آری ؛ اینجاست که دیگر من از آن من فرح بخش حداقل برای خودم تمام شده ام احساسی را تجربه میکنم که آشنا و اما نه چندان رایج است . در کنج شلوغِ ذهنم در حالی که خاکستری در عمقِ وسایلی که یک روزی مورد علاقه هایم بودند نشسته احتمالاتی هست ولی گمان کنم کمی از حد معقول طولانی تر شود ناگزیر خلاصه وار میگویم :

آن حس لطافت و شادابی پیر شده ی ذهنم میگوید که هنوزم زنده است و نفس میکشد و البته که انقدری نفوذ دارد که گاهی جایگزین احساسات جدید باشد و این کمی مرا خوشحال میکند .🍒
سرگردانم گم شده ام و به ناچار وارد خانه ای میشم که پناهم دهد ولی امیدی بیش نیست که حتی دست کمی از خیال هم ندارد گویی تمامش انگار مانند یک خواب عذاب آور تکرار میشوند واقعیت ندارند اما فراموش شدنی هم نیست.🔖

دلتنگی خودش به اندازه ی کافی سخت است ولی دلتنگی برای خودت آن را سخت تر نیز میکند
و اما این امید است که مارا منسجم کرده همان امیدی که ما بخاطرش زنده ایم شاید همه ی اینها هیچ و پوچ است اما اگر به همین امید هم امید نداشته باشیم پس چه کنیم کار دیگیری هم از دستمان بر میاید ؟ ایکاش که بر می آمد و ما در این حد باورمان به آینده مانند یک تار نخ کش آمده و پوسیده نبود ...

ولی این خوده ما هستیم که انتخواب میکنم که چه کسی باشیم این خودِ ما هستیم که کار هایمان ، روزمرگی هایمان ، و در نهایت چیزی که از زندگی میخواهیم را به نحوی تصمیم میگیریم
و چه چیزی بهتر از این که ما خودمان تنها یک نفریم
شاید عجیب به نظر برسد( همه چیز در این دنیای فانی عجیب است) و بیشتر از عجیب خوشحال کننده که من تنها یک منِ ساده ام فکرش هم ذهنم را سخت مشوش میکند که اگر ذهنِ من برای چند نفر بود به عنوان مثال من هم خودم میبودم و هم برای چند نفر دیگر آن وقت بود که شاید بهانه ای داشتم اما الان امیدوارم 🏮

نوجوانی هم آدم را بسیار اذیت میکند اگرچه میدانم که همه ی اینها تنها گوشه ای شیرین از تمامِ آن واقعیت تلخ است که آدم بزرگ ها بسیار خوب بلدند آن را مخفی کنند
پس فکر کنم من هم در آن برهه ای هستم که مخفی کردن احساسات ناامیدی ، ندانستن و پوچی را یادمیگیرم
از انچه که فکر میکردم شیرین تر است اینکه احساس کنی خودت تمام خودت هستی خودت هستی که آینده ات را میسازی خودت هستی که سبک زندگی ( امیدوارم بسیار شیرین ) رو میسازی و اینجاست که باز هم مخفی کردن به کار می آید تنها راهی که باقی میماند در هنگام امید مخفی کردن تمام سختی های راه است من میدانم که چقدر ممکن است این راهی که انتخواب کرده ام سخت باشد ممکن است دست انداز هایش مرا طوری از زمین بلند کند که خوشبینانه فکر نکنم که روی ابرها هستم ولی احترام به تصمیمات خودت از زیبا ترین وجه زندگی است اما نه فقط با نگاه خود عقل کل بینانه که احتمالا چالش برانگیز باشد 🍃🐢

آیا این همان راه است که من قبلا در نقشه ها دیده بودم؟
هرچه هم باشد ته ِتهش میدانم که این ها بی فایده نیست و من هرچقدر تلاش کنم روزی به کار می ایند مگر کسی هم بوده که از تلاش هایش شکایت کند من راهی را پیش میروم که سخت ترین راه از میان تمام راه های ممکن است ولی هرچه که با خود فکر میکنم یاد حرف یکی از افراد موفقی را به یاد می اورم که میگفت اگر این کار را نکنم پس چه کنم؟ 🦋🔥

ما همه بازتاب هستیم ، و چه حیف که بزتاب کننده ی خوشایند هایمان نباشیم در یک کلام بگویم درست است که هگه ی ما روزگار پررنجی را گذرانده ایم و میگذرانیم و امیدوارم همینجا قصه اش تمام شود اما در اینده هم شاید باشد پس حداقل کاری که میتوانیم بکنیم این است که آسان تر و دلنشین تر بگذرانیم
برای من : کتاب خواندن ، موسیقی ، نوشتن ، انجام کارهایی که قبلا نمیتوانستم یا جرئتش را نداشتم ، نواختن ، صحبت کردن با آدم های عزیز زندگی ام ، والیبال ، درخت ها ، گل ها ، رنگ ها ، ماه و... حتی فکر کردن بهشان نیز خوشحالم میکند

چه یگویم ؟!
من هرچه که باشم ، تو هرچه که باشی عزیز تر آنی که فکرش را بکنی پس برای آینده اگر که شما هم مانند من کارخانه ای ندارید که از نسل قبل به شما منتقل شده باشد ، پشتوانه ی قوی که تا آخر عمر کفاف زندگی بدهد ؛ تنها راه نجات زندگی کاری است که برای دیگران جواب داده از نظر من درس خواندن است چون شاید کار دیگری جز این نمیدانم!!
و ما برای تصاویر گذرای تصوراتمان میجنگیم تا حدی که به نفس نفس زدن بیفتیم تا جایی که نایی برای ادامه نداشته یاشیم ولی فراتر از انچه که باید برای چیزی که میخواهیم میجنگیم من میجنگم که اگر فرزندی در اینده بود انقدری قوی باشد که راه هایی که را برود که دوست دارد و نه انچه که باید و به اجبار همانگونه که نسل های قبل از ما با این امید جنگیدند

تو را دوست دارم 🐾
همانگونه کهگل ها را،غروب را و زندگی با تو را🧡🌅🍂
...
مو آیا