل یه تصادفی جونشونرو از دست دادن و فقط چارتا بچه از اون تصادف جون سالم به در بردیم ودر حال حاضر سه تامون باهم ابنجا زندگی میکنیم. دنبال یه نفریم که....
به هیکلم و قدم نگاه کرد
رها: که یک مقدار زور بازو داشته باشه ولی فک کنم....
رضا به مبل تکیه داد دستش رو تو سینش قغل کرد، خنده ای کرد و سرش رو پایین انداخت، دوباره سرش رو بالا اورد و به چشمای رهام نگاه کرد.
رضا: اشتباه نکنین اقای خجسته، اینجور چیزا رو نمیشه از رو هیکل فهمید.
انگشتش رو روی شقیقش گذاشت و چندباری اروم ضربه زد
رضا: اصل کاری اینجاس، درضون هرچی زیرجسته تر فرز تر
رهام پوزخندی زد و ارنجش رو روی زانوش گذاشت و وزنشو انداخت جلو.
رهام: اقا رضا فردی که میخوام انتخاب کنم خیلی مهمه برام که بتونم حداقل 10 نفر رو حریف باشه، نمیتونم امنیتمون رو بدم دست یه بچه
و بعدش به من اشاره کرد. ابروهام توهم رفت و بهش خیره شدم
رضا پوزخندی زد: ینی اینقدر ادمای مهمی هستین که 10 نفر بریزن سرتون؟؟ و ینی نمیتونین خودتون 10 نفر رو حریف بشین؟
رهام سرشوپایین انداختو اروم خندید و نفس عمیقی کشید، گوشیش رو از جیبش در اورد و شماره ای گرفت و دم گوشش گذاشت
رها: یه چند نفرو بفرستین اینجا.
پنج دقیقه شد که چهار تا مرد با لباس شخصی و لباس رسمی وارد الاچیق شدن و سلام کردن
یکم ترسیده بودم، به رضا نگاه کرد که چشماشو بستو باز کرد به نشونه ی اینکه نگران نباشم
رهام بهم نگاه کرد و پوزخندی زد، با سرش به سمت اون مردا اشاره کرد
رهام: میتونی از پسشون بر بیای
بهش پوزخندی زدم و برگشتم بهشون نگاه کردم همشون تقریبا درشت هیکل بودن و معلوم بود ورزشکارن
به رضا نگاهی کردم لبخندی زدم و یکی از ابروهام انداختم بالا و تو دلم گفتم، برو بریم که دلم واسه ورزش تنگ شده بود.
.........