Mereli·۱۹ ساعت پیشدخترمزندگی زیباستکیست آمد از راه؟مرا برد کجا؟به قلمدانِ سرِ طاقچه قسمکه مرا برد به دریاگی زیبا بودو بهار رنگ آبی داشتو درختان سرمستِ باراندلِ در…
دختری از آن سو·۱ روز پیشبه خودمفانوس کوچکپیامی برای من : سلام سلام به خودم و شما اگه زندگی من هزار تا بوده باشه خوشحالم که تو یکی از اون هزار تاییراستش خوشحالم که باهات آ…
| کامیشا |·۱ روز پیشتو مادرت نیستی!وقتی این کتاب رو گذاشتم رو پیشخوان کتابفروشی، مضطرب، شرمسار و عصبانی بودم.
حسن اسکندرزاده·۲ روز پیشپروانه و عنکبوتفردی با ماسک سیاه روبهرویش ایستاده بود. خواست فرار کند که دیگری جلویش را گرفت. محکم دستانش را گرفت. خواست دوباره جیغ بزند که آن یکی از پشت…
Del_noori·۳ روز پیشسخت مثلِ دختر بودن! (مرگِ پروانگی)سرزنده نه،ما دخترانی خسته بودیمآزاده نه ،در پیله هایی بسته بودیمرویایمان ،آزادی از چنگالِ غم بودبیزارِ از،پستی و قعرِ دره بودیمآنقدر اَنگِ…
mohammad·۵ روز پیشدوازده نیمه شبساعت دوازده شب بود. در خیابان نادری اهواز، فقط صدای قدمهای یک مرد به گوش میرسید.مرد در دنیای خودش بود. بر طبق عادت، مسیر همیشه را میپیمو…
Celien·۵ روز پیشمادر جان شما مثل یک کتابی هستید که...!مادر جان از شما ممنونم که مرا حتی وجود با اخلاق بدم دوست دارید و تحمل می کنید!
Habib Karimi·۶ روز پیشروبان قرمز.سرِ شب بود. تازه رسیده بودم خانه و هنوز کفشهایم را درنیاورده بودم که نگاهم افتاد به شیشهی درِ ورودی. با ماژیک آبی، درشت نوشته بود:«من ام…
حسن اسکندرزاده·۶ روز پیشصورتیبلند شد و مانتو به دست به سمت میز رفت. زیر شیشهی آن عکس مادرش بود. چند لحظه نگاهش کرد. خواست آب دهانش را قورت دهد اما نتوانست. دستش را روی…