یادگاری📝

آدم ها با صداشون، هنرشون، کلامشون، نوشته هاشون، خاطره ها رو می‌سازند. حالا این خاطرات میتونند تلخ یا شیرین باشند. وقت هایی که میرم سراغ پست های قدیمی جناب دست انداز و مطالبشون رو میخونم با اون چیزی که در تصویر فوق مشاهده می‌کنید روبه رو میشم. ایشون پیشنهاد دادند که این پست ها رو هم بخونیم، اوایل متوجه نمی‌شدم که چرا وسط پست های پیشنهادی یکی یا دوتا از این تصاویر هم درونش هست، کمی بعد متوجه شدم، کاربر عزیزی که این پست رو نوشته، حساب کاربریشو حذف کرده و پستی وجود نداره که من بخوام سری به صفحه ی اون شخص بزنم و مطلب جذابش رو بخونم. کاش همه ی آدم ها از خودشون یه یادگاری جا بذارند که هر وقت دلمون هواشونو کرد، با دیدن اون یادگاری کمی آروم شیم. البته که اون یادگاری باید خوب باشه، شیرین باشه، به دل بشینه. حتی اگه در حد تیکه کلام باشه. چون یادگاری که برات تداعی روز های تلخ و سختت باشه، فقط روان آدم رو پریشون میکنه.

حتما این جمله رو همه ما شنیدیم، «تنها صداست که می‌ماند.»

« صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید». مامان هر وقت از تلویزیون این شعر زیبای سهراب رو با صدای خاص و دلنشین مرحوم شکیبایی میشنوه، به ما میگه : خوشبحالشون باز از اونا یه عکس و فیلم و صدایی هست، کاش از گذشته ها، از پدر و مادرم، فیلمی، صدایی به یادگار داشتیم.

یا اون جایی که سیاوش میخونه

«چندتا عکس یادگاری با یه بغض و چند تا نامه

چند تا آهنگ قدیمی که همه دلخوشیامه»

اون وقتا یه آهنگ مثل این، احساسات من رو به بازی می‌گرفت. درست، که تو دنیای دخترانه ام خودم بودم و دوستان و خانواده، ولی بهم این احساس رو میداد که برای هر کسی که مهمه یه یادگاری به جا بذارم. حتی در حد یه متن کوتاه از یه نویسنده ی بزرگ یا یه غزل از حافظ یا نقاشی هایی که همه در حد کلّه ی یه آدم بود که با اون چشم و لبخندی که براش میکشیدم، سرخوش دیده می‌شد.

یه زمانی خیلی از آدم ها درخت رو بهترین جا واسه یادگاری میدونستند. رو تنه ی درخت ها پر از حروف لاتین بود. پر از خط خطی و احساسات بچگانه یا عاشقانه و عمیق، که رو تن درخت به یادگار میموند.

تو مدرسه هم بچه ها دفتر خاطرات تهیه می‌کردند از اول تا آخر کلاس این دفتر به نوبت به همه ی بچه های کلاس داده می‌شد تا برای صاحب دفتر یه نامه و متن از خودشون یادگاری بذارند . جالب اینجا بود که از سین سلام، تا آخرین کلمه ای که می نوشتیم شبیه هم بود.

روی میز وصندلی و دیوار و بالای تخته سیاه کلاس، پر از دست خط هایی بود که یادگاری بچه های سال های قبل بود. از شماره تماس بگیر تا کلمات رکیک، متن هایی که به عنوان تقلب نوشته شده بود. شعر، قلب، هر چیزی که یادگار آدم های مختلفی بود که گاهی با امضا و اسم شخص همراه بود.

خود من رو، اون موقع به شدت تب فوتبال گرفته بود و روی صندلی ام اسم بازیکنان وتیم های محبوبم رو نوشته بودم.

تو رمان های عاشقانه ایرانی یا فیلم وسریال ها گاهی بین عاشق و معشوق، پدر و پسر، مادر و دختر یادگاری هایی رد وبدل میشد. یکی از محبوب ترین یادگاری ها فندک بود. وقتایی هم بود که احساس نفرت باعث می‌شد هر چی یادگاری از یکی داشتی رو دور بریزی.

خواهرم از اون دست آدمایی هست که چیز های کوچیک و به زعم ما بی ارزش رو دور نمیندازه. از بچگی تا حالا، بعضی از وسایلشو نگه داشته، ما خیلی وقتا سر به سرش میذاشتیم که این آت آشغالا چیه که جمع میکنی؟ اما حالا که میره سراغ چمدونش و یادگاری های کودکی و نوجوانی رو درمیاره و باهاشون تجدید خاطره میکنه وحالش خوب میشه، با خودم میگم کاش منم بعضی از اسباب بازی ها یا کادو و یادگاری هایی که واسم میخریدن یا بهم هدیه دادند رو خوب مراقبت میکردم و نگه می‌داشتم.

از نوجوانی تو همه ی کتاب و دفترهای خواهر، برادر و دوستام می‌نوشتم. میخواستم هرجایی ردی از من بمونه، من رو فراموش نکنند. منم سعی کردم بعد از اون هرچی دست نوشته و کادو یا حتی شاخه گلی بهم هدیه دادند رو نگه دارم.

چند وقت پیش بود داشتم وسایلم رو مرتب میکردم که یهو بعد چند سال یه برگه ای از دفترم رو با دست نوشته ی رفیقم پیدا کردم. یادمه من و اون، سال آخر مدرسه دائما تو کتاب و دفتر همدیگه متن و شعر می‌نوشتیم. این دست نوشته متن آرزوی ویکتور هوگو بود. رفیقم برای من آرزوهای ویکتور، رو آرزو کرده بود. با دیدنش هم تعجب کردم و هم فوق العاده خوشحال شدم.

آرزو

پیش از هرچیز برایت آرزومندم که به خوبی ها عشق بورزی و نیکان و نیکویی ها نیز به تو روی بیاورند. آرزو دارم دوستانی داشته باشی، برخی نادوست و برخی دوستدار، که دست کم، یکی در جمعشان مورد اعتمادت باشد. چون زندگی بدین گونه است. برایت آرزومندم که دشمن داشته باشی، نه کم ونه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد. که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد. تا زیاده به خودت غرّه نشوی. سه چیز برایت آرزومندم، صبور باشی، نه با کسانیکه اشتباهات کوچک می‌کنند، که این کار ساده ای است. بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ می‌کنند. امیدوارم به پرنده ای دانه بدهی و به آواز مرغ سحری گوش کنی. وقتی که آواز سحرگاهی اش را سر میدهد. چرا که از این راه احساس زیبا خواهی یافت به رایگان. امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی. هرچند خُرد بوده باشد. و با روییده شدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت جریان دارد. آرزومندم اگر به پول و ثروتی رسیدی. آن را پیش رویت بگذری و بگویی : « این دارایی من است». فقط برای اینکه آشکار شود کدامتان ارباب دیگری است. آری، پول ارباب بدی است اما خدمتگزار خوبی است. و درپایان برایت ای مهربان، آرزومندم همواره دوستی خوب و یکدل داشته باشی تا اگر فردا آزرده شدی یا پس فردا شادمان گشتی، باهم از عشق سخن بگویید و دوباره شکوفا شوید.

« ویکتور هوگو»

دست نوشته ی دوست عزیزم ثریا، سال آخر دبیرستان،وقتی لابه لای وسایل پیداش کردم، خاطرات روزهای مدرسه دوباره پیش چشمام جون گرفت. خوندنش حس خوبی رو داد که حتی باعث شد ازش عکس بگیرم و براش بفرستم.