حالا تقریباً ۳۰ سال میشود که بابا نیست؛ دقیقِ دقیق، ۲۹ سال و ۳ ماه و چند روز. وقتی رفت، سوار ماشین بود. یکی از همان کامیونهای بسیار بزرگی که همیشه او را کنارشان یا سوار بر آنها بهخاطر میآورم. همیشه من از او، بازه بسیار اندکی در کودکیِ حالا دوریست که تلاش میکنم در میانسالیِ امروزم، آن را فراموش نکنم.

بابا به جز آن سبیلهای پرپشتِ کاملاً مشکیاش، دستهای بسیار بزرگ و کاملاً زبرش، بوی تند سیگارش و علاقه دیوانهوارش به کتاب و بسکتبال، برای من دو خاطره بسیار پررنگ هم دارد. در هر دو، کامیون عظیمالجثهای که روی آن کار میکرد، حضور داشت. بین این دو خاطره، آنکه در ماههای آخر زندگی کوتاه و پربارش رقم خورد، جذابتر است.
سالها بعد فهمیدم که ما، وقتی بابا زنده بود هم فقیر بودیم. بله؛ دنیای بچهها اینقدر کوچک است که بیرون از چارچوب دیوارهای خانه را خیلی سخت میبینند و این یعنی، تقریباً چیزی در دنیا وجود ندارد که بدانند آن را میخواهند اما ندارند؛ و این بالاترین درجه خوشبختیست. در این دنیای زیبای غیرواقعی، اگر روزی داشتهای بزرگ برای ما فراهم میشد، پادشاه جهان بودیم. این اتفاقی بود که روز ۸ مهر سال ۱۳۷۴ برای من رخ داد.
یک هفته اولِ اولین سال تحصیلی را بدون حضور فیزیکی بابا سپری کردم. مثل همیشه مأموریت بود. بندرعباس، یا جایی به همان دوری. روز اول مدرسه با مادربزرگم رفتم و خودم برگشتم. از روز دوم اجازه ندادم کسی من را همراهی کند. بچهها مسخرهام کرده بودند که چرا با مادربزرگم آمدهام. بابا تا به تهران برسد، دو سه باری زنگ زد و من هیچوقت، برخلاف همیشه با او صحبت نکردم. هر بار بهانهای آوردم و از پای تلفن همسایه که بابا مجبور بود به آن زنگ بزند، گریخته بودم.
اولین هفته مدرسه را در جهنم زندگی کردم. بعدها فهمیدم «شنبه اول مهر» خودش چه جهنمیست اما تا به پنجشنبه برسیم و بدون ترس از اینکه فردا باز مسخره و به قول فرنگیها و جوانهای امروز «بولی» شوم به خانه رفتم، روزهای سیاهی سپری شد. بابا صبح جمعه زنگ زد و گفت یک جایی که اسمش را بلد نبودم؛ اما مثل تمام شهرهای دیگر که او را از من میگرفتند، به نظرم بسیار دور بود، گیرکرده، ماشینش پنچر شده یا خلاصه یک بدبختیای برای من نازل شده. مامان که خبر بزرگ را آورد، زدم زیر گریه. زنِ بیچاره نمیدانست چه کند و راهی برای آرامکردن من نداشت. نمیدانم چقدر گریه کردم؛ اما آن جمعه را برخلاف جمعههای دیگر پیش از آن، نه به بازی که به اشک و ناله سپری کردم. نمیخواستم مدرسه بروم. مامان گفت خودش میآید و برای مسخرهشدنها فکری میکند؛ اما راهحل بدی بود؛ بچهها بیشتر مسخرهام میکردند. مادربزرگ مهربان (خدایش بیامرزد؛ چه پیرزن نازنینی) برخلاف همیشه که بابا نبود، سری به ما نزد؛ چون من از او هم کینه داشتم که چرا با من آمده و بچهها او را دیدهاند.
شنبه صبح بالاخره، هرطور که بود مادر راهی مدرسهام کرد. اهل دعوا نبودم. حتی زندگی در آن محله که با خط راهآهن چند صد متر فاصله بیشتر نداشت، چیزی از خشونت به من یاد نداده بود. اساساً جهان پیرامونم محدود به چند نفر بود که بعضیهایشان دستهای خشن و سبیلهای بزرگی داشتند؛ اما خشونت جادهها و زندگی، نرمشان کرده بود. نمیدانستم چه کنم؟ مطمئن بودم که بعد از آن روز، دیگر به مدرسه برنخواهم گشت. وحشت شنیدن جمله یکی از کلاسبالاترها که گفته بود «بابات دیگه برنمی گرده»، تمام وجودم را میخورد. منتظر بودم زنگ آخر بخورد تا مثل همیشه فرار کنم. صدایش که در راهروی عظیم مدرسه پیچید، مثل تیر از چله رها شده، دویدم به سمت در خروج.
حیاط مدرسه بزرگ بود و من که میخواستم فرار کنم، هر روز آن را بسیار بزرگتر حس میکردم. آن روز اما دنیا مال من بود. وقتی وسط حیاط رسیدم، کابین ماشین بابا را تو قاب بزرگ در ریلی مدرسه دیدم. سیگاری گوشه لبش بود و سبیلهایش را تاب میداد. فریاد که کشیدم من را دید. سیگار را انداخت و در «سمت شاگرد» را باز کرد. تا به در مدرسه برسم چند بار زمین خوردم. بابا به کمکم آمد. وقتی آن قامت دو متر و چندسانتی را از قاب در مدرسه رد کرد، تمام آنهایی که مسخرهام میکردند، مبهوت جبروتش بودند. از شلوار کردیِ پایش معلوم بود از جاده مستقیم آمده تا حتماً جلوی بچهها من را سوار کامیون کند. علیمرادخان مرد باهوشی بود. از مامان پرسیده بود و زن جوانش که از کسی در مدرسه ماجرای مسخرهشدن را پرسیده بود، ماجرا را تعریف کرده بود.
همان جا توی آغوش بسیار بزرگش، منفجر شدم. حالا همه چیز تمام شده بود. گفتم دیگه مأموریت نرو. گفت باشه. حالا بیا بریم خونه. روی دستهای بزرگش مثل پروانهای روی شاخه درخت، تا جلوی در مدرسه رقصیدم و داخل کابین آن ۱۸ چرخ که برایم بزرگترین چیز دنیا بود، قاتی بوی تند بهمن سوئیسی و عرق، خوشبختترین بچه دنیا شدم.
در مقابل چشمهای بهتزده صدها دانشآموز و آن چندنفری که مسخرهام میکردند، بوق سیمی کامیون را چند بار کشیدم. فریادی از سر پیروزی و افتخار به اینکه بابا بالاخره آمد و من او را و هیبتش را به همه نشان دادم.
۱۲ شهریور سال بعد که بابا واقعاً برای همیشه رفت، از آن محله رفته بودیم سهراه آذری. چند روز بعد از اینکه آن تن رعنا را به خاک سپردیم، رفتیم برای کلاس دوم ثبتنام کنم. ناظم مدرسه که امیدوارم هرجا هست سلامت باشد، مرد نازنینی بود. بچههای مدرسه شهدا هم بچههای گلی بودند. کسی من را بهخاطر نبودن بابا مسخره نکرد؛ اما چه سود که دیگر هیچوقت تجربهی رفتن از مدرسه با ۱۸ چرخ را نچشیدم.