حسن اسکندرزاده·۲ روز پیشسررسیددو هفته بعد وقتی نگین سوار ماشینش داشت از خانه دور میشد در آینه مأموری را که زنگ را فشار میداد دید.سریع برگشت، مرد تا او را دید نامش را پ…
الیزابت بنت👒💌🏛️·۶ روز پیشجایی حوالی اواسط 20سالگی💌🍷هوا بهار است پنجره باز است و من همان ادمِ بی طاقت همیشگی دست از کتاب های حجیم ترم آخر روانشناسی برداشتم و کش و قوسی به بدن تکه تکه شده ام…
حسن اسکندرزاده·۸ روز پیشبال بگشاچند روز گذشت تا اینکه یکبار سر شب که رضا با نگین صحبت میکرد تا موبایلش را روشن کرد سفیدی چشمانش بیشتر از همیشه مشخص شد. سرش را به سرعت نز…
سارا محمودزاده·۸ روز پیشروایتی کوتاه از دختری در اتوبوساون روز انقدر کلافه کار بودم که دوست داشتم فقط برسم خونه... میخواستم هدفون رو بذارم توی گوشم و محو شم توی دنیای ذهنی خودم.وارد ایستگاه اتو…
𝔙𝔦𝔠𝔱𝔬𝔯𝔦𝔞·۱۰ روز پیش𝒯ℎℯ 𝓈℘ℯℓℓ ℴ𝒻 𝓉ℎℯ 𝓈𝒾ℓℯ𝓃𝓉 𝒻ℴ𝓇ℯ𝓈𝓉🥀معنی : طلسمِ جنگلِ خاموش🥀『pr2』دخترک در حال قدم زدن توی جنگل بود تا صدایی به گوشش خورد <هوی تو > این صدا آشنا بود صدای جادوگر بود با استر…
ارغوان صفاپور·۱۴ روز پیشدو قدم تا سوختنقسمت دوم زن در را پشت سر دختر بست.خانه ساکت بود، اما این سکوت آرامش نداشت.زن چند لحظه به او نگاه کرد و گفت:– چی شده ؟ چرا اینقدر ترسیدی؟دخت…
پروین داننده·۱۵ روز پیشآلزایمرهارمونی صدای آب توی مخزن سیفون، زحمت مضاعف موتور یخچال و هووی ممتد شعلهی بخاری با صدای پا کوبیدنِ توی راه پله از هم پاشید.همسایه رو به ر…
حسن اسکندرزاده·۱۵ روز پیششانسنگین نشسته بود که یکی از آدمرباها نفر وسطی را صدا زد. او رفت و در را بست. چند ثانیهای که گذشت وقتی مطمئن شد که آنها دور شدهاند. پشت در ر…
Fatemeh·۱۵ روز پیشویترین کتابفروشیpart1تازگی ها غذایش را نمیخورد.با کسی حرف نمیزد.علاقه هایش را از دست داده بود.انگار طوفانی از غم به قلبش حمله کرده بود.فقط کتاب میخواند و خودش…
حسن اسکندرزاده·۱۶ روز پیشکورسوچند ساعت بعد نفر وسطی دوباره برگشت. صندلی را زیر لامپ گذاشت. بالا رفت و آن را چرخاند. حین چرخاندن آن گاهی چشمش به دختر میافتاد و دستش آرا…