ویرگول
ورودثبت نام
Hadis
Hadis"و چیزی در این میان تلف شد به نام عمر" نویسندگی رو دوست دارم🙃✨💙 میشه فالوم کنی🥲♥
Hadis
Hadis
خواندن ۳ دقیقه·۲۳ روز پیش

#سرنوشت_من #part1

#سرنوشت_من

#part1

دویدم سمتش و حالت ناله گفتم...

د اخه مشتی الان چیکار کنم من کی به یه دختر مجرد خونه و کار میده اخه

مشتی همینجور که با لنگ روی شونش عرقشو پاک میکرد گفت

مشتی: نمیدونم متین یکاریش بکن دیگه تحمل اینهمه نگاه و حرفو ندارم.

روی زمین نشستم و دستامو گذاشتم رو سرم؛

متین: وای وای وااااای تو که دیگه وضعیت منو میدونی من که کسیو ندارم

همون لحظه در باز شد و رضا با موتورش اومد داخل؛

رضا: چه خبرتونه صداتون تا سر کوچه میاد، چیشده بابا؟؟

رضا پسر بزرگ مشتیه که 27 سالشه و یه نامزد خوشگل هم داره به اسم محنا که پیش خودمون زندگی میکنه

(خونه مشتی، البته اسمش حسینه ولی تو محل مشتی صداش میکنن، یه خونه ی قدیمی بزرگه که وسط خونه یه حوض قشنگ داره و باغچه های بزرگ، دور تا دور حیاط هم اتاق ها و اشپز خونه و پذیرایی هست، یه 6 تا پله میخوره و میره بالا و به ایوون قشنک با پنجره های بلند قدیمی

همونطور که از مشتی شنیدم از خونه ما اب و اجدادشه و چندین نسل چرخیده تا به اون رسیده من دو زیر زمین این خونه زندگی میکنم...)

رامین از اتاق کارش بیرون اومد، کفشاشو پوشید و از پله ها اومد پایین و جعبه ابزارشو داد به مشتی و همون حین کن

رامین پسر کوچیک مشتیه که 22 سالشه و 8 ساله که مادر رضا و رامین فوت کرده...

رامین: اخه بابا چیکار به حرف مردم داری همه میدونن ابجی داداشیم واسه هم

محنا از داخل اتاق بیرون اومد یه لباس بلند گلگلی قشنگ پوشیده بود و موهای بلند خرماییش رو بافته بود و یه سینی شربت دستش بود، بیرون اومد و روی ایون وایستاد به رضا لبخند زد و رضا هم رفت سمتش و اروم سلام کرد و محنا هم با یه خسته نباشید سینی شربتو داد دستش

مشتی کلافه اچارو انداخت داخل جعبه پاشد و با عصبانیت تو چشمای رامین نگاه کرد

مشتی: مردم این چیزا حالیشون نیست، چرا نمیفهمی پسر نمیتونم طرز نگاه و طعنه هاشونو نادیده بگیرم.

بعدم به من نگاه کرد که وسط حیاط روی زمین نشسته بودم با قیافه ی آویزون. اروم اومد سمتم و جلوی پام زانو زد و سرشو پایین انداخت

مشتی: متین تورو اندازه دختر نداشتم دوست دارم.....

اشکامو با پشت دستم پاک کردم و روی زانو هام نشستم، سرمو کج کردم به سمت پایین تا بتونم بهش نگاه کنم، با بغض لب زدم

متین: مشتی خودتم میدونی که واسم مثل بابای نداشتمی، از بچگی زحمتمو کشیدی ولی اخه.....

مکثی کردم و تو فکر فرو رفتم مشتی هم حق داشت چندین سال عمرشو داده تا این آبرو رو جمع کنه، بغض گلومو فرو دادم

متین: باشه مشتی میرم ولی بهم فرصت بده بخدا سختمه خودت میدونی وضعیتمو

مشتی هیچی نگفت و از جاش به سختی بلند شد، لنگان لنگان به سمت اتاقش رفت، همه به رفتنش خیره بودیم، یهو بدنم سر شد و روی زمین نشستم

محنا از پله ها بدو بدو پایین اومد و اومد کنارم و دستشو گذاشت رو شونه هام و با یکی دستش شربتو دستش گرفته بود و اصرار داشت بخورم ، رضا لبه ی حوض نشسته بود و کلافه دستشو تو موهاش فرو میکرد، ارمین هم به من خیره شده بود.

بهش لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم که یه قطره اشک افتاد روی آجر های کف حیاط

رضا نزدیکم شد و کنار روی یه زانوش نشست

رضا: متین خوبی آبجی؟؟

با چشمای پر از اشکم بهش نکاه کردم

متین: رضا چیکار کنم

.........

امیدوارم که لذت ببرین🫠🦋✨

ادامه ی رمان رو داخل کانال داخل روبیکا میذارم خوشحال میشم بهمون ملحق بشی

@Xblue_dreamX

(متین اسمی هست که هم برای دختر استفاده میشه هم پسر، اینجا دختره)

دختر پسر
۸
۲
Hadis
Hadis
"و چیزی در این میان تلف شد به نام عمر" نویسندگی رو دوست دارم🙃✨💙 میشه فالوم کنی🥲♥
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید