ویرگول
ورودثبت نام
آتـری‌ـسا
آتـری‌ـساباشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآ.
آتـری‌ـسا
آتـری‌ـسا
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

نیلی.

دورت بگردم. :)
دورت بگردم. :)

هر نوع تقلایم برای فکر نکردن به تو، در نطفه خفه می‌شود و سرانجام ابترم. نونهالم! با آن لبخند مخملین و چشمانِ دکمه‌ای طوسی که هنوز رنگ ثابتی به خود نگرفته بودند.

«دلم از حال رفت. چقدر هم می‌زنی؟» صدای انیسه بود. به خودم می‌آیم. کفگیر را می‌گذارم کناری و زیر گاز را کم می‌کنم. می‌گذارم سیب‌زمینی‌ها به حال خودشان سرخ شوند. روبه‌روی انیسه، پشت میزِ چهارنفره می‌نشینم. با بازوهای گوشت‌آلود و سبزه‌اش، ایلیا را بغل گرفته. صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش به زنی سی ساله می‌ماند. با آنکه سه-چهار بهار بیشتر از من ندیده. شکم اولش بود و او، کلافه، کم‌تجربه. انگار که با دنیا آمدن ایلیا، خودش باری از دنیا رفته و باز رجعت کرده. انگار که عصاره‌ی هستی‌اش را در جسمِ نحیف ایلیا ریخته. زیر چشمانش از همیشه سیاه‌تر بود. پفِ پلک‌هایش هم شب‌بیداری‌ها را شهادت می‌داد.

موهای بلوطیِ ایلیا، زیر نورِ کم‌جانِ مهتابی می‌درخشد. لب‌های کوچکش به سینه‌ی انیسه چسبیده. با ولع می‌مکد و شیر داغ را هورت می‌کشد. روزنه‌ی امیدی از جنب و جوش معصومانه‌اش بر قلبم ساطع می‌شود. انیسه به بشقاب سیب‌زمینی‌های سرخ شده، چنگ می‌زند. یک مشت سیب‌زمینی را گوشه‌ی لپش می‌چپاند. همان‌طور که می‌جود، می‌گوید:«نمکش کمه.» ایلیا را آرام بغلم می‌دهد و هوای ماهیتابه می‌رود.

ایلیا مستِ شیر بود. میان خواب و بیداری خوش دست و پا می‌زد. انیسه نوک قاشقْ نمک را حواله‌ی سیب‌زمینی‌ها می‌کند و هم می‌زند. زیرچشمی مرا می‌پاید و می‌گوید:«اگه می‌دونستم انقدر آروم می‌مونه از همون اول بغلت می‌دادم. دیوونه‌م کرده. دو دیقه ازم دور بشه، خونه رو می‌ذاره روی سرش.» می‌خندم. با پشت انگشت اشاره‌ام، گونه‌ی گُلیِ ایلیا را نوازش می‌کنم:«بچه تا شش ماهگی با یه بند نامرئی بهت وصله. هنوز فکر می‌کنه پاره‌ای از تنته. خوب می‌فهمه توی ذهنت چی می‌گذره، انیس. وقتی دوری یا آشوبی، بچه‌ت هم آشوب می‌شه.»

برایم ابرو بالا می‌اندازد:«تو که لالایی بلدی، چرا خوابت نمی‌بره؟» می‌خندم. نمی‌گویم که سال‌هاست اندوهی را آبستن‌ام. دسته‌ی ماهیتابه را می‌گیرد و تاب می‌دهد تا هم بخورد. زیر گاز را خاموش می‌کند. دستش را به سرش می‌گیرد و می‌رود که بخوابد. حالا من با ایلیا تنها مانده‌ام. نونهالم! دوباره به یادت می‌افتم... با آن لبخند مخملین و چشمانِ درشتِ طوسی.

مَردی را می‌بینم که نعره‌زنان دور می‌خورد و می‌دود. چشمانش دَوَران می‌زنند. در کابوسی که نعشِ زنی، پسر سه روزه‌ای را به خود چفت کرده. می‌بینم که تمام تنِ تکیده‌اش می‌لرزد و پنجه می‌کشد به روی ویرانه‌ها. ناخن‌هایش خون می‌افتند. بوی خون در دماغش می‌پیچد. آجر به آجر را با خونِ دستانش رنگ می‌زند. آجر به آجری که با خون دل بالا برده بود. وقتی امدادگر از پشت سر می‌پرسد:«آقا شما چه نسبتی با شهیده دارید؟» رعشه بر سیبک گلویش می‌افتد.

مویه‌کنان از خرابه‌ای به خرابه‌ی دیگر می‌دود. صورتش کبود شده، می‌خواهد عربده بکشد ولی صدایش در نمی‌آید. دست خودش نیست. زل می‌زند به اسباب و اثاثیه‌ای که دیگر تلی از خاکستر شده‌اند. چشمانش از اشک تار می‌بینند. چشمانم پر از اشک‌ شده‌اند. قطره‌ای اشک روی پیشانی ایلیا می‌چکد. آرام تابش‌ می‌دهم تا خوابش نپرد. تند تند بغضم را می‌خورم. لالمان اشک‌هایم را با آستینم پاک می‌کنم. مَردی را می‌بینم که قلبش شبیهِ قبرستان شده. با حفره‌هایی بدریخت و زنخ‌زن. مشت‌هایش را به سینه می‌کوبد. می‌خواهد قلبش را از قفسه بِکَنَد و زیر خروارها آوار دفن کند.

او نبوده. دیر رسیده. علاجِ واقعه بوده بعد از وقوع و نوش‌دارو پس از مرگِ... نتوانسته سپر بلای طفل‌ نورسیده‌اش شود. این دست‌های خونین به کار نیامده‌اند. دیگر تسبیح مادرش از هم گسسته و پسرش بیشتر از سه روز، دنیا را تاب نیاورده. ایلیا را تاب می‌دهم. چشمانش پَرَک می‌زنند. سرم تاب می‌خورد و گیج می‌رود. از صندلی سر می‌خورم و روی قالیچه‌ی محرابی، چهارزانو می‌زنم. گردنِ کوچکِ ایلیا را بو می‌کشم. بوی زندگی می‌دهد. صدای نفس‌های کوتاه و بی‌درنگش در گوش‌هایم لانه می‌کند. یک لاشه‌ی لبخند بر لبانم آشیانه می‌کند، نیش کشیده تا عمقِ ریش‌های قلبم. اسفناک است.

تو هم اگر بودی، نرم نرم پوستِ نازکت نور را بازتاب می‌داد. جست و خیزکنان، دست‌هایت را از قنداقه‌ی سفیدت درمی‌آوردی. و پدرت مجبور نمی‌شد رگ و پیِ متلاشی‌ات را از روی کفن ببوسد. با انگشتِ سبابه، ابروهای تنک و کم‌پشتِ ایلیا را مرتب می‌کنم. ابروهای باریکِ تو هم دو وعده‌ی ناکام از زیباییِ آینده‌ات بودند. آینده‌ای که اگر بودی، لابد مهمانِ نخستین کلمه‌ات می‌شد؛ همه گوش تیز می‌کردند تا بشنوند اول می‌گویی مامان یا بابا.

اگر بودی لابد، می‌توانستی جز صداهای موهوم دور و برت، تصویر مات و مکدری از لبانِ مادرت را ببینی که قربان صدقه‌ات می‌رود. و حتی چشمانِ خندان و خوانای پدرت را وقتی که نیم‌خیز شده تا گردنت را ببوسد. اگر بودی لابد، پدربزرگت برای آنکه چشم‌زخم نخوری یک پلاک وإن‌یکاد به تو عیدی می‌داد. مادرت آن را به سرهمیِ آبی رنگت، سنجاق می‌کرد. روزی فرش‌های خانه را با چهار دست و پا سیاحت می‌کردی و خنده‌های سرخوشت خاموشیِ خانه را روشن می‌کرد. ولی خانه، خانه نماند. آسمان، آسمان نماند. سقف فرو ریخت و دنیا روی لبخندِ مخملینت آوار شد. از دستان لرزان پدرت هم کاری ساخته نبود. در آغوشِ فرشته‌ها آرام بخواب، نونهالم. برای ندیدنِ دنیا اندوهگین نباش. زندگیِ سه‌ روزه‌ی تو کافی بود. تو تا ابد در قلب ما ماندگار شده‌ای. پربار زیستی هر چند زود بارت را بستی.

تو‌ در آغوشِ امنِ خدا هستی. دیگر مادرت با صدای مهیبِ هُرهُر جنگنده‌ها دلهره نمی‌گیرد. دیگر با هر گرومپِ انفجار، دلواپس، چهره‌ات را به سینه نمی‌فشارد. صورتِ گلگونی که هنوز معلوم نیست بیشتر به چه کسی رفته... دیگر در پس‌زمینه‌ی ذهنش، جسدِ إرباً إربای جگرگوشه‌هایش را مجسم نمی‌کند. غصه‌ی سوختنِ اثاثیه‌ی جهیزیه‌اش را نمی‌خورد. تو در امانی و دیگر دلی شورت را نمی‌زند. به تو و همه‌ی ملائکه‌ای که به پیشوازت آمده‌اند، درود می‌فرستم.

خدا را شکر که من مادرت نیستم ایلیا... اگر بودم، اگر تو با یک رشته‌ی نامرئی به روحم وصل بودی، آنقدر جیغ می‌کشیدی که از حال بروی. خدا را شکر که من مادرت نیستم که به شکرانه‌ی آن، تو در آغوشم سکنی گرفته‌ای؛ غرق در خوابِ خرگوشی‌ات لبخند می‌زنی.

نونهالم، حالا که به پایانِ راهِ نرفته‌ات رسیدی،‌ کاش در آغوش مادرت رقم خورده باشد؛ که هیچ مرگی، در گرمای آغوش یک مادر، تلخ نمی‌شود...

میانِ شروه‌خوانی‌های لالایی‌وارم، سرم را برمی‌گردانم. نیلا را می‌بینم که توی ایوان با عروسکِ صورتی‌اش حرف می‌زند. نبضم را بر زبانم حس می‌کنم. چقدر عروسک صورتی، از زیرِ آوار بیرون کشیده‌اند. چقدر عروسک صورتی هنوز زیر آوارها مانده‌اند و بی‌مادر شده‌اند. چقدر دفترِ چهل‌برگ با لکه‌های خون منقش شده‌اند. چقدر...


پیوست🎼؛ لالایی، یادگاری برای شهیده زینب صاحبی؛ چون ایلیا دوستش دارد. :)


پیشکشی برای شعله‌ی شمعِ خاموش شده، مجتبی؛ شهیدِ سه روزه. :) قصه‌سرایی‌‌ مرا به حسابِ دلِ سوگ‌وارم بگذارید. به یاد و نیابت تمام کودکان معصومی که شهید یا یتیم شدند. خاصه، پریانِ مینویِ میناب؛ جانِ مادر، آمدم به دنبالت. کوله‌ات پر از شقایق بود... "ننه اون روز که دیر از مدرسه برگشتی تو خونه٫ سفید شد چند تا از موهام خدا دردام رو می‌دونه٫ ننه دردات به جونُم که برات خون دلا خوردم٫ تا پیدا شه تن نازت هزارون بار من مُردم..." شرمسارم که در ادای دین به این ارواحِ طیبه، ابکم شده‌ام. حتی موج‌موج اشک هم برای فوج‌فوج دسته‌گل‌های پرپر شده کافی نیست. از واگویی غمت، ایران، زبانم به سق می‌چسبد. مزه‌ی تلخ و شورِ اشک‌هایم، دلم را می‌زند.

-حیات یک کودک معصوم دوساله، بیش از زندگی‌ همه‌ی سرمایه‌داران بدکار جهان می‌ارزد. و می‌ارزد که به‌خاطر آن‌ کودک، جهان‌ را از کل بدکارانِ بچه‌کُش پاک کنیم. -نادر ابراهیمی، آتش بدون دود٫ جلد پنجم.

(...)
(...)

خونلبخندمادر
۱۹
۰
آتـری‌ـسا
آتـری‌ـسا
باشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآ.
نامـه‌ای به تو که نمیخوانی
نامـه‌ای به تو که نمیخوانی
سلام! اینجا جاییست برای نامه هایی که مینویسید. شاید برای آدم ها و شاید... پ.ن۱: تگِ «نامه» را به نوشته خود اضافه کنید. پ.ن۲: بر خلاف نامش، نامه‌های این انتشارات هم گاهی خوانده میشوند:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید