ویرگول
ورودثبت نام
Hadis
Hadis"و چیزی در این میان تلف شد به نام عمر" نویسندگی رو دوست دارم🙃✨💙 میشه فالوم کنی🥲♥
Hadis
Hadis
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

#سرنوشت_من #part2

#سرنوشت_من

#Part2

به چشمام زل زد و بعد سرشو انداخت پایین و از جاش بلند شد؛

رضا: رامین فردا چیکار داری؟؟

رامین حالت سوالی بهش نگاه کرد؛

رامین: فردا رو از کارگاه مرخصی میگیرم، چرا؟؟

رضا به محنا نگاهی انداخت و اشاره کرد که منو بلند کنه؛

رضا: فردا میریم چندتا املاکی سر بزنیم و دنیال یه کار باشیم.

دست محنا رو گرفتم اروم از جام بلند شدم، هری دلم ریخت میترسیدم که نکنه تنها بمونم و کسی رو نداشته باشم به پاهای برهنم نگاه کردم که یکم خراشیده شده بود

رامین با حالت تهاجمی گفت؛

رامین: یعنی چی رضا؟؟ میخوای بذاری بره؟؟ رضا....

رضا وسط حرفش پرید و با حالت خونسردی گفت؛

رضا: یه خونه نزدیک خودمون باشه، جای دوری نمیبریمش خودمون حواسمون بهش هست.

رامین نزدیک تر شد و با اطمینان کامل گفت؛

رامین: من بابا رو راضی میکنم....

همینطور که میگفت داشت راه می افتاد که رضا دستش رو گرفت؛

رضا: میدونی که بابا حرفشو عوض نمیکنه.

رامین همنطور برگشت و دستش رو توی موهاش فرو کرد نفس کلافه ای کشید، رضا به محنا گفت؛

رضا: برین داخل یه چیزی بخوریم شب درموردش حرف میزنیم.

راوی.....

متین وارد اتاق شد، روی زمین نشست و زانو هاشو بغل گرفت، محنا از داخل اشپز خونه رامینو صدا زد؛

محنا: رامین بیا سفره رو ببر من غذا رو بکشم.

رامین که داشت از داخل اتاق مشتی رو دید میزد گفت؛

رامین: زن داداش رصا رو دادیم بهت که نوکریتو بکن بگو اون بیاد.

رضا که سرشو از روی تاسف تکون میداد از جاش بلند شد همینطور که به سمت اشپز خونه میرفت یه پس کله ای به رامین زد و گفت؛

رضا: کسی با بزرگترش اینجوری حرف میزنه کره خر؟؟

رامین دستی پس کلش کشیده و برگشت سمتش و نکاش کردو با حالت لوسی گفت

رامین: زن داداش ببین رضا تک برادرشوهرتو میزنهههه

اینو گفت و رفت داخل اشپز خونه

متین.....

لبخند کمرنگی روی لبم بود همیشه ی خدا دعوا های رامین و رضا رو میدیدم و باهاشون همکاری میکردم و همو اذیت میکردیم ولی امروز حال و حوصله هیچی رو نداشتم، از داخل مسیر اتاق مشتی رو نگاه میکردم، میگی الان داره چیکار میکنه؟؟ چه حسی داره؟؟ واقعا منو مثل دخترش دوست داره؟؟اگه داره که چرا میخواد بیرونم کنه

یهو یه دستی جلوی صورتم تکون خورد به خودم اومدم و به رامین نکاه کردم که داشت میخندی؛

رامین: فهمیدی چی میگم؟؟؟

با من من و هول هولکی گفتم؛

متین: اره اره فهمیدم.

و یه خنده ی الکی ای کردم

رامین سر سفره نشست و به رضا گفت

رامین: دیدی گفتم متین هم دیوونه شده میگی نه.

.........

امیدوارم که لذت ببرین🙃💙✨

چنل روبیکا: @Xblue_dreamX

رامین: دیدی گفتم متین هم دیوونه شده هی میگی نه.

۸
۰
Hadis
Hadis
"و چیزی در این میان تلف شد به نام عمر" نویسندگی رو دوست دارم🙃✨💙 میشه فالوم کنی🥲♥
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید