نامش کیهان بود. شاید به خاطر همین آسمان همیشه برایش امید بخش بود. هر کس او را میشناخت خوب میدانست که یکی از لذت های زندگیش نگاه کردن به آسمان است. و احیاناً فکر کردن درمورد وسعت و عظمت آن.
وقتی که ابعاد سیاره کوچکش را در مقایسه با کیهان تصور میکرد و پس از آن خود را میدید که بیجهت دستان مشت شده اش را میفشارد یا دندان هایش را به هم میساید، خندهاش میگرفت.
چشم هایش را میبست و میگذاشت رایحه خنک سحر نورون های مغزش را لمس کند. نفسی عمیق میکشید تا تپش های قلبش کندتر شوند. و فکر میکرد به ستاره هایی که در آن لحظه متولد میشدند یا میمردند. فکر میکرد به لحظهٔ مرگش که چطور خواهد بود. فکر میکرد به درازای ناپیدای ابد. ابد؟ واژه ای کوچک که درکش بسیار سخت بود. اما میدانست که شناخت خدایش بیشتر از ابد زمان نیاز دارد. آیا میتوانست این دلهره مربوط به زمان های ناکافی را در قبرش چال کند و آن روز را ببیند که دیگر روز معنایی ندارد؟
کسی از کسی نمیپرسد ساعت چند است و آدم میتواند به دلهره های لعنتی اش بخندد. همانطور که یه گوشه جهان_احتمالاً یک گوشه سبز آن_ لم داده است، بلند بلند بخندد، طوری که پژواک صدایش را در کهکشان بشنود.
دیگر مدام این تن را که گهگاه سنگین میشود به دنبال خود نمیکشد و میتواند مسافر بادها شود در دالان های نورانی کیهان.
آه که اگر اینطور باشد مشتاقانه به انتظار مرگ خواهد نشست.
سحر بود. اذان صبح را گفته بودند. سر سجاده نشسته بود. همیشه سجادهاش را نزدیک پنجره اتاقش پهن میکرد. جایی که بتواند درست آسمان را ببیند. هوا کمکم روشن میشد و او رگه های طلایی خورشید را میدید که در دل آسمان ارغوانی ریشه میزنند. متوجه شد که مدت زیادی را در همان حال غرق شده در خیالاتش، مانده است. دوباره صورتش خیس شده بود.
پالتویی قهوهای را روی بلوزش پوشید. لباس های گرم و نرم زمستانیاش را دوست میداشت. همین بود که با احترام با آنها رفتار میکرد. دلش میخواست تا چانه در پالتویش فرو رود و دست هایش را در جیب های آن فروببرد. آن وقت حس میکرد که مردی از زمان های بسیار دور و کهن است. و کسی او را نمیشناسد. یک مرد مجهول و تنها.
میدانست امروز سه شنبه است. از این بابت احساس خوبی داشت.
همانطور که در خانه را قفل میکرد یادش به خوابی که دیده بود افتاد. خواب یک دوست قدیمی را دیده بود. کسی که حالا چند سالی است از او خبر نداشت.
در برهه ای از زندگیاش بسیار از خودش دور شده بود. یا در واقع بهتر است بگوییم هیچ خودش را نمیدانست. تا آنکه یک روز اسرارآمیز هنگامی که به آسمان داغ تابستان خیره شده بود، به شدت احساس تنهایی کرد. از آن حس میترسید. همیشه دورش را شلوغ میکرد. خودش را برای دوستانش وقف میکرد. جرئت ناراحت کردن کسی را نداشت اما مدام غمگینش میکردند. حق هم داشتند آنها او را نمیشناختند. خودش هم همینطور.
اما حال که آن دوران گذشته بود و دوستان زیادی را بهدرود گفته بود، تنهاییاش را دوست میداشت. و نیز آدم های جدیدی را که با او هم کوپه شده بودند.
کیفش را روی دوش انداخت و روانه شد. در راه به گل های باغچه همسایه که از بالای دیوار به کوچه سرک کشیده بودند، سلام کرد و وقتی کمی دورتر شد، جواب سلام آنها را شنید.
دستهایش را بیشتر در پالتویش چپاند. عادت داشت سریع راه برود. مزخرفاتی که درمورد لذت بردن از مسیر شنیده بود را درک نمیکرد. عقیده داشت لذت مسیر به آن است که آن را طی کنی و از آن بگذری.
***
عصر بود. انگار که با آدم های سر راهش مسابقه گذاشته باشد. به سرعت از آنها سبقت میگرفت. تا ان موقع یک روز معمولی را گذرانده بود. و باز هم تلاش هایش برای دل دادن به کلاس های دانشگاه بینتیجه مانده بود. ذهنش تمام کیهان را میگشت و آرام سر کلاس های کسالت بار سه شنبه ها نمینشست که نمینشست.
اما وقتی چراغ چشمک زن تابلوی کافه را از دور دید و متوجه حجم گرم کافه شد، پاهایش سست شدند. دوباره تپش های قلبش شدت گرفتند. دلهره ای که یک ماه بود آن را تجربه میکرد و هر بار مقابلش به زانو میافتاد برگشته بود.
***
درست یک ماه پیش بود. برای بار چندم توسط دوستش که کافه قشنگی را راه انداخته بود دعوت به یک نوشیدنی گرم شده بود.
هنوز خیلی از آمدنش به کافه نگذشته بود که دوستش با تمسخر به سمت در ورودی اشاره کرد و گفت: دوباره این دخترهٔ عجیب.
وقتی که کیهان رویش را برگرداند، آن دخترِ به تعبیری عجیب پشت به آنها روی یکی از صندلی های کافه نشسته بود و چیزی میخواند.
کیهان آرام گفت: چرا عجیب؟
دوستش طوری که انگار به ستوه آمده باشد گفت: او هر عصر سه شنبه ساعت پنج تا شش بعدازظهر اینجا میآید و مینشیند. یک موکا سفارش میدهد و یک کتاب را تمام میکند.
کیهان که انگار موضوع تازهای برای فکر کردن یافته بود، میپرسد: چطور یک ساعته یک کتاب را تمام میکند؟
دوستش نفسش را کلافه بیرون میدهد و میگوید: همه کتاب را که نه، اما آن اوایل که در کوکش رفته بودم فهمیدم فصل آخر کتاب هایش را اینجا میخواند.
بعد با یک خنده کوتاه میگوید: ملت بیکارند.
کیهان یک بار دیگر رویش را برمیگرداند تا بتواند چهره آن دختر را ببیند اما نمیتواند.
دوستش میگوید: چه شد ؟
- چی چه شد؟
+ میبینم که درموردش کنجکاو شدی.
_ من خیلی وقته که دیگه درمورد کسی کنجکاو نمیشم.
موقع بیرون آمدن از کافه یک بار دیگر کیهان تلاش کرد تا چهره دختر را ببیند ولی فقط توانست جلد کتابش را ببیند. ابله را میخواند.
شب آن روز به طور ناگهانی آن دختر با کتابِ ابله در دستش پشت چشم های بسته کیهان ظاهر شد. کیهان به او فکر میکرد و به ساعت پنج بعد از ظهر و عصر های سه شنبه و پیشنهاد دوستش برای همکاری. آنقدر فکر کرد تا خوابش برد.
***
یک ماه میگذشت که عصر یکشنبه ها و سهشنبه ها را در کافه دوستش با حداقل مزد کار میکرد.
سه شنبه اولی که سفارش موکا را روی میز شماره چهار میگذاشت. دختر به تعبیری عجیب به او لبخند زد و تشکر کرد.
کیهان بالاخره توانسته بود تصویر مبهم آن دختر را در ذهنش کامل کند. دختر زیبا نبود اما شاخصه هایی در چهرهاش داشت که بسیار قدرتمندتر از زیبایی بودند. یک جور لطافت و طراوت خاصی داشت که روح را تازه میکرد. نگاهش تا عمق جان آدم نفوذ میکرد و چشمانش بسیار زلال و آرام به نظر میرسیدند. کیهان تا آن روز شبیه به لبخند او را ندیده بود. لبخند او، تنها یک لبخند بود. یک لبخند ساده و عاری از هر گونه ناخالصی. لبخندی معمولی از سر رضایت که عجیب بر لبان آن دختر مینشست.
کیهان پاسخ لبخند دختر را با گرم ترین و حقیقی ترین لبخندش تا به آن روز داد و رفت.
در این یک ماه، بدترین تپش های قلب را تجربه کرده بود. هر زمان که آن دختر پایش را درون کافه میگذاشت، قلبش دیوانهوار میتپید. یک بار وقتی وسط کافه ایستاده بود، خطاب به قلبش فریاد زده بود که : بس است دیگر.
و همه؛ از جمله آن دختر برگشته بودند و نگاهش کرده بودند. شرم آور بود. یک ماه میشود که به دیوانه ها میماند. حرف هایش را نیمه نیمه یادش میرود. باید چند بار صدایش بزنند تا واکنشی از خود نشان دهد و فراموش میکند اطلسی های خانهاش را آب بدهد.
چند هفته پیش بود که بالاخره جرئت صحبت کردن با آن دختر را یافته بود. هنگامی که موکای گرمش را روی میز جلویش میگذاشت از او پرسیده بود که : چه میخوانی؟
با آن که میدانست جنایات و مکافات را میخواند.
و آن دختر در کمال ناباوری جواب داده بود: کتاب.
که یعنی ساکت شوید. حوصلهتان را ندارم.
البته کیهان فکر میکرد این معنا را میدهد.
تا عصر سه شنبه هفته بعدش، کیهان مدام خود را سرزنش میکرد که؛ احمق بیشعور این هم سوال بود تو کردی؟ واقعا که گل کاشتی با این سوال کردنت.
نمیتوانست درست تشخیص دهد که به خاطر سوال خودش خشمگین بود یا جواب آن دختر. به هر حال آنطور نشد که میخواست.
هفته بعد از آن حتی به آن دختر یک نگاه هم نینداخت. باخودش میگفت که : من برای تو اینجا نیستم. من اینجا کار میکنم. مهم نیست که چه میخوانی. هر کتاب کوفتیای میخواهی بخوان. مهم نیستی میفهمی؟
روز ها پشت روز ها میرفتند و میآمدند. عصر های سه شنبه هم در سکوتی سنگین با شتاب بر تن کمجان کیهان میتازیدند.
فصل های آخر کتاب ها گاهی با خندهای ناگهانی گاهی با یک لبخند ملایم و گاه با اشک های دردانه آن دختر به پایان میرسیدند.
دختر با نظمی ستودنی هر هفته یک کتاب را تمام میکرد. نظمی ستودنی! چیزی که در زندگی کیهان یا حداقل در این یک ماه اخیر آن پیدا نمیشد.
***
کیهان با خودش فکر میکرد این عصر سه شنبه فرق میکند. قدم هایش آرامتر شدند. سلانه سلانه وارد کافه شد. و یک راست به آشپزخانه رفت و مشغول شستن ظرف ها شد. همینطور خودش را تا حوالی ساعت پنج در آشپزخانه حبس کرد. ساعت پنج فنجان مورد علاقه خودش را برداشت و آن را تا نیمه از اسپرسو پر کرد. سپس سس شکلات و فوم شیر را به آن اضافه کرد. و در آخر شکلات های خرد شده را با ظرافت روی آن پاشید.
یکی از همکار هایش سفارش موکا را برای میز شماره چهار به او داد. کیهان فنجان را در سینی مخصوصی گذاشت و با احتیاط تا بالای سر آن دختر رفت. دختر داشت شب های روشن را میخواند. فنجان را روی میز او گذاشت و او تشکر کرد.
کیهان همچنان همانجا ایستاده بود. و دختر بی توجه به او سرش را روی صفحات آخر کتابش خم کرده بود. دیگر برای کیهان اهمیت نداشت چه میشود حتی اگر تحقیر شود. غرورش به چه درد میخورد اگر بنا بود که قلبش این چنین بی رحمانه در سینهاش بتازد و از جا کنده شود.
میلرزید. احساس ضعف میکرد. حالش خوب نبود. افکار زیادی به ذهنش هجوم آورده بودند که توانایی مقابله با آن ها را نداشت. زانوانش سست شده بودند. صندلی روبه روی آن دختر را بیرون کشید و تن کمجانش را روی آن انداخت.
کمی روی میز به جلو خم شد. از این همه بیتوجهی و سردی دختر قلبش به درد آمده بود.
دختر کتابش را بست. فنجان را برداشت و تا نزدیک بینیاش بالا آورد. آرام زمزمه کرد: اوممم، بوی شکلات. بهترین چیزی که این عصر سه شنبه را کامل میکند.
کیهان هنوز هم نشسته بود. قلبش آرام تر شده بود. نفس عمیقی کشید. حال احساس بهتری داشت.
چشمانش به چشم های قهوهای دختر گره خورد. دختر انگار که تازه متوجه حضور او شده باشد، خیره به کیهان چشم دوخته بود.
هر دو سکوت کرده بودند. کیهان از اینکه سوالی بپرسد و جوابی بشنود که نمیخواهد میترسید.
دختر گفت: پرسیدید چه میخوانم، آن روز . نباید آنقدر سرد جوابتان را میدادم.
کیهان دیگر نمیلرزید. قلبش هم قرار گرفته بود.
دختر کمکم فنجان موکایش را مینوشید. در تمام آن مدت کیهان نگاهش میکرد. میخواست طوری نگاهش کند که تصویر او تا ابد در کنج ذهنش بماند. یکدفعه دلهرهای به جانش افتاد. فکر کرد که زمان کافی برای نگاه کردن به او ندارد. فکر کرد که میخواهد به درازای ابد او را نگاه کند و حضورش را با تمام وجود احساس کند. زمان کافی نداشت. ابداً نداشت. چرا که دختر از جایش بلند شد. هم زمان با او کیهان هم بلند شد.
دختر رو به کیهان کرد و گفت: موکای امروز دلنشینتر بود، ممنون.
کیهان بالاخره زبانش باز شد و توانست چیزی بگوید : میدانم تنها یک ابله شبیه به من میتواند این را بگوید. اما خیال شما در این ماه سرد و تاریک شب های روشنی را برای من به ارمغان آورد.
دختر کمی چهره کیهان را برانداز کرد. اشک های کیهان در معرض سقوط بودند و او در دل دعا میکرد که بتواند خودش را و اشک هایش را نگه دارد.
دختر لبخندی درخشان تر از همیشه زد و گفت: هر احساسی مکافاتی دارد.
و رفت.
***
نامش کیهان بود. شاید به خاطر همین آسمان همیشه برایش امیدبخش بود. روی یکی از صندلی های میز شماره چهار نشسته بود و چیزی میخواند. پنجره های کافه باز بودند و حجم کافه سرشار از عطر بهار شده بود. ساعت حوالی پنج بعدازظهر روز سه شنبه بود. کیهان دیگر در آن کافه کار نمیکرد.
درس های دانشگاه را بهانه کرده بود اما خودش دلیلش را میدانست. هر سه شنبه عصر ها میآمد و چیزی سفارش میداد و کمی کتاب میخواند.
زندگی اش به روال عادی خود برگشته بود. با تفاوت کوچکی در عصر های سه شنبهاش.
و اینکه هر کجای این شهر دختری را از دور میدید که کتابی در دست دارد، قلبش تندتر در سینهاش میتپید.
و او فریاد میکشید که : بس است دیگر.
<br/>And leave his heart forever with her smile